تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

زیرزمین خانه احمدی نژاد
شنبه توی زیرزمین خانه احمدی نژاد عقد و عروسی توامان برقرار بود. آدمها خیلی عجیب اند، وقتی احساس برشان می دارد قیافه و سن و سال و قد و بالای خودشان را هم فراموش می کنند. احمدی نژاد در هنگام رای دادن گفت: من مطمئنم امروز یک حماسه جدید خلق می شود. چشمتان را ببندید و فرض کنین احمدی نژاد مظهر حماسه ایرانی است! خجالت نمی کشید؟ احمدی نژاد که از دوروز قبل از انتخابات داشت عصب می زد و اصغر تبدار شده بود، بعد از انتخابات احساس می کرد، جهان زیباست، گلها می درخشند، آسمان آبی است، پرستوها به اشیانه برمی گردند. احمدی نژاد بعد از انتخابات گفت: امروز روز دوستی و برادری است. آگاهان گفتند: نگاهش کن، برای خودش رای جمع کرده، حالا می گه روز برادری و دوستی است. احمدی نژاد که احساس می کرد تبدیل به امام خمینی مدل 57 شده است، گفت: هر اقدامی که اصلاح باشد را تقویت خواهم کرد. در نظام مردم سالار همه نهادها انتخابی اند. آگاهان توضیح دادند که همین آدم دو روز قبل سردبیر روزنامه شهرداری را برای اینکه از او حمایت نکرده است اخراج کرده است. احمدی نژاد محض رضای خدا و برای ایجاد اشتعال بیشتر در طبقه پائین خانه آقای کروبی، در مورد اعتراض کروبی به تقلب در انتخابات اعلام کرد: اعتراض فردی که مورد اقبال مردم قرار نگرفته است، طبیعی است.

 

سبحان ربی الاعلی و بحمده
یک روز قبل از انتخابات آقای مصباح یزدی به بسیجیان و امت حزب الله اعلام کرده بود: پنج شنبه روزه بگیرید، جمعه به احمدی نژاد رای دهید. ظاهرا همه این کار را کرده بودند، البته تعدادی هم وضو گرفته بودند و می‌خواستند با وضو به احمدی نژاد رای بدهند که بعضی از آنها دچار مشکل شده بودند و بعد چون دیدند قضیه باطل شده به قالیباف رای داده بودند. خود احمدی نژاد هم باورش شده که خیلی قضیه جدی است. وی گفت: بعضی ها با نیت قربه الی الله به من رای دادند. ظاهرا قرار است دفعه بعد، امت شهیدپرور بعد از وضو گرفتن، برگه رای را بگیرند و بعد از انگشت زدن به رکوع بروند و در حال رکوع اسم احمدی نژاد را روی برگه بنویسند، بعد به سجده بروند و از جا بلند شوند و بگوید سمع الله لمن حمده و بعد برگه را بیندازند به صندوق.
توضیح: برای کسانی که قرار است در قزوین رای بدهند رکوع واجب نیست، اما بهتر است بعدا به قم بروند و قضای آن را به جا بیاورند.

 

از آزادی به بهشت زهرا
فکر می کنید اگر احمدی نژاد شهردار تهران رئیس جمهور ایران شود، چه خواهد کرد؟
دهن ملت را آسفالت می کند.
مخ ملت را می ریزد توی فرقون
هرچه شعور است به زباله دانی تاریخ می ریزد
در همه خیابانها خط قرمز می کشد
همه کوچه های تهران بن بست می شوند
سر همه چهارراه ها چراغ ها به جای زرد و سبز و قرمز، قرمز و قرمز و قرمز خواهد بود.
وضعیت کشور را مثل رانندگی در تهران می کند، هر کسی هر کاری خواست می کند.
میدان آزادی را مستقیما به بهشت زهرا وصل می کند

 

مرد سی میلیارد تومانی
دلم خنک شد. البته خودمانیم، قالیباف خیلی بهتر از احمدی نژاد بود، حداقل کروکثیف و چرک نبود. لااقل می شد جلوی مردم درش آورد. حالا بدبختی اگر احمدی نژاد رئیس جمهور بشود و قرار باشد بفرستیمش سفر خارج، اول باید یک هفته بیندازیمش توی وایتکس تا تمیز شود، بعد باید حسابی با سیم ظرفشویی بسابیمش و بعد بفرستیمش اپیلاسیون، وگرنه کورش و داریوش زاییده اند بکلی. قالیباف در جریان رای دادن در کمال اعتماد بنفس که در هر هفت نامزد بچشم می خورد، گفت: انتخابات دومرحله ای می شود و من در مرحله دوم حضور خواهم داشت. وی لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: اگر پیروز نشدم علاقه دارم در عرصه علم و دانش فعالیت کنم. آگاهان پیش بینی کردند که احتمالا قالیباف یا می خواهد اورانیوم غنی کند یا بعد از انتخابات قاچاق دانشجو انجام دهد که هم فعالیت علمی کرده باشد و هم اینکه کار تخصصی اش را ادامه داده باشد.

 

بچه مثبت اصولگرایان
لاریجانی از همه بچه مثبت تر بود. در هنگام رای دادن به او گفتند فکر می کنی چه بشود، گفت: هرچه از دوست رسد نیکوست. بعد از اعلام آرا هم به هاشمی و احمدی نژاد تبریک گفت و رفت خانه پیش جوادشان و با هم چای خوردند.

 

نسیم تحقق دولت اسلامی
یکی از مشاورین احمدی نژاد او را ببرد حمام و بشوید، مثلا می خواهد رئیس جمهور بشود. هنوز نیامده بویش به مشام می رسد. من نمی دانم این نسیم تحقق دولت اسلامی که ظاهرا هر وقت احمدی نژاد به جایی می رود احساس می شود چه نوع نسیمی است و چه بویی می دهد، اما یک چیز را می دانم و آن اینکه اصلا بوی خوبی نیست. از دو روز قبل که خبر آمدن احمدی نژاد رسیده است قیمت بوگیر در بازار تهران بشدت افزایش یافته است. بی بی سی گفت: انتخاب احمدی نژاد ثبات منطقه را تهدید می کند.

 

هوای تازه لاریجانی و بوی احمدی نژاد
آقای لاریجانی معروف به اتوبوس دولت امید و هوای تازه هم که قرار بود دموکراسی ایجاد کند و دولت امید برای جوانان راه بیندازد، از کولر اتوبوس هوای تازه اش بوی گند جوراب های نشسته احمدی نژاد دارد می آید. ستاد هوای تازه و دولت امید اعلام کرد: اکنون که احمدی نژاد توانسته است به مرحله نهایی راه یابد قاعدتا همه اصولگرایان باید از احمدی نژاد حمایت کنند. به همین دلیل ستادهای لاریجانی اعلام کردند که از احمدی نژاد حمایت می کنند.

 

بن لادن برود جلو بوق بزند
آقا! این احمدی نژاد چه سوکسه ای دارد! به محض اینکه به مرحله دوم رفت همه چت کردند. دیروز گویا در کنفرانس مطبوعاتی بعد از رسیدنش به مرحله دوم همه زنان خبرنگاری که در کنفرانس بودند از اینکه او در رده دوم قرار گرفته بود غمگین بودند و گریه می کردند.

 

ملاعمر به تهران می رود
اعظم طالقانی گفت: احمدی نژاد مخالفین خود را قلع و قمع می کند. هادی قابل نیز اعلام کرد: احمدی نژاد بدنبال جداسازی زن و مرد در تاکسی و پیاده روهاست. مهدی خزعلی، پسر آیت الله خزعلی هم ضمن اعلام سوء استفاده های احمدی نژاد در شهرداری گفت: آش نذری احمدی نژاد از بودجه شهرداری
، کارسازتر از وعده ۵۰ هزار تومانی کروبی بود.

 

دستمال یزدی بردار، پراز گلابی وردار
آقا! این چفیه کم کم علاوه بر کارکرد تروریستی
، دارد نقش دستمال یزدی های قدیمی را هم در ابراز ارادت و اخلاص پیدا می کند. جالب است که هم احمدی نژاد و هم کوچک زاده هر دو دستمال یزدی دور گردن شان می اندازند. همانطور که دیروز پیش بینی کرده بودم، مهدی کوچک زاده گفت: این بار از احمدی نژاد حمایت می کنم.

بده بره
مهوش معتمدی آذر، عضو شورای اسلامی شهرتهران تلویحا از احمدی نژاد ابراز انزجار کرد. وی گفت: با همت دکتر احمدی نژاد، شهرداری تهران در روال قرار گرفته است که هر فرد جدید به عنوان شهردار می تواند با مشکلات کمتری به امور شهر و مردم رسیدگی کند. همین مساله باعث شده است که ما ناراحتی خاصی از این بابت نداشته باشیم.
ترجمه فارسی: احمدی نژاد چنان به شهرداری گند زده که دیگه فرق نمی کنه کی شهردار بشه، چون هرکی شهردار بشه دیگه از این ضایع تر نمی شه.

