تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

امروز بدجوري هواي آهنگ‌هاي EBI رو كرده بودم. اونم بعضي از آهنگ‌هاش و مخصوصا بعضي از بيت‌هاي ترانه‌هاش. هيچ حرف اضافه‌اي نمي‌زنم. فقط اون بيت‌هايي كه دوست داشتم امروز گوش كنم رو مي‌نويسم. شما هم گوش كنيد. نه الآن. هر وقت دلتون به اندازه يه دنيا گرفت. مثل امروز من ...

 

***

ديو و پري نداريم جادوگري نداريم

باور ما شكسته يه ياوري نداريم

 

***

من از بيگانگي‌هاي غريب و پوچ اين ملت ندارم انتظاري

از اين ماتم كه همچون من

تو هم غربت نشيني و زبانم را نمي‌فهمي

 

***

من براي زنده بودن جستجوي تازه مي‌خواهم

خاليم از عشق و خاموشم هاي‌و‌هوي تازه مي‌خواهم

خانه‌ام گلخانه ياس است رنگ و بوي تازه مي‌خواهم

اي خدا بي‌آرزو موندم آرزوي تازه مي‌خواهم

 

***

شكستم گسستم به خاك و گل نشستم

سلامي كلامي بكش نازم كه خسته‌م

 

***

يه قاصد خبرم داد كه آفتاب لب بومه

نوشتم رو تن شب كه خوشبختي تمومه

نه من مونده نه مايي نه حرفي نه صدايي

هزار دفعه شكستم عجب حادثه‌هايي

 

***

آي بنازم عاشقا رو كه هنوز طلايه‌دارن

كه هنوز حافظ شعرن همه از جنس بهارن

 

***

غم دل مي‌بره هر لحظه تا مرز جنونم

ميرم جايي كه شايد گم بشه نام و نشونم

 

***

در كتاب قصه من معني هر دل سپردن

خود شكستن بود و مردن در غم خود سوگواري

 

***

باد و بارون كه تموم شد اون پرنده پر كشيد

التماس و اشتياق و ته چشم برج نديد

عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود

بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد

 

***

يه قصه تازه نيست خونه به دوشي من

هراس دل سپردن عذاب دل بريدن

 

***

هميشه سبز مي‌خشكد هميشه تازه مي‌بازد

هميشه لشگر اندوه به قلب ساده مي‌تازد

 

***

هنوز تو قصه‌هاي من رنگ و ريا جا نداره

دروغ نميگن آدما دشمني معنا نداره

هنوز تو قصه‌هاي من هيچ‌كسي تنها نميشه

كسي به جرم عاشقي خسته و تنهانميشه

هنوز توي دنياي من هر آدمي يه عالمه

گل و نمي‌فروشن به هم گل مثل قلب آدمه

+ نوشته شده در  2005/7/22ساعت 21:8  توسط سپهر برتون  | 

« الآدم »

و انا خلقنا البقرة لايشعرالانسان لايفقهون كثيرا

و خلقنا الحمار ليفرح الانسان ان موجودٌ حمري من الانسان

و خلقنا الفارة لايفكر الانسان اخوف

و خلقنا البوزينة لا يشعرالانسان انه يضحك دون الادلة

و انا خلقنا الانسان و عطاه عقلٌ و امرناه اذهب الي الآدمية

و بعد ثاني الف سنة لايذهب الانسان الي الآدمية

و الملائكة اخبر اناالانسان لا افهم من البقرة و حمري من الحمار و اخوف من الفارة

ثم كل البوزينة يطمئنة ان لايضحكون دون الادل

و الله عليم و الحياة جميل و انتم لا تعلمون

و الله قادر و انا خلقناكم لاننا قويٌ

يا ايها الذين آمنو لا اسعوا انتم لا قويٌ

و هذا هذه ان لا تريدون اذهبوا الي الموت و ان تريدون لا نق‌نقون

و لاتفكرون كثيرا و اعملوا و افرحوا معكم لعلكم تفلحون

 

برگردان به فارسي!

 

« آدم »

و همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ‌وقت احساس نكند خيلي نفهم است.

و الاغ را آفريديم تا خوشحال باشد كه از انسان خرتر هم هست.

و موش را تا فكر نكند خيلي ترسوست.

و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم تا برود آدم شود.

و دوهزار سال گذشت و آدم نشد.

و فرشتگان گزارش دادند كه از گاو نفهم‌تر، از الاغ خرتر، و از موش ترسوتر است.

و بعد از آن، همه ميمونها مطمئن شدند كه بي‌دليل نمي‌خندند.

و خداوند داناست و زندگي زيباست و شما نمي‌دانيد.

و خداوند تواناست و همانا شما را آفريديم چون زورمان مي‌رسيد.

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، اينقدر زور نزنيد، زورتان نمي‌رسد.

