تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

بنام خداوند اين و خداوند آن          بنام خداوند بخشنده مهربان

به خودكاري كه رو ميز بود نگاه كردم. اونم داشت من رو نگاه مي كرد. با يه نگاه منتظر. انگاري خودش رو براي دويدني طولاني رو صفحه هاي كاغذ اماده كرده بود. بهش لبخندي زدم، اما اون جواب محبتم رو نداد. حرصم در اومد. دفترم رو ورق زدم تا چهره خودكار محو بشه. دونه دونه نوشته هاي قبلي جلوي روم باز مي شد. نوشته هايي كه از همه چيز زندگيم بود. از غم، شادي، شيريني، تلخي، گريه، لبخند و ...

 

عنوان: بی خبری

پام رو كه تو خيابون گذاشتم سردي ملايمي رو پوستم دويد. شب خيلي وقت بود كه سايه رو شهر انداخته بود. با اينكه هوا صاف بود اما يه ستاره هم تو آسمون ديده نمي شد. فقط دود بود و سياهي. راه افتادم. تصميم گرفته بودم به ياد گذشته اون شب رو پياده تا خونه برم. يادش به خير. چه شبهايي بود. تو گرما و سرما پياده اون همه راه رو گز مي كردم ...

 

عنوان: همدم

بعضی وقتها دل آدم می گیره. بعضی وقتها یه بغض سنگین تو گلوی آدما گیر می کنه. بعضی وقتها همه غصه های دنیا تو ل آدم جا خوش می کنه. بعضی وقتها آدم میون هفتاد میلیون نفر تنها می مونه. بعضی وقتها اشک آدم بی اختیار می ریزه روی گونه هاش. بعضی وقتها آدم همه چیز رو بی رنگ می بینه. بعضی وقتها آدم از همه چیز و همه کس نا امید می شه. به جز یه نفر ...

 

عنوان: تولد

... و اما ناقلان اخبار و سخنوران سخنور و طوطيان شيرين زبان شكرشكن اينگونه داد سخن داده اندي كه در اواسط قرن سيزدهم در چنين روزي در ملك طهرون پسري چشم به روي جهان گشودندي سپهر نام. و او همان پسر فرهاد بودندي فرزند غلام بن محمد حسين ...

 

عنوان: محله قديمي

از اتوبوس كه پياده شده، دلم گرفت. هميشه همينطور بوده. هر وقت رفته م اونجا خاطرات تلخ دوران كودكي و نوجواني اومده تو ذهنم و خرابم كرده. خاطرات شيرين هم كم ندارم ها، ولي نمي دونم چرا فقط بديهاش تو ذهنم مياد و اون قسمت هاي خوبش رو فراموش كرده م ...

 

عنوان: راه حسين

حركت امام حسين در جامعه ما يك موضوع فراگير است و هر سال كه مي گذرد احساس مي شود كه مي بايست عميق تر به آن پرداخته شود. به نظر مي رسد كه تا ظهور امام زمان (عج) اين موضوع جاي تعميق دارد. زيرا اين حركت بسيار مردمي است تا آنجا كه حتي در تمامي روستاها نيز تعزيه مي گيرند، عزاداري مي كنند، و به صورتهاي گوناگون به آن مي پردازند ...

 

عنوان: ماجراي اون روز عجيب

صبحانه رو نيمه كاره رها مي كنم، با عجله كتم رو مي پوشم و در حالي كه هنوز لقمه آخر رو قورت ندادم از تو حياط داد مي زنم: مرضيه؟ چيزي نمي خواي بخرم؟ مياد روي ايوون و با همون لبخند هميشگيش ميگه: نه. برو به سلامت. از خونه ميام بيرون و چون در رو با شتاب مي بندم، محكم صدا مي ده: بامب ...

 

مي رسم به اولين نوشته. براي اونجا اينطور شروع كرده بودم:

 

هر شب ستاره ای به زمين می کشند و باز

اين آسمان غم زده غرق ستاره هاست

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب غربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت. خدايی که همه چيز از وجود لايزال پاکش سرچشمه می گيرد و موجودات در همه حال تسبيح گوی ذات منزه اويند. پس با نام خدا آغاز می کنيم به اميد ادامه ای روشن تا انتها ...

 

دوباره دفتر رو ورق مي زنم. اين بار تند و با عجله. مي رسم به اولين صفحه سفيد. خودكاره بازم چشم من رو دور ديده و براي خودش گرفته تخت خوابيده! تلنگري بهش مي زنم، بيدار نمي شه. با يه ضربه كاري از خواب مي پرونمش. نزديك بود سكته كنه و بمونم بي خودكار. آروم آروم و با تنبلی شروع مي كنه به حركت كردن رو سفيدي ها و اونا رو سیاه می کنه. اين قراره اولين نوشته م باشه. اين بار با يه نگاه ملتمسانه بهش ميگم: جون مادرت اذيت نكن. دل به كار بده تا روز اوليه آبرومون نره ...

 

اي نام تو بهترين سر آغاز      بي نام تو نامه كي كنم باز

 

يادش به خير. Lootimammad.Persianblog.Com . چقدر نوشتيم. هم من، هم سيمين. مطمئنا اون بيشتر از من نوشت. اون از خودش مي نوشت و من از خودم. با دو سبك متفاوت. و با اين تفاوت كه سيمين سير صعودي داشت و من نزولي، كه البته فقط به خاطر مشغله كاري بود. حالا ما اومديم اينجا. با Persianblog خداحافظي كرديم و اومديم تو Blogfa . يه كم ظاهرمون رو تغيير داديم اما باطنمون رو شرمنده. اون رو نمي تونيم دست بزنيم. يه خبر خوب: قراره يه همكار جديد هم به جمع مون اضافه بشه، خانوم دين پرور كه ميشه زن دايي بنده! آقا بهرام هم هست. اميدوارم بتونه با ما بيشتر از قبل و جدي تر همكاري كنه. اگر كمي و كاستي ديديد حتما تو قسمت نظرات بنويسيد تا رسيدگي بشه. ستون حرف دل هر هفته عوض ميشه. اگر شد يه ستون هم با نام « حرف شما » درست مي كنيم تا نوشته هاي شما رو بذاريم در معرض ديد. فعلا عرض ديگه اي نيست. يا علي.

+ نوشته شده در  2005/5/21ساعت 8:22  توسط سپهر برتون  | 

برای خدا پیام کوتاه بفرستید

+ نوشته شده در  2005/5/13ساعت 19:49  توسط سپهر برتون  | 

من
+ نوشته شده در  2005/5/12ساعت 15:12  توسط سپهر برتون  |