جداسازی زنان از مردان
بزرگیان نماینده مجلس و عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس برنامه های اجتماعی احمدی نژاد را اعلام کرد. البته من هم بنا دارم تا فردا برنامه بیست ساله احمدی نژاد را اعلام کنم. ظاهرا محورهای اصلی برنامه اجتماعی احمدی نژاد برای آینده جوانان ایرانی چنین است:
جدا سازی خانم ها از آقایان در مکان های عمومی
جدا سازی خانم ها از آقایان در اماکن آموزشی، برای پیشرفت بیشتر
جدا سازی خانم ها از خانم هایی که به خانم ها مثل آقایان نگاه می کنند.
جداسازی هر نوع چیز اضافی از آقایان برای ایجاد امنیت فکری در آنان
جداسازی فرهنگسراها از آدمها برای جلوگیری از اندیشه های ضدانقلابی
جداسازی آسانسورهای مردان و زنان برای پیشرفت اندیشه آنان
جلوگیری از حرکت آسانسورهایی که رو به بالا حرکت می کنند
جداسازی آسانسورها از راهروها برای جلوگیری از احتمال ورود زنان و مردان در آن
جداسازی تاکسی های زنان از مردان و استفاده از پشت تاکسی برای زنان در یک برنامه سه ماهه
جداسازی عقب تاکسی از جلوی آن برای رعایت اخلاق خانواده
جداسازی پیاده روهای زنان و مردان، مردان از وسط خیابان رد بشوند و زنان از راهروی خانه شان
جدا سازی آشپزخانه های زنان از آشپزخانه مردان در خانه هایی که بیش از یک نفر در آن زندگی می کنند، برای پیشرفت تفکر و اندیشه
دفن اجساد شهدا در میادین و کوچه های شهر، در صورت کمبود شهید می توان از نسل جوان برای تولید آن استفاده کرد.
ایجاد وزارت امر به معروف و نهی از منکر برای اداره کلیه امور زنان و مردان.
تلاش برای استفاده از دانش ژنتیک برای ایجاد زنانی که دارای محاسن باشند.

 

نويسنده: ابراهيم نبوي

منبع: RoozOnline

+ نوشته شده در  2005/6/21ساعت 7:47  توسط سپهر برتون  | 

بعد از پيروزي انقلاب در بهمن 57، سازمان مجاهدين با عنوان جنبش ملي مجاهدين شروع به كار كرده و ستاد مجاهدين در محل وزارت بازرگاني فعلي (خيابان وليعصر) فعاليت خود را آغاز و از طريق روزنامه ها اعلام عضو گيري كرد. همچنين نشريه عمومي پيام خلق را كه به صورت هفتگي چاپ مي شد منتشر ساخت. اين در حالي بود كه در همان ايام، چماقداران به ستاد مجاهدين و چريكهاي فدايي حمله مي كردند. در اوايل سال 58 و تنها چند روز پس از ملاقات اعضاي مركزيت سازمان مجاهدين با آيت الله خميني در قم (وي در آن ملاقات به مجاهدين گفته بود كه برويد در دانشگاه ها و كارخانجات حرفهايتان را بزنيد. در واقع نه تاييد و نه رد كرده بودند)، محمد رضا سعادتي (از اعضاي سازمان) در تهران دستگير شد. (پس از آزادي مجاهدين از زندان در آبان 57، منزل خانواده رضايي ها محل ديد و بازديد از زندانيان مجاهد شده بود و خبرنگاران نيز به آنجا رفت و آمد مي كردند. سعادتي از طرف رجوي ماموريت پيدا مي كند تا با ارتباط برقرار كردن با خبرنگار شوروي، اخبار و اطلاعات مربوط به سازمان سيا در ايران را كسب كند. به همين دليل وي را بازداشت و به او برچسب جاسوس روس زدند). سازمان در اعتراض به اين دستگيري، اعتصاب مادران مسلمان را سازماندهي كرد، ضمن اين كه آيت الله طالقاني نيز در اين رابطه موضع صريح گرفته و اعلام كرد: «... من تعجب مي كنم كه ر اين مملكت هرچه جاسوس مي گيرند روسي است...». فعاليت جنبش ملي مجاهدين با عنوان سازمان مجاهدين خلق ايران، در آستانه انتخابات مجلس خبرگان تدوين قانون اساسي در تاريخ 12/5/58 و با انتشار روزنامه مجاهد (1/5/58) كه ارگان رسمي مجاهدين خلق بود، آغاز شد. عمده كار سازمان، جذب نيرو، فعاليت سياسي _ اجتماعي در نهادهاي دانشجويي تحت عنوان اتحاديه انجمن هاي دانشجويان مسلمان، دانش آموزي، كارگري، كارمندي، محلات و شركت فعال در تمام صحنه هاي سياسي جامعه بود. سازمان همچنين براي انتخابات مجلس خبرگان نيز كانديدا معرفي كرد. در لسيت آنها چهره هايي مانند آيت الله طالقاني، حبيب الله پيمان، عزت الله سحابي، علي اصغر حاج سيد جوادي، كاظم سامي، عبدالكريم لاهيجي، عباس شيباني، علي گلزاده غفوري و مسعود رجوي به چشم مي خورد. با فوت آيت الله طالقاني (19 شهريور 58) بزرگترين اميد براي وفاق در جامعه از بين رفت و اندك اندك، نيروهاي حاضر در صحنه به سوي درگيري حركت كردند. در دي ماه 58، فعاليت هاي انتخاباتي سازمان براي رياست جمهوري آغاز شد و رجوي به عنوان كانديداي سازمان معرفي شد (البته مجاهدين به دليل اشكالاتي كه به قانون اساسي وارد مي دانستند در انتخابات شركت نكردند و بني صدر با كسب حدود ده و نيم ميليون راي رئيس جمهور شد). از ديگر اقدامات مجاهدين در سال 58، تشكيل ميليشيا (ارتش شبه نظامي) پس از فرمان آيت الله خميني جهت تشكيل ارتش 20 ميليوني بود. آنها تشكيل ميليشيا را با تيتر بزرگ در نشريه مجاهد به ايشان تبريك گفته و آن را در اختيار آيت الله مي دانستند. اوايل سال 59، همراه بود با فشارهاي چماقداران حزب الله به هواداران مجاهدين و كشته شدن تعدادي از آنها در نقاط مختلف كشور (سميه نقره خواجا، بهرام فرحناك، عباس اماني، شكرالله مشكين فام، سياوش شمس، نسرين رستمي و ...) در همان روزها و همزمان با پيام آيت الله خميني مبني بر انقلاب فرهنگي و برچيدن بساط گروه ها از دانشگاه، مجاهدين ستاد خود در دانشگاه را تخليه كردند. در 4 خرداد 59 و همزمان با سالگرد بنيانگذاران سازمان، مجاهدين ميتينگي را در ترمينال خزانه (جنوب) برگزار كردند كه با حمله نيروهاي فشار (حزب الله) نا تمام ماند. چند روز بعد، در جريان اعتراض نيروهاي سازمان به اشغال محل انجمن جوانان ميثاق (كه از نيروهاي مجاهدين بودند) توسط نيروهاي كميته، يكي از هواداران سازمان به نام ناصر محمدي (18 ساله) به ضرب گلوله ژ _ 3 كشته شد. در سالگرد شهادت رضا رضايي و همزمان با عيد مبعث (25 خرداد 59)، سازمان مراسمي را در ورزشگاه امجديه (شيرودي) برگزار كرد. در اين مراسم رجوي در سخنراني خود تحت عنوان «چه بايد كرد؟» در مورد چماقداران هشدار داد. وي خطاب به حكومت عنوان كرد: « ... يا خودتان چماقداري را ريشه كن كنيد، يا به ما مجوز بدهيد تا ظرف 48 ساعت، ريشه آن را در ايران بخشكانيم ...». اين ميتينگ با حمله نيروهاي فشار به آشوب كشيده شد و طي درگيري شديد، يكي از نيروهاي سازمان به نام مصطفي ذاكري (16 ساله) كشته شد. پس از اين حادثه آيت الله خميني در سخناني از دو طرف درگيري انتقاد كرد. همچنين قدوسي (دادستان وقت انقلاب) در بيانيه اي توقيف روزنامه مجاهد را اعلام كرد. از اين تاريخ به بعد، مجاهدين فعاليت هاي خود را بيشتر به صورت نيمه علني انجام مي دادند. آنها ستاد خود در خيابان انزلي را تخليه كرده و نشريه مجاهد را به صورت مخفيانه منتشر مي ساختند. در 14 اسفند 59، مجاهدين در مراسم سخنراني بني صدر (رئيس جمهور وقت ايران) در زمين چمن دانشگاه تهران حضور يافته و با شعار « بني صدر افشا كن حمايتت مي كنيم » حمايت خود را از وي اعلام كردند. اين مراسم نيز با حمله نيروهاي حزب الله به آشوب كشيده شد. در 4 خرداد 60، و به مناسبت بزرگداشت مجاهدين بنيانگذار، سازمان مراسمي را در بهشت زهرا و با سخنراني عباس داوري برگزار كرد كه به خشونت كشيده شد و تعدادي از نيروهاي سازمان دستگير شدند. از اين تاريخ به بعد، سازمان سعي داشت با برگزاري هرچه بيشتر راهپيمايي و ميتينگ جو پليسي را شكسته و سپس به فعاليت سياسي بپردازد. در 19 خرداد، طي يك راهپيمايي در ميدان فردوسي عده زيادي از اعضاي سازمان دستگير و زنداني شدند. در 24 خرداد نيروهاي جبهه ملي دست به راهپيمايي زدند كه متعاقب اين راهپيمايي، نيروهاي حزب الله با حمله به خانه مهدي ابريشم چي (از اعضاي مركزيت سازمان مجاهدين) او را دستگير كردند. پس از اين حمله، سازمان طي اطلاعيه سياسي _ نظامي شماره 25، (28/3/60) اعلام داشت كه از اين پس جواب گلوله را با گلوله خواهيم داد. سرانجام روز 30 خرداد 60، اختلافات دو گروه به اوج رسيده و جنگ داخلي در گرفت و خيابان هاي تهران صحنه نبرد مسلحانه نيروهاي جمهوري اسلامي و مجاهدين خلق شد. در اين روز عده زيادي از دو طرف كشته و مجروح شدند. تعداد زيادي از اعضاي مجاهدين دستگير و در ماه هاي بعد اعدام شدند. اما آنچه در اين ميان قابل تامل است كشته شدن و يا دستگيري و اعدام تعدادي از مردم بي گناه و بي طرف توسط نيروهاي رژيم بود. آنها حتي تعدادي از زندانياني را كه در روزهاي قبل دستگير كرده بودند، بعد از 30 خرداد به جوخه آتش سپردند. از عوارض اين رويداد مهم تاريخي ايران، مي توان به عملكرد سازمان پس از 30 خرداد و طرح هايي كه پي ريزي مي كردند و همچنين هم نوايي آنها با صدام اشاره كرد. ترور صادق ترين و پاك ترين نيروهاي انقلاب توسط سازمان و همچنين اعدام هايي كه در زندان اوين صورت گرفت زخم هاي عميق و غير فابل التيام از خود برجاي گذاشت. اين نيروها از دو طرف تلف شدند و بقيه هم در جنگ به شهادت رسيدند. و بدين ترتيب كشور از وجود افراد لايق و دلسوزان واقعي خالي شده و حكومت به تدريج به دست نا اهلان افتاد.