و اين همين است كه هست اگر نمي‌خواهيد برويد بميريد و اگر مي‌خواهيد پس ديگر نق نزنيد.

و اينقدر فكر نكنيد، كارتان را بكنيد و با خودتان حال كنيد، شايد رستگار شويد.

+ نوشته شده در  2005/7/21ساعت 14:40  توسط سپهر برتون  | 

سی و دومین شماره دوماه نامه چشم انداز ایران منتشر شد.

در این شماره می خوانید:

* علت اصلی کودتا

* قوانین حرکت جامعه و قانون اساسی ـ کدام راهبرد؟ (لطف الله میثمی)

* دین و سکولاریزم (گفتگو با محسن کدیور)

* تاریخچه مختصر الهیات رهایی بخش

* نفت و دولت نفتی در ایران (گروه نفت)

* پایان سرمایه داری عقلایی (جان بلمی فاستر ـ برگردان: اردشیر عمانی)

* ۳۰ خرداد ۶۰، فاجعه ای قابل پیشگیری (گفتگو با ابراهیم یزدی)

* جنبش مخملی ایران (دکتر نظام الدین قهاری)

* جنبش اجتماعی در ایران (گفتگو با دکتر پرویز پیران)

* آزادسازی کشت شقایق، خودکفایی دارویی یا فراوانی تریاک؟ (پروین بختیارنژاد)

* فرخی یزدی استاد مکتب آزادگی (معصومه قشقایی)

* پیر بلخ در قلمرو آزادی و اختیار (سید حامد علوی)

* نژاد پرستی ایرانی یا بازشناسی هویت ملی؟ (پاسخ عزت الله سحابی به نقد یک استاد دانشگاه)

* اصلاح قوانین مادر به رسم روزمرگی (فائزه حسنی)

* روابط آمریکا با ایران (شهادت گری سیک در برابر کنگره آمریکا)

* و ...

+ نوشته شده در  2005/7/20ساعت 12:19  توسط سپهر برتون  | 

علي كوچولو نگاه دوباره‌اي به ماشين كوكي انداخت. چقدر قشنگ و نو بود. قرمز بود با شيشه‌هاي دودي. درست مثل ماشين حسن، پسر آقاي محمدي. هميشه آرزو مي كرد كه يه همچين ماشيني داشته باشه. كه وقتي دكمه بالاش رو فشار ميده، ماشين شروع به حركت كنه و قام قام كنان بره جلو و بعد از مدتي خودش واسته. حالا ديگه حسن نمي تونست پز ماشينش رو به علي كوچولو بده. مي تونست بعدالظهر ماشين رو ببره تو كوچه و سينه‌ش رو سپر كنه و حسن رو به مسابقه دعوت كنه. مي دونست كه ماشينش برنده ميشه، آخه نو تر از ماشين حسن بود و هنوز چرخهاش سائيده نشده بود. ديشب وقتي باباش از سر كار اومد علي خواب بود. مثل هميشه. صبح وقتي چشماش رو باز كرد، ديد يه ماشين جلوش پارك شده. بي اختيار لبخند زد و همونجور خواب‌آلود پريد بغل بابا. بابا گفت: اينم جايزه اينكه پسر خوبي هستي و به مامان كمك مي كني. فقط بايد قول بدي كه مواظبش باشي. و علي كوچولو هم قول داد. از اون روز به بعد همه زندگي علي شده بود اون ماشين. ديگه به اسباب‌بازي‌هاي قبليش نگاه هم نمي كرد. همه وقتش رو با ماشين مي‌گذروند. هرجا مي رفت، اگه ميشد با خودش مي برد و اگه هم نمي شد، همه‌ش منتظر بود كه زودتر به خونه برگردند و ماشينش رو تو بغل بگيره. هر روز صبح، قبل از اينكه دست و صورتش رو بشوره، با يه دستمال ماشينش رو تميز مي كرد و خوب برقش مينداخت. حتي سر سفره هم ماشين رو از خودش دور نمي كرد و هميشه كنار دستش ميذاشت. قبل از اينكه بخوابه كلي با ماشينش صحبت مي كرد و از روياهاش مي گفت. براش مي گفت كه دوست داره يه روز صبح كه از خواب بيدار ميشه، ببينه اون ماشين واقعي شده، علي هم اندازه باباش شده و مي تونه سوارش بشه و بره به جاهاي دور. وقتي مي خوابيد خواب مي ديد سوار ماشينش شده و با حسن مسابقه ميده، يا بعضي وقتها هم پليس مي شد و دنبال آدم بدها مي كرد. خلاصه كه اون ماشين شده بود همه زندگي علي كوچولو.

يك سال گذشت. تو اين مدت از علاقه علي به ماشينش كم كه نشده بود هيچ، ده برابر هم شده بود. ديگه بدون اون ماشين نمي تونست سر كنه. يك سال بود كه دست به هيچكدوم از اسباب‌بازي‌هاش نزده بود. حتي اونهايي رو هم كه بابا بعد از ماشين براش خريده بود، از تو جعبه درنياورده بود. خيلي از دوستاش بهش حسودي مي كردن و حتي بعضي‌هاشون ديگه باهاش دوست نبودن، اما براي علي كوچولو فقط ماشينش مهم بود. ماشيني كه نوي نو مونده بود و هيچ خطي روش نيفتاده بود. تا يه روز اعظم خانم (همسايه‌شون) با شوهر و پسرش مرتضي، اومدن خونه علي اينا. مرتضي يك سال از علي كوچيكتر بود، اما دوبرابرش هيكل داشت. خيلي چاق بود و علي هميشه تانك صداش مي كرد. وقتي مرتضي ماشين علي رو ديد شروع كرد به گريه كردن كه من اون ماشين رو مي خوام. باباي علي هم از علي خواست تا ماشينش رو بده به مرتضي تا باهاش بازي كنه. علي مي دونست كه مامانش با اعظم خانم رودربايستي داره و خيلي بد ميشه اگه ماشين رو به مرتضي نده، براي همين (با اينكه راضي نبود) با اكراه ماشين رو هل داد طرف مرتضي و زير لب گفت: اگه خرابش كني داغونت مي كنم! مرتضي ماشين رو گرفت و با شادي براندازش كرد. خيلي خوشحال بود. يكي دو بار تو كوچه از علي خواسته بود كه ماشينش رو بهش بده اما علي قبول نكرده بود. ولي حالا فرق مي كرد. الآن اون ماشين تو دستاي مرتضي بود. گذاشتتش رو زمين و شروع كرد به هول دادن ماشين. محكم هلش مي داد به جلو و مي كشيدش عقب. علي حسابي عصباني شده بود. كاردش مي زدي خونش در نميومد اما چون بقيه نشسته بودن نمي تونست چيزي بگه. فقط يكي دوبار خيلي آروم گفت: يواش بابا. يكي دو ساعت گذشت. اعظم خانم اينا مي خواستن برن خونه‌شون. علي خوشحال شد. چون مي دونست اگه نيم ساعت ديگه بمونن ماشينش از وسط نصف ميشه. رفت طرف مرتضي كه ماشينش رو بگيره. اما مرتضي داد زد و گفت كه اون ماشين مال خودشه. اين ديگه خيلي اعصاب خردكن بود. علي خواست به طرف مرتضي حمله كنه و ماشينش رو بگيره، اما باباش نذاشت. و فقط خيلي خونسرد گفت: علي جان. تو كه يك ساله با اين ماشين داري بازي مي كني. بذار از اين به بعد مرتضي جون بازي كنه. خودم قول ميدم يه ماشين بهتر برات بخرم. علي قبول نكرد، اما اعتراضش ثمري نداشت. مرتضي ماشين رو ول نمي كرد. هرچي اعظم خانم و شوهرش بهش گفتن كه ماشين علي رو بده به خرجش نرفت كه نرفت. دو دستي ماشين رو به شيكم گنده‌ش چسبونده بود و فشارش ميداد. آخر سر هم كسي حريفش نشد و ماشين رو با خودش برد. دل علي كوچولو گرفت. رفت تو اتاقش و در رو بست. نشست رو تختش. نگاهي به جاي خالي ماشينش انداخت. اشك تو چشماش جمع شد. لغزيد و اومد پائين.

يك ماه گذشت. علي كوچولو مريض شده بود. باباش بردتش دكتر، بهش قرص و شربت دادن، اما علي خوب نشد. يه روز بابا كه از سر كار اومد خونه يه بسته دستش بود. دادتش به علي. وقتي بسته رو باز كرد توش يه ماشين بود. عينهو ماشين خودش. همون رنگي، همون شكلي. اما اين ماشين علي نبود. علي كوچولو ماشين خودش رو مي خواست. رفت دم پنجره. مرتضي رو ديد كه توي كوچه ماشين رو گرفته بود تو دستش و با بچه‌هاي ديگه بازي مي كرد. اين صحنه رو يك ماه بود كه علي از پشت پنجره مي ديد. نگاهي به ماشيني كه بابا براش خريده بود كرد. هيچ احساسي نسبت به اون ماشين نداشت. به ماشيني كه تو دست مزتضي بود خيره شد. دوست داشت داد بزنه: مرتضي، بيا اين ماشين نو مال تو، ماشين منو بهم بده. دوست داشت بازم اون ماشين رو تو دست بگيره، تميزش كنه، به خودش فشارش بده، دوست داشت بازم شبا خواب ببينه سوار ماشينش شده و داره با حسن مسابقه ميده، دوست داشت بازم براش از روياهاش بگه، دوست داشت اون ماشين بازم مال خودش بشه. اما نمي شد. اون ماشين حالا ديگه مال علي كوچولو نبود. اون ماشين مال مرتضي بود.