+ نوشته شده در  2005/6/20ساعت 9:34  توسط سپهر برتون  | 

يه چيزي رو دلم مونده يه بغض؟ نمي دونم. يه حرف نگفته؟ نمي دونم. يه حسرت؟ نمي دونم. يه آرزو؟ نمي دونم. كاش تمام چيزهايي رو كه از صبح خوردم يا تحمل كردم بالا بيارم. كاش مي شد ولي نميشه، كاش مي شد حداقل قورتش بدم و اين جوري مزه مزه ش نكنم، كاش مي شد اين چيزي كه داره اذيتم مي كنه بكشم از جونم بيرون و راحت بشم ولي نميشه.

باز ديدمش، باز اومد پيش من. ولي اين بار نپرسيد چي شد، نگيد كجاها رفتيد، نخوايد تعريف كنم كه چي ها گفتيم. مي دونيد؟ مي خوام كه اين بار براي هيچ كس تعريف نكنم. حتي به خواهرم هم نمي گم. نمي گم كه چي شده؟ نمي گم چي شد كه يادم رفت اينجا (جايي كه بودم) كجاست و اصلا من چرا اينجام؟ ولي بذار به تو يه چيزي بگم. بذار بگم كه اگه بلافاصله بهت زنگ زدم، به خاطر اين بود كه تو بهم بگي چي شد. من نمي دونستم بايد چي كار كنم؟ بين زمين و آسمون آويزون بودم، تا زنگ زدي. چه خوب كردي كه زود تلفن كردي. انگار كه سر جلسه امتحان باشم. امتحاني كه نه جواب سوال ها رو بلدم و نه مي تونم تقلب كنم. چه خوب كه برگه سفيد رو زود از دستم كشيدي بيرون. صفحه اي كه توش هيچي ننوشته بودم خالي بود. سفيد سفيد. بهترين كار رو كردي. ممنون. خب بعد از تلفنت فهميدم بايد چي كار كنم. بعد از تلفنت ديگه مي دونستم بايد كجا برم و چي كار كنم. حالا باز تو رفتي. اين بار تو گفتي بنويس، ولي نخواه كه بيشتر از اين بنويسم. نخواه. بذار يه امروز مال خودم تنها باشه. بذار يه امروز ناگفته هاش بيشتر از شنيده هاش باشه. بذار يه امروز رو با هيچ كس تقسيم نكنم، حتي با تو. بذار كه حس امروزم دست مالي نشه. بذار!! بذار يه امروز مال من باشه.

دوست دارم يه چيزي بگم ولي:

« با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي *** تا بي خبر بميرد از درد خودپرستي »

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده.

+ نوشته شده در  2005/6/19ساعت 12:24  توسط سپهر برتون  | 

گام بر مي داشتم. خسته. با اندك تواني در جان. گام بر مي داشتم در آن راه پر پيچ و خم و طولاني. در آن شب ظلماني. صداي كشيده شدن پايم بر خاك راه، سكوت نيمه شبان را مي شكست و تا دور دستها پرواز مي كرد. تشنه بودم، اما دريغ از قطره اي. تنها، به پيش مي رفتم. نمي دانستم چرا؟ نمي خواستم، اما گويي نيرويي ماوراي اراده به پيشم مي راند. رسيدن را بعيد مي دانستم. به كجا مي رفتم؟ ايستادم. آيا راه را اشتباه آمده ام؟ نظر به اطراف كردم، اما جز سياهي نديدم. فرياد زدم: خدايا! كجايم من؟ اين چه حالي است؟ خدايا! چرا تنهايم؟ من نمي دانم چه كنم؟ پيش روم يا بازگردم؟ خدايا! ديگر توان رفتن ندارم. نمي دانم به كدامين سو روم؟ مقصدم كجاست؟ خدايا! ... تنهايم ...

صداي سكوت مي آمد. اما اين پاسخ چراهايم نبود. زانوهايم به زمين رسيدند. پنجه در خاك فرو بردم. در مخيله ام گذشته را ديدم. روزهايي تلخ و شيرين. با خود انديشيدم: خدا نيست، خدا وجود ندارد، خدا دروغ است، خدا ...

_ چه مي خواهي؟

صدا، سكوت را شكست. از آسمان مي آمد. به بالا نگريستم. خدا بود. با لبخندي بر لب تكرار كرد: چه مي خواهي؟ گفتم: راه تاريك است. _ديگر چه؟ _گرسنه ام و تشنه ... نمي دانم به كجا مي روم؟ ... نمي دانم از خود چه مي خواهم؟ ... نمي دانم چرا اين راه را مي روم؟ ... تنهايم ... راه طولاني است و خسته كننده ... _ديگر چه؟ _رسيدن ... به مقصدي روشن از خوبي ها. خدا خنديد. نور مهرباني را در چشمهايش ديدم. نزديكم آمد. دستانش را به سويم دراز كرد و گفت: برخيز پسركم. برخيز. دستان گرمش را گرفتم. بلند شدم. مرا در آغوش گرفت. صورتم را به سينه اش فشردم. او نبايد اشكهايم را مي ديد. اما ديد. شانه هايم را گرفت. خيره به چشمانم نگاهي كرد. آنگاه، همچو پدري دلسوز قطره هاي اشك از چهره ام برگرفت، نوازشم كرد و گونه هايم را بوسيد. از ميان جعبه اي زرين، گوهري تابناك بيرون آورد. گفت: اين است آنچه خواستي. روشن، اميدبخش، راهنما، همدم، همراه، همدل، يك يار ... بدان كه ارزشش والاست، آن را قدر بدان. نگاهي به آن گوهر زيبا كردم. در ميان آن، چشماني بود به درخشندگي چشمان خدا و لباني كه چون او به من مي خنديد ...