+ نوشته شده در  2005/7/19ساعت 15:52  توسط سپهر برتون  | 

آدم موجود غريبيه!!! خسته ميشه، ولي نااميد نميشه. عاشق سفره، ولي وقتی ميرسه خونه ميگه: آخیش هيچ جا خونه خود آدم نميشه. مي بينه، ولي عبرت نمي گيره. مي شنوه، ولي به كار نمي بنده. دل داره، ولي عاشق نميشه. دوست داره، ولي سنگ صبور نداره. هست، ولي باور نداره. عاشقه ميشه، ولي به روی خودش نمياره. قوي و پر زوره، ولي صدمه نمي زنه. احترام ميذاره، ولي كسي رو بت نمي كنه. مي فهمه، ولي بي خيال ميشه. گوش مي كنه، ولي موافق نيست. مي بخشه، ولي توقع نداره بخشيده بشه. آشناست، ولي غريبي مي كنه. حواس پنجگانه داره، ولي احساس نداره. مي خواد، ولي التماس نمي كنه. عقل داره، ولي اشتباه مي كنه. مقاومه، ولي مي شكنه. پشتگرمي داره، ولي دلگرمي نداره. باهات خداحافظي مي كنه، ولي فراموشت نمي كنه. صبوره، ولي تحمل نمي كنه. ظرفيت داره، ولي ادعا نمي كنه. شكار ميشه، ولي اسير نمي مونه. صداش رو عوض ميكنه، ولي عقيده ش رو عوض نمي كنه. با ارزشه، ولي نمي فروشه. درد داره، ولي ميخنده. رويا داره، ولي حقيقت رو دوست داره. لحنش سرده، ولي محبتش گرمه. ميترسه، ولي ريسك مي كنه. بغض مي كنه، ولي اشك نمي ريزه. آرزو داره، ولي حسرت نمي خوره. ايمان داره، ولي مومن نيست. لازم داره، ولي انفاق مي كنه. دوست داشتنيه، ولي به رخ نمي كشه. كمك مي خواد، ولي محتاج نيست. مخلوقه، ولي حادثه خلق مي كنه. مبارزه، ولي خونخوار نيست.

آدم واقعا موجود غريبيه!!!

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده.

+ نوشته شده در  2005/7/18ساعت 12:23  توسط سپهر برتون  | 

از همان اول حدس مي زدم كه بايد خواب باشم. خواب كه نه، همان پرسه‌هاي شبانه. خيلي شبها مي شود كه از اينجور خوابها مي‌بينم. طرف‌هاي صبح، انگار يك جورهايي متوجه مي شوم كه نزديك بيدار شدن است خودم را آماده مي كنم تا قبل از آنكه از خواب بپرم، هوشيار شوم. بعضي وقتها هم از اين خواب به آن خواب مي شوم. حوصله ندارم كه يك خواب را تا آخر تماشا كنم. اما اين بار، با هر دفعه فرق مي كرد. هرچه بيشتر مي گذشت، بيشتر جذب رويايم مي شدم. هميشه موضوع خوابهايم را خودم انتخاب مي كنم. اين بار هم خودم انتخاب كردم. مثل برگه هايي كه از توي گلدان قرعه كشي برمي دارند. چندتايي موضوع بود اما نمي دانم چرا اين موضوع را برداشتم و خودم را توي اين دردسر بزرگ انداختم. تا همين الآن هم جزو اتفاقات عجيب و غريب است. با اينكه نزديك بود از وحشت قالب تهي كنم، ولي نمي خواست از خواب بپرم. انگار مي دانستم كه هر آن ممكن است خوابم تمام شود و موضوع، نيمه‌كاره بماند.

خواب بودم و اواخر خوابم بود. مي دانستم كه بايد برگردم توي اتاقم و يكراست بروم زير پتو. سرازير شدم و از ايوان آمدم توي اتاق. پتو را كنار زدم تا مثل هرشب، بدون سر و صدا زير پتو بخزم و بخوابم تا صبح. اما يك نفر غريبه آنجا خوابيده بود. توي جاي من، زير پتوي من، عين خيالش هم نبود. اول هول كردم و دو سه قدم پريدم عقب. كم مانده بود پا به فرار بگذارم. اما بعد، به خودم مسلط شدم. مي خواستم بدانم اين كه با خيال راحت جاي من خوابيده چه كسي است و چرا نمي ترسد كه من از راه برسم؟ اول به فكرم رسيد كه توي خواي خفه‌اش كن، اما بعد ديدم اين رسم مردانگي نيست. بايد بيدارش كنم و يقه‌اش را بگيرم و پرتش كنم بيرون، دو تا كشيده هم بزنم توي گوشش تا ديگر از اين غلط‌ها نكند. ولي نمي دانم، زنم كه اين همه گوشش تيز و خوابش سبك است چطور متوجه نشده اين كه جاي من خوابيده من نيستم؟ با نوك پا ضربه‌اي به برآمدگي پتو زدم، جايي كه گمان كردم بايد نشيمنگاهش باشد. بيدار نشد. ضربه‌اي محكمتر زدم، اما انگار خوابش خيلي سنگين بود. پتو را كنار زدم، غلتي زد و پيچ و تابي به خودش داد، پايم را گذاشتم روي بازويش، ناله‌اي كرد و از اين پهلو به آن پهلو شد. كنارش نشستم و توي صورتش نگاه كردم. هيچ شباهتي به من نداشت. بايد سر و صدا راه بيندازم تا بيدار شود و خودش بزند به چاك. فكر كردم زنم وقتي بيدار شود حتما يكه مي خورد، شايد هم شوكه شود. بايد خيلي ملايم بيدارش كنم و حالي‌اش كنم چه اتفاقي افتاده، وگرنه ممكن است زن بيچاره پس بيفتد. حالا خودش هيچ، بچه دو ماهه‌اي كه آبستن بود تلف مي شد. سرم را آرام بردم زير گوش زنم. صدايش كردم، بيدار نشد. حتما دير خوابيده بود. دست كشيدم روي بازويش و باز صدايش زدم. چشمهايش را باز كرد. انگشت را به نشانه سكوت روي بيني‌ام گذاشتم و به غريبه‌اي كه پهلويش خوابيده بود اشاره كردم. زنم به من زل زده بود. پره‌هاي بيني‌اش شروع كرد به لرزيدن، از جا پريد و نشست، دستهايش را توي سينه مشت كرد و جيغ كشيد. مرد غريبه از خواب پريد. چشمهايش هنوز درست باز نمي شد. گيج و مات دور و برش را نگاه مي كرد. بايد راه را باز مي گذاشتم تا بتواند فرار كند. بلند شدم تا در را نشانش دهم و در ضمن بفهمد كه قصد درگيري ندارم و راهش را بگيرد و برود. به طرف در كه راه افتادم، صداي نخراشيده مرد غريبه بلند شد، انگار تازه بيدار شده بود. زنم را كه پشت سرش ايستاده بود نمي توانستم ببينم. اشاره كردم كه عقبتر بايستد تا اگر درگير شديم صدمه‌اي نبيند. زنم از جايش تكان خورد. مرد غريبه با يك خيز خودش را به من رساند و يقه پيراهنم را گرفت، بلندم كرد و چسباند به ديوار، فرياد زد: «اينجا چه كار مي كني؟» اين ديگر خيلي وقيحانه بود. مردك غريبه توي خانه من، از من طلب كار بود! گفتم: «من به پليس زنگ نمي زنم، خودم مشكلهايم را حل مي كنم، حالا مي خواهم از خانه‌ام بيرون بروي وگرنه ...» نگذاشت حرفم تمام شود. ضربه محكمي توي گوشم زد و با دو دست گردنم را فشار داد. زنم كه پشت سرش ايستاده بود نفس نفس مي‌زد و گه‌گاه جيغ كوتاهي مي كشيد. مرد غريبه مرا هل داد و كشاند طرف در. خودم را توي آيينه رخت‌آويز كنار در ديدم كه يقه مرد غريبه را گرفته بودم و با دو دست گلويش را فشار مي دادم. از در كه بيرون افتادم به زنم حق دادم كه مرا نشناخته بود.

نويسنده: احمد گل زاده

+ نوشته شده در  2005/7/17ساعت 15:55  توسط سپهر برتون  | 

همانطور که اطلاع دارید ظرف چند روز آینده دولت کریمه زمام امور را به دست گرفته، نسیم تحقق دولت اسلامی در جهان خواهد پیچید، و به زودی ایران پیشرفته ترین کشور جهان خواهد شد. به همین دلیل انسان های شریفی که قرار است در دولت آینده، افتخار خدمتگزاری به امت شهیدپرور را داشته باشند، طی بیانیه ای خواستار تغییراتی در سیستم های کامپیوتری و دنیای اینترنت شده اند، تا بوی عدالت و برابری و معنای واقعی اسلام بیش از گذشته به مشام جهانیان رسیده و مشت محکمی باشد بر دهان استکبار جهانی. این بیانیه خواستار اعمال تغییرات زیر شده است:

۱ـ سیستم عامل Windows 2000 به « شبابیک ۱۴۲۱ » تغییر نام داده می شود.

۲ـ با نصب نرم افزارهای جدید، کلیه رایانه ها در ساعات ملکوتی اذان، برای ادای فریضه نماز به مدت ۳۰ دقیقه به طور خودکار Shutdown می شوند و هرگونه تلاشی برای جلوگیری از خاموش شدن رایانه به انفجار آن و تخریب ساختمانهای اطراف منجر خواهد شد.

۳ـ نصب پیامبر (Messenger سابق) روی رایانه ها باید با اجازه وزارت ارشاد باشد.