 

يك ساله كه با همديگه هستيم. يك ساله كه تو غم و شادي همديگه شريكيم. يك ساله كه همديگه رو مي بينيم. يك ساله كه صداي همديگه رو مي شنويم. يك ساله كه دستامون تو دست همديگه ست. يك ساله كه اسم قشنگت ترانه جاري رو لبامه. يك ساله كه يه نفر رو دارم كه براش حرف بزنم. يك ساله كه يكي هست كه به درد دلم گوش بده. يك ساله كه از زندگيم لذت مي برم. يك ساله كه دارم چيز ياد مي گيرم. يك ساله كه كنارت آرامش رو تجربه مي كنم. يك ساله كه به روم لبخند مي زني. يك ساله كه من رو تحمل مي كني. با وجود همه نارسايي هام. با وجود همه مشكلاتم. با وجود همه كژي ها و كاستي هام. با وجود تمام اذيت هام. يك ساله كه ... . يك سال پرخاطره، چهارفصل دل انگيز، 12 ماه زيبا و 365 روز دوست داشتني. تو اين مدت روزهاي خوبي با هم داشتيم، جاهاي زيادي با هم رفتيم، حرفاي قشنگي به هم زديم، چيزهاي جالبي از هم ياد گرفتيم، اسم همديگه رو صدا كرديم و ... . يادمه يه زماني تو زندگيم فقط يه روز به ياد موندني داشتم، اونم نوزده مردادماه سال 80 بود. اما حالا يه روز به ياد موندني ديگه هم دارم، اونم امروزه. بيست و هشت خرداد. روزي كه براي اولين بار ديدمت. يادته؟ براي من نه تنها اين روز خاطره انگيز شده، بلكه همه اوقاتي كه كنار تو بودم دوست داشتني و به ياد موندني هستن. و جداي اين حرفها، خود تو برام به اندازه يه دنيا ارزش داري. اين رو مي دونم كه مي دوني.

ببخشيد. شرمنده ام. خيلي. مي دونم كه خيلي برات كم گذاشتم، مي دونم كه هنوز نتونستم يك هزارم خوبي هات رو جواب بدم، هنوز نتونستم قدر تو رو بدونم. مي دونم كه سخته با آدمي مثل من بودن و موندن. مي دونم بخشيدن اشتباهاتم مشكله. اما تو هميشه مي بخشي. تو هميشه گذشت مي كني. آخه تو بزرگتري. تو مهربون تري. تو خوب تري. اونقدر خوب كه آدم رو هميشه تو شرمندگي ميذاري، اونقدر به من خوبي مي كني كه خجالت مي كشم. اونقدر گذشت مي كني كه مي ترسم پررو بشم. اونقدر باهام راه مياي كه مي ترسم يه روز تو قدم زدن كم بيارم. اونقدر كم توقعي كه هيچ انتظاري از من نداري. اونقدر دوستت دارم كه دوست دارم دوستت باشم. دوست دارم هميشه كنارت باشم. دوست دارم هر روز ببينمت. دوست دارم همه خوبي هاي دنيا مال تو باشه. چون مي دونم اگه مال تو باشه، اون همه خوبي رو با همه مردم دنيا قسمت مي كني. بس كه مهربوني. حالا تو يه همچين روزي فقط يه حرف مي تونم بزنم. اونم اينه:

دوستت دارم. هوار تا

+ نوشته شده در  2005/6/18ساعت 7:37  توسط سپهر برتون  | 

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند

تا هر انسانی را آن که برتر از اوست از پا درآورد

بگذارید سرزمین من، سرزمینی شود

که در آن آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست

زنده گی آزاد است و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار

که گرفتار آمده ام در زنجیره بی پایان دیرینه سال سود، قدرت، استفاده

بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود

سرزمینی که هنوز آنچه می بایست بشود، نشده است

و باید بشود

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد

سرزمینی که از آن من است

از آن کسانی که این وطن را، وطن کرده اند

می بایست سرزمینمان را بار دیگر بازپس گیریم

از آن کسانی که زالو وار به حیات مردم چسبیده اند

آشکارا می گویم

این وطن، برای من هرگز وطن نبود

با این وصف سوگند یاد می کنم که وطن من خواهد بود

ما مردم می باید

سرزمین مان، کوهستان ها و دشت های بی پایا ن مان را آزاد کنیم

همه جا را، سراسر این خاک را

و بار دیگر وطن را بسازیم

فردا. همه با هم پای صندوق های رای.

رای ما: یار خاتمی، دکتر مصطفی معین

+ نوشته شده در  2005/6/16ساعت 9:52  توسط سپهر برتون  | 

چند روز پيش قبض تلفن اومد. خب من خيلي راحت دادمش دست مامانم. بلند شدم يه زنگ بزنم به عزيز آمار بگيرم. آخه هر چي اينجا دستم طرف تلفن نميره، خونه عزيز كه ميرم دستم از تلفن كوتاه نميشه. با محاسبات خودم حدود چهل تومن ميومد، چون به هر حال غير از من بقيه هم از اون خط استفاده ميكنن. بعد سلام و عليك گفتم قبض تلفن رو ندي ها! خودم ميام ميدم. گفت نه نمي خواد خيلي كم اومده اين بار. تعجب كردم. گفتم: مگه چقدر اومده؟ گفت هشت هزار تومن! گفتم واييييي عزيز. گفت: چي شد؟ گفتم: هيچي. احتمالا حدس زديد كه هشتاد هزار تومن بوده نه هشت هزار تومن. نشستم حساب كردم كه چقدر حرف زدم؟ ديدم نبايد بيشتر از چهل تومن ميومده مگر اينكه يكي ديگه هم از خط عزيز سوءاستفاده كرده باشه. شال و كلاه كردم و رفتم خونه عزيز. باور كردني نبود فقط موبايلش 58 تومن اومده بود. ميتونستم برم پرينت  بگيرم، ولي چون خودم دوست ندارم كسي تو كارم تجسس كنه بي خيال پرينت گرفتن شدم. اما دوست داشتم بدونم كي بوده كه مي خواد من رو ورشكسته كنه. البته قصد داشتم آمارش رو بگيرم كه كي غير از من تا از در ميومده تو مي گفته سلام تلفن؟ خلاصه ش كه يكي داشت از اين جريان كه من قبض تلفن اونجا رو ميدم سوء استفاده مي كرد. اينكه چقدر اومده بود برام مهم نبود، چون من با تلفن كردن حال مي كنم. اما اينكه يكي داشت احمق فرضم مي كرد اذيتم ميكرد. از وقتي سوء استفاده م رو از تلفن عزيز شروع كردم قبول كردم كه جور طاووس ش رو هم بكشم، ولي اينكه يكي زرنگ بازي در بياره كفريم كرده بود. آخه نامرد من و رفيقم از هم دوريم که اينهمه حرف ميزنم، دوست تو كجاست؟ آمريكا تشريف دارن؟ بپوكيد كت من و بستي تو وراجي( اينا بد و بيراهي بود كه تو دلم ميدادم). قبض تلفن رو دادم و تو دلم كلي نفرين كردم به باعث و بانيش و قسم خوردم كه حال طرف رو بگيرم. كفرم در اومده بود خفن. نمي تونستم برم تلفن رو يه طرفه كنم و يه بيلاخ بهش بدم! و گرنه اين كار رو كرده بودم. با لب و لوچه آويزون اومدم خونه. تازه رسيده بودم كه همسايه شون زنگ زد. رفتم تو يه اتاق ديگه كه عزيز صدام زد. رفتم بينم چي شده. بله؟ گفت قبض هاي تلفن رو اشتباه انداختن تو خونه ها. قبض ما رو هم انداختن تو خونه گلي خانم. قبض رو كه ديدم انگار دنيا رو بهم داده باشن. همون حدودي كه فكر مي كردم اومده و اين يعني نصف پولم برمي گرده. تو دلم از همه اونهايي كه از ديروز بهشون فحش داده بودم معذرت خواهي كردم. رفتم قبضي رو كه پرداخت كرده بودم رو بيارم ببينيم مال كيه. مال اقاي اوجي بود. گفتم  زودتر ببرم بهشون بدم. گلي خانم گفت شنبه رفت مراغه. انگار كه آب يخ ريختن رو سرم. چون مي دونستم وقتي آقاي اوجي ميره سفر، رفتنش با خودشه و برگشتنش با خداست. حالا بايد دوباره برم قبض خونه عزيز رو هم بدم! نه تنها نصف پولم رو پس نگرفتم، بلكه بازم بايد پول بدم! نتيجهء اخلاقي كه از اين ماجرا گرفتم اينكه: 1ـ وقتي قبض تلفن رو ميدن دستم اول شماره رو ببينم نه مبلغش رو. 2ـ زود به پسرهاي فاميل شك نكنم. 3ـ از اين به بعد ميتونيد به جاي سيمين به من بگيد لوك خوش شانس. 4ـ دعا كنم كه اقاي اوجي سالم برگرده و گرنه پولم رو بايد از 8 تا پسر گردن كلفتش بگيرم كه كار سختيه. 5ـ ماموران پست بد جوري پنالتي ميزنن. 6ـ هنوزم دود از كنده بلند ميشه (آقاي اوجي كل من رو خوابوند تو فك زدن!)