۴ـ پیامبر شما علاوه بر Send to all باید از گزینه Send to all Muslims نیز برخوردار باشد.

۵ـ اگر دو جنس مخالف قصد چت داشته باشند، باید صیغه جاری شود. (اگر دو جنس موافق هم بخواهند چت کنند باز جاری کردن صیغه، احتیاط واجب است. زیرا امکان دارد یکی از آنها asl دروغکی داده و خود را جنس موافق جا زده باشد)

۶ـ استفاده از بعضی smiley های یاهو گناه کبیره بوده و مانند این است که انسان گوشت برادر خود را بخورد. احتیاط مستحب آن است که اصلا از این شکلکها استفاده نشود.

۷ـ به جای گفتن hi باید از عبارت soavrvb استفاده شود که مخفف عبارت زیر است:

salam_on_alaikom_va_rahmatollahe_va_barakatoh

۸ـ در بیان سرعت انتقال خطوط، به جای بیت از « بیت »، به جای کیلوبیت از « اهل بیت » و به جای مگابیت از « اهل بیت عصمت و طهارت » استفاده شود.

۹ـ در پسووردها حتما باید از نام ائمه و سه کاراکتر &_#_@ (برای جلوگیری از حدس زدن پسوورد توسط بقیه) استفاده شود. لازم به ذکر است استفاده از کاراکتر $ تا زمان برقراری رابطه با آمریکا مجاز نمی باشد.

۱۰ـ برای ارتباطات شبکه ای باید فقط از فیبر نوری استفاده شود، چون نور واژه مقدسی است و به هیچ عنوان نباید از ارتباطات بی سیم استفاده شودُ چون ناچار به استفاده از ماهواره می شوید.

۱۱ـ کلیه کافی نت ها موظف به تغییر نام خود به « چای شبکه » هستند.

۱۲ـ در هنگام مشاهده سایتها، ابتدا باید یک Flash نمایش داده شود که مضمون آن یادآور روزهای جبهه و جنگ باشد.

۱۳ـ فونت لینک ها حتما باید کوفی باشد.

۱۴ـ به جای استفاده از فونتهای « نازنین »، « میترا » و « سینا » باید از فونتهای « زینب » و «غلامحسین » استفاده شود.

+ نوشته شده در  2005/7/14ساعت 8:32  توسط سپهر برتون  | 

دو سه هفته پيش رو به خاطر بياريد. روزهايي كه اوج رقابت هاي انتخاباتي بود و هر روز شاهد سر دادن شعاري جديد از سوي كانديداهاي رياست جمهوري بوديم. وعده هايي مثل پرداخت ماهيانه 50000 تومن به هر ايراني بالاي 18 سال، ريختن پول نفت به سفره محرومان و مستضعفان، دادن بيمه بيكاري، آزادي‌هاي اجتماعي،  حل كردن مساله قوميت‌ها، ميدان دادن به جوانان و ... . با مشخص شدن نتيجه آراي دور اول، نوشتيم كه با راي دادن به هاشمي، نذاريد فاشيست‌ها به قدرت برسند و آبرومون تو جامعه جهاني بره. اما كو گوش شنوا؟ همه رفتند و به اين نيم‌وجبي راي دادن به اين اميد كه به وعده‌هاش عمل كنه. الآن دو هفته از انتخاب شدن كوتوله به عنوان رئيس‌جمهور! ايران مي گذره. نمي دونم خودش يادشه كه چه قول‌هايي به ملت داده يا نه؟ اما محض يادآوري هم كه شده چند تا از وعده‌هايي رو كه داده ذكر مي كنم:

_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که پول نفت رو سر سفره مردم می بره.
_ كوتوله نيم‌وجبي نباید بذاره چند تا آقازاده و مدیر
۲۷ ساله پول نفت را بخورند.

_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که شرایط برابر برای آموزش ایجاد می کنه.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که به مدیریت حزبی در کشور پایان میده.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که برای مردم امنیت روانی ایجاد می کنه.

_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که صندوق برای حمایت از هنرمندان ایجاد می کنه.

_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که وزير علوم فردی عالم و دانشمند باشه.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که عرصه مديريت‌هاي كلان كشور رو از انحصار مدیران کنونی، هم حزبی‌ها، خانواده و عواملشون در بیاره.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که وزیر ارشاد کسی مثل کلهره و هنرمندان باید خیالشون راحت باشد.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده ستاد دولت رو که تو
۱۶ سال گذشته دست کسانی بوده که كشور رو مال خود و ميراث خود می‌دونستند، در بیاره.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که مشکل دومیلیون جوان بیکار رو حل می کنه.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که فاصله طبقاتی رو کم می کنه.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که مردم می تونن سر مديری كه بيت‌المال رو تلف می‌كنه داد بزنن.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده جلوی رانت خواری رو بگیره.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده مدیریت جهان در دست ایرانی ها قرار بگیره.
_ كوتوله نيم‌وجبي قول داده که ایران رو پیشرفته‌ترین کشور دنیا می کنه.
فرض رو بر اين مي‌گيريم كه ايشون رئيس‌جمهور واقعي ايرانه و بدون هيچگونه تخلف و بدون حمايت شوراي نگهبان و نيروي انتظامي و بسيج و سپاه انتخاب شده. فكر مي كنيم كه مثلا آدم خوبيه و فقط براي اين اومده كه حقوق محرومان رو زنده كنه. حالا مي‌خوايم بهش يه پيام بديم: آقاي رئيس‌جمهور! ما منتظر عملي شدن وعده‌هاتون هستيم.

+ نوشته شده در  2005/7/12ساعت 16:7  توسط سپهر برتون  | 

احمد باطبی وقتی به زندان رفت ۲۲ سال داشت. دانشجوی فیلمسازی و جوانى خوش تیپ و خوش سیما بود. وقتی او را بازداشت کردند، تنها دلیل، عکس تاثیر گذاری از او بود که روی جلد اکونومیست لندن چاپ شد و نگاه جهانیان را به ایران معطوف کرد. عکسی از باطبی که نماد جوان دانشجوی مبارز در ایران شد.

گرچه چاپ این عکس در روزنامه های ایران ممنوع شد، اما از طریق اینترنت به سراسر جهان رفت، و امروز هرکه در باره مسایل سیاسی ایران در یک دهه اخیر ، چیزی در حد حداقل هم بداند، او را از عکسش می شناسد.

باطبی، اکنون شش سال است که در زندان به سر می برد، یا در مرخصی های شبیه به زندان. شکنجه ها تحمل کرد و حتي به مرگ محکوم شد. اما سرانجام به ۱۵ سال حبس محکوم شد، که از این مدت ، تا کنون ۶ سال سپری شده است. امروز ششمین سالگرد زندان اوست، زندانی که از این جوان، یک چهره سیاسی تمام عیار ساخت. بعضی هم تا « چه گوارای ایران » پيش رفتند.

احمد باطبی در سال های زندان، کوشید تا با استفاده از حداقل امکانات، به مبارزه با شرایطی برخیزد که به او تحمیل شده بود. تلاش برای ادامه تحصیل، یکی از وجوه این مبارزه بود. در سال ۸۰ که یکی از روزنامه نگاران زندانی، پس از آزادی از زندان، در صدد جلب موافقت مسئولان برای ادامه تحصیل باطبی در دانشگاه برآمد. این روزنامه نگار و باطبی در زندان با هم دوست شده بودند. کمی بعد تر خبر پذیرش او در دانشگاه پیام نور در رشته جامعه شناسی شنیده شد. باطبی در روزهای امتحان، ساعت ۴ صبح بیدار می شد تا پس از کسب اجازه مرخصی، از اوین در شمال تهران به شعبه دانشگاه پیام نور در نزدیکی بهشت زهرا در جنوب تهران، برود.

باطبی که اینک تنها ۲۸ سال دارد با انواع بیماری ها دست و پنجه نرم می کند. به گفته مادر باطبی، او به علت شبهه در مورد امکان ابتلا به بیماری ام اس مورد معاینات پزشکی قرار گرفته است. خود احمد باطبی می گوید پیش از زندانی شدن سابقه هیچ نوع بیماری نداشته، اما امروز شنوایی گوش چپ او کاهش یافته، چشم هایش(به ویژه چشم چپ) ضعیف شده. دندانهایش شکسته است. دچار ضعف اعصاب است و از دردهای استخوانی شدید رنج می برد و اینها همه ناشی از شکنجه‌هایی است که در دوران زندان در مورد او اعمال شده است.

در آبان ماه سال ۸۲، باطبی که برای معالجه در مرخصی به سر می برد، با نماینده سازمان ملل دیدار کرد. پیش از این دیدار گفته می شد ممکن است قوه قضاییه با آزادی یا حداقل تمدید مرخصی او،به شرط سکوت موافقت کند. اما این دیدار باعث شد وی بار دیگربازداشت شود. بازداشتی که بیشتر به ربوده شدن شبیه بود، تا دستگیری. نیروهای دادستانی حتی تا چندین روز خبر دستگیری وی را پنهان نگاه داشتند.

پدر احمد باطبی می گوید پس از دیدارفرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی، این زندانی سیاسی به حدی تحت آزار و شکنجه جسمی و روحی قرار گرفت که حتی به اذعان پزشک زندان می بایست برای درمان صدماتی که به پرده گوش، چشم چپ و پشت او وارد شد، مدتی را برای درمان خارج از زندان می گذراند، اما مقامات قوه قضائیه هنوز به این درخواست پاسخ نداده اند. او در آخرین اقدام به همراه سایر زندانیان سیاسی در اوین، نامه ای به دبیر کل سازمان ملل نوشت و درباره عدم آزادی انتخابات نهم ریاست جمهوری در ایران هشدار داد. وی پیش از این نیز در باره انتخابات مجلس هفتم نامه ای امضا و آن را نیز تحریم کرده بود.