 

 

ارزيابي كانديداهاي نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري

 

محمود احمدي نژاد

محمود احمدي نژاد با شعار مبارزه با فقر، فساد و تبعيض پا به عرصه انتخابات گذاشت. وي خود را ادامه دهنده راه رجايي و كانديداي قشر آسيب پذير جامعه معرفي كرد و از همان ابتدا تلاش كرد با ظاهري ساده، نظر مردم را به خود جلب كند. او با عدم امضاي ميثاق نامه ائتلاف 4، نشان داد كه براي رياست جمهوري مصمم گشته و قصد صرف نظر از تصميم خود را ندارد. به نظر مي رسد حاميان احمدي نژاد، بيشتر از قشر محروم و كم سواد جامعه مانند روستائيان باشند، چرا كه از يك طرف شعارهاي مطرح شده از جنب وي را تنها اين گروه مي توانند باور كنند و از سوي ديگر، آنان كه كمي با او آشنايي دارند، خاطره فعاليتهاي او در زمينه قاچاق بنزين در زمان استانداري اردبيل و نيز حضور پنهانش در قتلهاي زنجيره اي را فراموش نكرده و نخواهند كرد. عده زيادي معتقدند كه در صورت برگزيده شدن احمدي نژاد در انتخابات، شرايط اختناق و سركوب در جامعه حاكم شده و بسياري از آزادي هاي اجتماعي موجود از ميان خواهد رفت.

 

محسن رضايي

محسن رضايي از جمله كانديداهايي است كه با داشتن پيشينه نظامي وارد رقابت داغ انتخابات شده و خود را كانديداي نسل سوم انقلاب معرفي كرد. رضايي تنها كانديداي عضو ائتلاف 4 بود كه پس از معرفي لاريجاني به عنوان كانديداي شوراي هماهنگي، از عرصه رقابت كنار نكشيد و همچنان اميدوار به رئيس جمهور شدن باقي ماند. به نظر مي رسد براي رضايي، رسيدن به قدرت از هر چيز ديگر مهمتر باشد، چرا كه اين فرمانده سابق سپاه پاسداران، حاضر شد در قبال مقام معاون اولي دولت احتمالي قاليباف، به نفع وي انصراف دهد، هرچند كه هنوز 24 ساعت از اعلام اين تصميم نگذشته بود كه به دليل فشارهاي موجود، از سوي ستاد انتخاباتي وي، اين خبر تكيب شد. اين كانديداي رياست جمهوري كه خود را از معدود افراد معتقد به اسلام ناب محمدي مي داند، به نام مقدس حضرت زهرا سوگند ياد كرده كه تمام وعده هايي كه داده را عملي كند. اين نشان مي دهد كه خود وي نيز اميد چنداني به كسب آراي لازم ندارد!

 

محسن مهرعليزاده

بسياري اعتقاد دارند كه مهندس مهرعليزاده بين مقام رياست جمهوري ايران و رياست جمهوري اردبيل مردد مانده و همان عده پيشنهاد مي كنند كه رئيس سازمان تربيت بدني، گزينه دوم را برگزيند! شايد اگر وي نيز مانند يزدي، كواكبيان و ... به طور كامل رد صلاحيت مي شد، بهتر بود. اما آقايان جهت تعديل كانديداهاي اصلاح طلب و اصول گرا او را به افراد ديگر (كه خطرشان بيش از مهرعليزاده بود) ترجيح داده و به همراه معين تاييد صلاحيت كردند. مهرعليزاده نيز خود را مانند رضايي كانديداي نسل جوان و منتخب دقيقه 90 مردم معرفي كرده و اميدواري زيادي به كسب راي دارد. اين در حالي است كه حتي جامعه ورزش كشور نيز به صورت جدي از رئيس خود حمايت نكرده و جز عده اي در خطه آذربايجان از او حمايت رسمي نكرده اند.

 

مهدي كروبي

هرچند كه كروبي در ابتدا هدف خود را از به صحنه انتخابات گام گذاشتن، گرم كردن اين رويداد مهم دانست، اما به واقع رئيس ششمين دوره مجلس شوراي اسلامي با اميد به اينكه نماينده اصلاح طلبان در انتخابات خواهد بود اعلام كانديداتوري كرد و با طرح شعارها و وعده هاي اقتصادي سعي در جلب توجه افكار عمومي نمود. كروبي با قولِ دادن ماهيانه 50 هزار تومان از درآمد نفت به هر ايراني بالاي 18 سال، و بستن اسكله هاي مجازي براي مقابله با رانت خواري، باعث تعجب همگان شد و توانست تا حدودي نظر جامعه را با خود همسو كند. با حضور معين و هاشمي در ميدان رقابت، نام كروبي از ليست طيف وسيعي از اصلاح طلبان (جبهه مشاركت، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، جامعه روحانيت مبارز و ...) پاك شد و اين امر باعث دلخوري وي از ياران قديمي گشت، تا جايي كه با نوشتن نامه سرگشاده اي به هاشمي به انتقاد از او و سياسيت هايش پرداخت. كروبي وقتي جبهه حاميان خود را خالي از اصلاح طلبان ديد، نيم نگاهي به جناح راست نمود، اما اين طيف نيز چندان از او استقبال نكرد تا كروبي، با حمايت تنها چند گروه كوچك به روز 27 خرداد بينديشد. وي در تازه ترين اظهارات خود، در 3 روز مانده به انتخابات، اعلام كرده كه ديگر شعار نخواهد داد و بيشتر عمل خواهد كرد!

 

علي لاريجاني

كانديداي برگزيده شوراي هماهنگي نيروهاي انقلاب اسلامي، با شعار هواي تازه براي ايران به صحنه انتخابات گام گذاشت. لاريجاني كه از حمايت وسيع نيروهاي منتسب به راست برخوردار بود، با هدف ايجاد ايراني متنوع كانديداي انتخابات رياست جمهوري شد، اما با به صحنه آمدن قاليباف، شكاف در حاميان لاريجاني به وجود آمد و باعث شد كه عده اي از طرفداران وي به سمت قاليباف بروند. آن گونه كه لاريجاني از دولت مورد نظر خود سخن مي گويد، در آن دولت، همه چيز بر اساس آزادي و مساوات قرار داشته و زنان مي توانند به راحتي لباسهاي مورد علاقه خود را پوشيده و به ورزشگاه ها بروند! لاريجاني معتقد است كه هيچ كس نبايد به خاطر اعتراض به مسئولان بازخواست شده و مورد شكنجه واقع شود! اصلا در قاموس لاريجاني، واژه اي به نام زنداني سياسي وجود ندارد! لاريجاني قول داده كه با فساد اداري و اقتصادي مبارزه كند و رانت خواران را به سزاي عملشان برساند! اين در حالي است كه هنوز پرونده تحقيق و تفحص از صدا و سيما (مربوط به دوره رياست علي لاريجاني) مسكوت مانده است. بسياري معتقدند از اولين اقدامات او در صورت كسب آراي لازم، تاسيس وزارت امر به معروف و نهي از منكر مي باشد.

 

محمدباقر قاليباف

فرمانده سابق نيروي انتظامي در حالي كانديداتوري خود را اعلام كرد كه از حمايت طيف وسيعي از راستگرايان برخوردار بود. قاليباف به دليل عملكرد درخشان خود در نيروي انتظامي و همچنين برخورداي از سيمايي جذاب (البته نه به اندازه محمد خاتمي) خيلي زود مورد استقبال عموم مردم، به ويژه جوانان واقع شد. حمايت سپاه پاسداران، ائتلاف آبادگران و بسياري از نيروهاي جناح راست از وي رقيبي قدرتمند براي هاشمي ساخت. قاليباف با راه اندازي كارناوال هاي شادي (به صورتي كه خود در زمان فرماندهي نيروي انتظامي با آنها به شدت برخورد مي كرد) و نيز پوشيدن لباسهاي شيك و شايد گرانقيمت، باعث حذف نام خود از ليست اصول گرايان شد. فاطمه آليا (نماينده جناح اكثريت مجلس فرمايشي هفتم) با اشاره به لباسهاي قاليباف در روز ثبت نام، اعلام كرد كه قاليباف يك اصول گرا نيست. پس از او، محمدنبي حبيبي (دبيركل حزب موتلفه) نيز اعلام كرد كه حزب متبوعش از قاليباف حمايت نخواهد كرد. با اين حال به نظر مي رسد اين كانديداي رياست جمهوري بخت بلندي براي برگزيده شدن دارد. اما نبايد فراموش كرد كه قاليباف هرچند فرمانده خوبي است اما سياستمدار نيست و اين پرسش مطرح است كه در صورت رسيدن به قدرت، چه كساني را به كابينه خود فراخواهد خواند؟ و اين كه آيا او مي تواند ايران را در آماج مشكلات متعدد داخلي و خارجي حفظ كند يا خير؟ آنگونه كه از سخنان خود وي برمي آيد، كابينه محمدباقر قاليباف ساخته شده از جوانان خواهد بود كه در صورت تحقق اين امر، شاهد دولتي كم تجربه (و يا شايد بي تجربه) در آينده باشيم. اين نكنه حائض احميت است كه يك سياستمدار براي فرو نشاندن آتش يك قيام، از راه سياست اقدام مي كند، اما يك نظامي دست به سركوب خواهد زد.

 

علي‌اكبر هاشمي رفسنجاني

سردار سازندگي با نوشيدن شربت تلخ كانديداتوري، وارد صحنه انتخابات شد و با شعار همه با هم كار، نويد هاشمي ديگري را (خلاف آنچه كه از او مي شناسيم) داد. امتياز برتر هاشمي (نسبت به 7 كانديداي حاضر) اعتبار بين المللي و شناختي است كه در سطح جهاني از او وجود دارد و اين كمك بسياري مي كند تا هاشمي بتواند براي سومين بار به عنوان رئيس جمهور ايران سوگند ياد كند. هاشمي با سياست محافظاه كارانه، كسي است كه شايد بتواند ايران را از بن بست هاي موجود خارج كرده و آرامش را در صحنه بين المللي به ايران بازگرداند. وي با ديدگاهي متفاوت از آنچه از او سراغ داشتيم، آمده تا شايد به نوعي گذشته را جبران كند. از ديگر تفاوت هاي هاشمي با ديگر كانديداها، ريسك كردن او مي باشد. در واقع او با آمدن به عرصه نبرد، خود را نيز در مقام راي ملت قرار داده و اين نكته مسجل است كه در صورت پيروز نشدن او در انتخابات،‌ بايستي عمر حيات سياسي هاشمي را رو به پايان خواند و احتمالا شاهد به حاشيه رفتن او (همچون ناطق نوري) باشيم. براي هاشمي نه تنها راي آوردن مهم است، بلكه ميزان آرا هم حائز اهميت است. شايد به نوعي بتوان گفت هاشمي خود را براي ملت ايران به رفراندوم گذاشته است. البته نبايد فراموش كرد كه هاشمي براي عملي كردن شعارها و برنامه هايش از دادن هرگونه تضمين خودداري نموده و تنها قول تلاش جهت نيل به خواسته هاي مردم را داده است. عده زيادي هاشمي را «هاشمي 2» مي نامند و معتقدند اين هاشمي با آن هاشمي كه 8 سال قبل كاخ رياست جمهوري را ترك گفت تفاوت هاي چشم گيري دارد. هاشمي از حمايت قشرهاي وسيعي از طبقات مختلف جامعه و طيفهاي سياسي برخوردار است و اميد نخست نشستن بر كرسي رياست جمهوري ايران مي باشد.

 

مصطفي معين

از همان روز اول ثبت نام، همه مي دانستند كه معين رد صلاحيت خواهد شد، و شوراي نگهبان (عليرغم توصيه هاي مكرر مبني بر عدم ردصلاحيت معين) باز هم مرتكب اشتباه شده و او او را واجد شرايط لازم ندانست. اين امر سبب شد بر تعداد حاميان معين افزوده شود، زيرا از يك سو، به دليل رد صلاحيت شدن محبوب جناح روشنفكر جامعه واقع شد، و از سوي ديگر به دليل نامه آيت الله خامنه اي به شورا، مبني بر اعلام صلاحيت معين، وي از حمايت تعدادي از اقشار جناح راست نيز برخوردار گرديد. معين با شعار اصلاحات، گامي به پيش وارد عرصه رقابت شد و اعلام كرد راه خاتمي را به دور از ملاحظه كاري هاي وي، ادامه خواهد داد. معين با جلب حمايت ملي _ مذهبي ها، نهضت آزادي و طيف علامه دفتر تحكيم وحدت، گام بلندي را به سوي رياست جمهوري برداشت. البته نبايد فراموش كرد كه وي در صورت پيروزي در انتخابات، با چالش هاي مختلفي روبرو خواهد بود كه مهمترين آنها گرفتن راي اعتماد وزيران كابينه خود (كه به گفته خود وي،اعضاي نهضت آزادي هم در آن حضور خواهند داشت) از مجلس فرمايشي هفتم است. او اعلام كرده كه در صورت نشستن بر مسند قدرت لايحه اختيارات رئيس جمهور را دوباره به مجلس ارائه خواهد داد و مانع توقيف فله اي مطبوعات، بازداشت وبلاگ نويسان و ... خواهد شد. لازم به ذكر است، معين، توسط نمايندگان مجلس فرمايشي هفتم، استيضاح، و از مقام وزارت علوم دولت دوم خاتمي كنار گذاشته شد.

 

سلام. مطلب اول رو سیمین نوشته.

+ نوشته شده در  2005/6/14ساعت 22:59  توسط سپهر برتون  | 

پس از ثبت‌نام محمدخاتمي براي هفتمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري، جناح راست ضمن ابراز خوشحالي از به صحنه آمدن او چنين مي‌پنداشت كه با حضور خاتمي، حلاوت پيروزي ناطق‌نوري در انتخابات دوچندان شده و مخالفان، بهانه‌هايي چون يكسويه‌بودن انتخابات و عدم وجود آزادي را نخواهند توانست آورد. اما با گذشت ايام دريافتند كه خاتمي نه‌تنها زنگ تفريحي براي آنان نيست، بلكه همچون رقيبي خطر به قدرت رسيدنشان را تهديد مي‌كند. لذا تصميم به تخريب وی و سركوب طرفدارانش گرفته و با حمله به ستادهاي انتخاباتي او در شهرهاي مختلف سعي در ايجاد رعب و وحشت نمودند. اما تمام اين اعمال در جهت عكس نتيجه داد و محبوبيت سيد خوش‌سيما روز به روز چنان فزوني گرفت كه شاهد حماسه حضور مردم در دوم ‌خرداد 76 بوديم و اين آغاز حركت جريان اصلاحات در جامعه سياسي ايران بود. در اين ميان طيف شكست‌خورده انتخابات كه به‌جاي شيريني پيروزي، اينك كامش چون زهر تلخ گشته بود با دست‌زدن به اعمال وحشيانه‌اي همچون ضرب‌وشتم عبدالله نوري (وزير كشور دولت وقتي خاتمي) و شكستن حريم دانشگاه و حمله به دانشجويان در هجدهم‌تير 78، درصدد برآمد تا از انتخاب ملت انتقام گرفته و شايد به نوعي به رئيس‌جمهور اعلام جنگ كند. اما اين اقدامات رذيلانه باز هم در جهت معكوس نتيجه داد و خاتمي روز به‌روز محبوب‌تر و اصلاحات تبديل به خواسته‌اي عمومي شد تا جايي ‌كه در جريان انتخابات اولين دوره شوراي شهر و سپس مجلس ششم و نيز هشتمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري در سال 1380 مردم به حمايت از رئيس‌جمهور محبوب خود و تفكراتش به ‌پاي صندوق‌هاي رأي رفته و مخالفت خود را با انحصارطلبي و خشونت‌طلبي بيان داشتند. اينها براي راستگرايان قدرت‌طلب قابل هضم نبود و آنها نتوانستند بيش از اين حاشيه‌نشيني را تحمل كرده و ديديم كه چگونه با رد صلاحيت دلسوزان واقعي مردم به بهانه‌هاي پوچ پرچم مجلس فرمايشي هفتم را برافراشتند تا بتوانند راحت‌تر كوس مخالفت با خواست ملت بنوازند.

با رد صلاحيت دكترمعين توسط شوراي‌نگهبان، جناح راست ميدان نبرد انتخابات را خالي از رقيبي جدي از جبهه‌ اصلاح‌طلبان ديد و به اميد پيروزي كانديداهاي منتسب به خود و رسيدن به آرزوي ديرينه كه همان يك‌دست نمودن نظام مي‌باشد، به آينده مي‌نگريست. اما نامه آيت‌الله خامنه‌‌اي به شوراي‌نگهبان مبني بر اعلام صلاحيت دكترمعين و مهندس مهرعليزاده، علاوه بر تعديل تعداد كانديداهاي دوجناح اصلاح‌طلب و اصول‌گرا در صحنه انتخابات موجب برهم‌خوردن تمام معادلات راستگرايان شد. با شروع رسمي فعاليت‌هاي تبليغاتي نامزدهاي رياست‌جمهوري، دكترمعين توانست با طرح شعار اصلاحات گامي به پيش، نگاه افكارعمومي را به خود جلب كند و حمايت نيروهاي منتسب به ملي ـ مذهبي و نهضت‌آزادي و نيز طيف علامه دفتر تحكيم وحدت باعث شد در نظرسنجي‌هايي كه ازسوي رسانه‌هاي خبري منتشر مي‌شود نام معين، پس از هاشمي در رده دوم قرار گيرد.

و حال باز هم انحصارطلبان كه تا پيش از اين، اميد بسياري به پيروزي در انتخابات و تكيه بر مسند قدرت داشتند، خود را در خطر حذفي ديگر مي‌بينند. عجيب آن‌كه آنها از تجربه خرداد 76 درس عبرت نگرفته و با اعمال بي‌شرمانه‌اي همچون ضرب‌وشتم بهزادنبوي و ابراهيم‌يزدي (حاميان دكترمعين در قم و تهران)، پخش گزينشي فيلم انتخاباتي معين از صداوسيما و نيز حمله به ستادهاي انتخاباتي وي در شهرهاي مختلف، سعي در برگرداندن ورق انتخابات به سود خود دارند.

و اينها همه و همه، نشان از ترس جريان منتسب به راست از اصلاحات است. آنها به‌خوبي مي‌دانند كه در صورت پيروزي معين در انتخابات باز هم مطالبات روشنفكران ادامه خواهد داشت و او به دور از ملاحظاتي كه خاتمي داشت، در مقابل مجلس فرمايشي هفتم ايستاده و مطالبات برحق ملت را فرياد خواهد زد. آنها مي‌دانند كه در صورت نشستن معين بر كرسي رياست‌جمهوري، احتمال واگذاري كرسي‌هاي مجلس به رقيب، در سال 1386 نيز قوت خواهد گرفت و راستگرايان بايد باز هم به حاشيه خزيده و به انتظار فرصتي ديگر براي يك‌دست‌كردن نظام، ايام بگذرانند. آنها از هم‌اكنون شبح دوم‌خرداد را برسر خود مي‌بينند. شبحي كه جز شومي، معنايي ديگر برايشان نخواهد داشت و تداوم آن پاياني است بر روياهايشان. آنها مي‌دانند كه پيروزي يار خاتمي در انتخابات، به منزله به اضمحلال رسيدن تفكرات سنتي در جامعه ايران است، لذا با دست‌زدن به اقداماتي كه خود تا ديروز آنها را خلاف شرع دانسته و انجام دادنشان را دشمني با خدا و اسلام اعلام مي‌كردند، قصد جلوگيري از اين امر را دارند. آيا آنها فراموش كرده‌اند كه مردم ايران، مردمي آگاه‌اند؟

+ نوشته شده در  2005/6/14ساعت 9:27  توسط سپهر برتون  | 

هر وقت كه نگاهش مي كنم دوست دارم ببوسمش. آخه خيلي مهربونه. خيلي با گذشته. قدش كوتاهه. يه كم چاق و يه صورت مهربون و دوست داشتني. از وقتي يادم مياد، هميشه خودش رو فداي ما كرده. هميشه از خودش گذشته به خاطر ما. هر وقت حوصله داشته باشه مي شينه و برامون از قديما ميگه. از دوران بچگي خودش و مصيبت هايي كه مي كشيدن. از شيريني زندگي هاي قديم. از همه چي. هر وقت دلش مي گيره سجاده ش رو پهن مي كنه و شروع مي كنه به نماز خوندن. اونم چه نماز خوندني. آدم دلش مي خواد واسته و فقط تماشا كنه. رابطه ش با خدا حرف نداره. حرف همديگه رو خوب مي فهمن. من 2 بار به چشمم ديدم كه دعاش ردخور نداره. يكي موقع خدمت رفتن خودم، يكي هم موقعي كه براي دوستم مشكلي پيش اومده بود و با يه دعا كارش راه افتاد. اون روز بود كه به مستجاب الدعوه بودنش ايمان آوردم. اما خب ... فكر نكنيد كه هميشه همينطوريه و هيچ وقت اخلاقش عوض نمي شه ها. نه. اتفاقا وقتي عصباني باشه هيچكس جلودارش نيست و يه تنه يه لشگر رو حريفه! من كه تو همچين شرايطي ترجيح ميدم جلوي چشمش نباشم و اگه شده حتي به بهانه دستشويي رفتن جيم مي زنم تا از گزند آسيب هاي احتمالي در امان باشم. اما اينش هم جالبه كه وقتي عصبانيتش فروكش مي كنه و به قول معروف موتورش سرد ميشه، از طرف مقابل عذرخواهي مي كنه و ميگه دست خودم نبود. اصلا من نمي دونم چه مواقعي دست خودشه!!! با اينكه تو زندگي خيلي رنج ديده و سختي كشيده، اما هنوز درياي روحيه ست. كم پيش مياد از روزگار بناله و هميشه ميگه اميدتون به خدا باشه. مال دنيا براش هيچ ارزشي نداره. فكر نكنيد كه اين فقط يه حرفه. بارها تو بوته آزمايش قرار گرفته و هميشه ثابت كرده كه يه زندگي توام با خوشي رو ترجيح ميده به يه زندگي پر از مال و منال. به قول خودش: آدم رو يه موكت زندگي كنه و شب نون خالي بخوره، اما با دل خوش. بعضي وقتها كه از دست ما ناراحت ميشه، مي شينه به قرآن خوندن و گريه كردن، جوري كه دل سنگ هم آب ميشه. اما بعضي اوقات هم تاقت نمياره و نفرينمون مي كنه. اونم چه نفرين هايي، همه اساسي و بنيان برافكن!!! اما مي دونم كه بعدش، تو خلوت خودش و خداش يواشكي به خدا ميگه: بي خيال، عصباني شدم و يه چيزي گفتم، تو نگهدارشون باش. حالا شما بگين. يه همچين مادري، يه همچين عزيزي، وجودش براي ما غنيمت نيست؟ شما بگيد، دستهاي اين مادر بوسيدن نداره؟ دست كه چه عرض كنم، اگه كف پاهاش رو هم ماچ كنم بازم نمي شه. مي دونم كه خيلي ها آرزوي داشتن هنچين مادري رو دارن. به خدا كه هر كاري هم براش بكنم بازم نميشه حضورش رو قدر دونست. دوست دارم دنيايي رو كه براش هيچ ارزشي نداره بريزم به پاش. دوست دارم اينقدر كار نكنه. دوست دارم يه روزي بياد كه اين همه فشار عصبي ناشي از اختلاف ها روش نباشه. دوست دارم يه بار بره اونجايي كه دوست داره. مي دونيد كجا؟ بره خونه دوستش. همون دوستي كه خيلي با هم خوبن و حرف همديگه رو خوب مي فهمن. دوست دارم هربار كه نگاهش مي كنم ببوسمش ...

خدايا! تو كه اينقدر بزرگي، تو كه اينقدر مهربوني، به حق اون اشكهايي كه سر نمازهاش مي ريزه، حفظش كن و سايه ش رو هميشه بالا سرمون نگهدار.

+ نوشته شده در  2005/6/13ساعت 8:39  توسط سپهر برتون  | 

آرزومه. آرزومه كه در رو باز كني، بياي تو خونه. با منصور هم صدا ميشي، آروزم آرزومهههههههه يه دفعه توجهت جلب ميشه. يه اپل كورسا سرمه اي گل زده و شيك. فاصله ت رو باهاش كم مي كني. حالا اونقدر بهش نزديك شدي كه سرنشين هاي ماشين رو هم مي بيني حتي. يهو قلبت تير مي كشه. اينكه جاويد بقايي همكلاس سابقته. ديگه تو اتوبان نيستي. پرت شدي پنج سال پيش. با هم تو يه كلاس كنكور ثبت نام كرديد، هر دو خرزن بوديد و مدام با هم كل كل داشتيد. بغض گلوت رو فشار ميده ولي حواست به ماشين جلوييته هنوز. چقدر با هم تست زديد، درس خونديد، كوه رفتيد، تجريش قرار گذاشتيد، كافي شاپ كشف كرديد، شمشك رفتيد، چقدر شام رو ساعت 8 شب خورديد كه تو دير نرسي خونه. يادته كه شب يلدا بود فهميدي واقعا دوستت داره؟ ولي تو عاشقش بودي شيفتهء درك بالاش از زندگي و البته صورت زيباش. اون برق ورامين قبول شد و تو صنايع ميبد. به همين راحتي از هم جدا شديد. پنج سال هر اپلي رو كه ديدي تا كمر خم شدي تا راننده ش رو ببيني و حالا ماشين جاويد جلوته. چقدر اين ماشين رو دوست داشتي، چقدر باهاش جردن رو بالا كرديد و كورس گذاشتيد و رو كم كرديد. رانندگي رو با همين ماشين ياد گرفتي. هميشه فكر مي كردي كه ميشه يه بار ديگه جاويد رو ببيني. حالا داري مي بينيش. ولي ديره خيلي دير. چقدر كت و شلوار بهش مياد. هيچ وقت با كت و شلوار نديده بوديش. چقدر دوست داشتي ببينيش، حالا هر دو تو يه اتوبانيد، توي دو تا ماشين، تو حالت تهوع داري و داري گريه مي كني و اون ساكته. ساكت و بي صدا. چقدر دوست داشتي يه بار ديگه چشماي شيطونش رو ببيني. حالا يه جفت چشم مشكي بهت زل زده ولي ديره خيلي دير. گوشي ت زنگ مي زنه. سحره. مي فهمه حالت بده و ميگه: چي شده؟ ميگي: جاويد بقايي رو يادته؟ ميدوني كه يادشه. ميگه: آره. ميگي: الآن ماشينش جلوي منه، گل زده. سحر جيغ ميزنه اااا ازدواج كرده؟ ميگي: سحر، نمي دوني تو كت و شلوار چه خواستني شده. سحر الآن من و جاويد با هم تو يه اتوبانيم ولي ديره خيلي دير رسيدم بهش. سحر ميگه حالا چرا گريه مي كني؟ ميگي سحر ماشين رو گل زدن اما با روبان مشكي تزيينش كردن. كت شلوارش بهش مياد آخه مي دوني؟ تو عكسي كه زدن به شيشهء پشت ماشين كت و شلوار تنشه. سحرررر اون مرده، سحر چرا مني كه پنج سال نديدمش بايد امروز مي ديدمش؟ امروز كه تشيع جنازه شه. چرا سحر؟ سحر چرا؟ چرا من؟ سحرررررر چراااا ؟

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده.

+ نوشته شده در  2005/6/12ساعت 12:32  توسط سپهر برتون  | 

در آن هنگام كه در شهر تنهايي در گذر بودم، تير تنهايي بر قلب خسته ام نشست. حسي آشنا اما دژخيم. خود را به در و ديوار مي كوفتم تا بلكه از آن دوري  گزينم ولي به هر دري كه زدم بسته بود و تير بيشتر بر دلم فرو مي رفت. خسته شده بودم. از بس در ميان جمع تنهاي تنها بودم. غربت تمام وجودم را گرفته بود و بي كس و نا اميد در گوشه يك قفس زانوي غم در بغل گرفته و در حسرت حضور يك همزبان كه با او درد دل كنم به زمين خيره گشته بودم، با خود مشغول صحبت شدم. ناگهان در آن تنهايي جان سوز نوري ازدور دست ها هويدا گشت، نوري كه بي شك از اميد بر مي خواست. پا در مسيري پرخطر نهادم تا منبع نور را دريابم. روزها و شبها خسته و تنها خود را به پيش مي بردم به اميد رسيدن به روشنايي.

شوق رسيدن به نور، اميد به حيات را در دل من زنده نمود آن سان كه از شادي در پوست خود نمي گنجيدم. مدتي طي طريق كردم، سرانجام پس از تحمل مشقات فراوان به نور رسيدم. ولي ... نور غروب كرد و من باز هم تنها شدم. دقايقي چند خاموش ماندم. آيا بازهم بايد به زندان تنهايي برگردم؟ خدايا!  نوري ديگر در قلبم شعله ور شد.

اين بار در تنهايي خود نا اميد نگشتم، از آن روشنايي پرسيدم: چرا چنين شد؟ گفت: دل غمگين و خسته ات اسير پوچي ها گشته و تو را از حركت در مسير خوشبختي بازداشته بود، در حالي كه از او كه در تمام مراحل زندگي با تمام وجود با تو بود و به پيشت مي راند غافل بودي. آن هنگام بود كه فهميدم هيچگاه تنها نيستم، وقتي كه او باشد و نور بتاباند. چون سرچشمه همه نورها هم اوست، اويي كه بذر دوستي و محبت را به زمين باير دلم مي پاشد و آن را آبياري مي كند. و اوست كه نهايت همه صداقت هاست. و با او بودن يعني عاشق خوبي ها بودن. ديگر معني تنهايي را درك نمي كردم.

حال همرازي مهربان را به دست آورده ام واو را به تمام عشقهاي پاك قسم مي دهم كه مرا ترك نكند. زيرا كه او تنها نيست و تنها نمي گذارد. او اينجا هست ولي نيست، با من هست ولي حضور ندارد، او در قلب من است و جايش هميشگي است. با اين حال حضورش مانع حضور ديگران نخواهد بود.

 

منم غريب و بي نشون                           تنها ترين بي سايبون

عاشق در به در شدم                           نرو تو ژيش من بمون

دلم گرفته تو قفس                               منم اسير قدكمون

اگر به دادم نرسي                               پرميزنم از آشيون

دلم غمين و خسته شد                        از دست تو نامهربون

بهار من شده يه رنگ                           فقط به رنگ اون خزون

خسته شدم از اين سرا                       مي خوام برم از اين زمون

بهرام فقط عاشق اوست                      اوست خالق هفت آسمون

 

حضرت حق يارتان

تا سلامي ديگر، بدرود.

بهرام

+ نوشته شده در  2005/6/11ساعت 22:58  توسط سپهر برتون  | 

از دوشنبه بعدازظهر دلم شروع كرد به تغيير و همزمان با اون طفل درونم افسرده شد. الآن غوز كرده نشسته. باز اومده سراغم. اين بار دلم براي تو تنگ نشده. اين بار دلم با يه بستني خوش نمي شه يعني اونقدر داغون هست كه با يه بستني مشكل حل نمي شه. اين بار اگه سوار ماشينم كني يه دور تو شهر بزنيم حالم سر جاش نمياد. اين بار نمي خوام قليون بكشم. اين بار نميخوام بگي كه دوستم داري، بگي شوخي بود، بگي تو هموني كه ... اين بار مي خوام فكر كنم. نمي دونم چرا اين بار با هميشه فرق داره. هميشه بدم نميومد يكي بياد بگه چه مرگته؟ ولي اين بار نه. دوست ندارم در موردش حرف بزنم. دوست دارم كه خودم فقط تحليلش كنم. دوست ندارم كسي الكي دلداريم بده. از دوشنبه بعدازظهر از خودم بدم اومد، اول انگار كه فقط رفتم سوغاتي بگيرم حيثيتم رفت. اين چه رفتني بود؟ چه ديدني؟!!! بعدش منت كشي، كه همچين حالم رو گرفت كه وقتي رسيدم خونه مثل مرغي كه گردنش و زده باشن بال بال مي زدم و خودم به در و ديوار مي كوبيدم. بعدش هم اون مزاحم تلفني و تو كه شك مي كني كه حتما با من كار داره. از خودم بدم اومده اين چند روزه. از قيافه م كه شيطونه، از طرز حرف زدنم كه صميميه، از رفتارم كه اينقدر ساده و خل وضعم، از خودم بدم اومد. ولي من هيچ وقت نخواستم كه چشمهام اين مدلي باشه يا به خدا نگفتم كه اين رفتار مزخرف رو بده به من. حالم از خودم به هم مي خوره وقتي بهم شك مي كنيد. وقتي من پاكترين احساسم رو تقديمتون مي كنم و شماها با سياست باهام رفتار مي كنيد. حالم به هم مي خوره. از خودم حالم به هم مي خوره وقتي ميرم ديدن يه دوست و هيچ كاري از دستم برنمياد كه براش بكنم. حالم از خودم بهم مي خوره وقتي خونه هستم ميگم هر كي زنگ زد بگين نيستم. حالم از خودم بهم مي خوره وقتي ميرم رو ترازو و پسره يه نگاهي مي كنه و ميگه باربي و من نمي تونم بزنم تو دهنش. حالم از خودم بهم مي