چه کسی از باطبی عکس گرفت؟

در بین عکاسان مطبوعات در این باره اختلاف است. جز « جمشید ب » که زمانی خود می گفت عکس متعلق به اوست، تاکنون هیچ عکاس دیگری در این مورد ادعایی نکرده است. البته عکاسان مطبوعات حتی ادعای جمشید را نیز رد می کنند. به گفته آنان عکاسی که باطبی را به روی جلد مطبوعات، و سپس به زندان کشاند، شناخته شده نبود و پس از این ماجرا نیز نخواست نامش علنی شود.

عکس دیگری هم از این صحنه وجود دارد که نام خبرگزاری آسوشیتدپرس در کنار آن به چشم می خورد. اما حسن سربخشیان عکاس این خبرگزاری در ایران هیچ گاه عکس مشهور باطبی را از آن خود ندانسته است. گرچه هنوز هم بسیاری در سایت ها از سربخشیان به عنوان عکاس این عکس نام می‌برند.

به هر حال این اعتقاد که عکاس عکس مشهور باطبی کسی است که باید بابت انتشار این عکس شماتت شود مدت هاست دیگر خریدار ندارد. کار عکاسان و خبرنگاران در همه دنیا انتشار عکس و خبر و اطلاع رسانی است. از سوی دیگر عکس های تاثیر گذار دیگری نیز از حادثه حمله به کوی دانشگاه و آن یک هفته پرهیاهو منتشر شد. اما تنها یک عکس، آن هم عکس چهره باطبی چنین مشهور شد.

به هر حال باطبی حالا در زندان اوین منتظر رایی است که شاید دوره حبس او را کوتاهتر کند. حبسی که احمد باطبی، جوان ۲۲ ساله را از جمله مشهورترین زندانیان سیاسی ایران ساخت.

+ نوشته شده در  2005/7/11ساعت 10:59  توسط سپهر برتون  | 

شده يه نفر رو دوست داشته باشيد؟ اينكه ميگم دوستش داشته باشيد يعني خيلي دوستش داشته باشيد. بعد شده يه گرفتاري براش پيش بياد؟ يه چيزي ناراحتش كنه، مريض بشه، دلتنگ بشه. بعد هي بخوايد كمكش كنيد، هي سعي كنيد، هي بخوايد يه كاري بكنيد ولي ندونيد چه غلطي بايد بكنيد؟ هي نتونيد، هي مزاحمش بشيد، هي بدتر ناراحتش كنيد، هي به خودتون فحش بديد، هي از خودتون بدتون بياد، ولي بازم هيچي عوض نشده باشه. فقط اعصاب و روانتون داغون شده باشه و غوز بالا غوز بشه. حالا نقل كار منه. مثلا داشتم سعي مي كردم كه كمك كنم حالش خوب بشه، بدتر باعث سر دردش هم شدم (شايد هميشه دردسرم و خودم خبر ندارم).

امروز كه مريض بودي معني واقعي مزاحم و خروس بي محل رو فهميدم. ولي به جان عزيزت من فقط مي خواستم شادي امروز رو باهات تقسيم كنم. فقط مي خواستم بهت بگم كه اگه با صد نفر آدم هم باشم بازم يه دقيقه از يادم نميري. مي خواستم بدوني كه جات رو هر جايي برم خالي مي كنم. فقط مي خواستم صدات رو بشنوم. فقط همين. ولي نشد يه بار زنگ بزنم و بد موقع نباشه. اين بار داشتي تو تب مي سوختي كه زنگ زدم. به خدا كه مريض نبودم كه هر پنج دقيقه يك بار بهت زنگ ميزدم. فقط مي خواستم ببينم بهتر شدي يا نه؟ فقط مي خواستم كه بدوني كه نگران سلامتيتم. ولي مزاحم شدم. بار اول كه كاملا خواب بودي، بار دوم كه فقط از سر شيطنت زنگ زدم، سومين بار هم كه ... اه، ببخشيد كه اينقدر خروس بي محلم. هزار بار گفتم هر وقت بدموقع زنگ زدم بهم بگو، قبل از اينكه سر حرف زدنم باز بشه بگو. حالا هي نگو، هي نجابت به خرج بده، هي دندون سر جيگر بذار. ولي باور كن كه كار خوبي نمي كني. مي دوني؟ يه چند وقتيه هر بار كه زنگ ميزنم، حتي اگر بر حسب تصادف بدموقع هم زنگ نزده باشم، فكر مي كنم مزاحمم ولي تو نميگي. مي دوني؟ ديگه مي ترسم كه تلفن بزنم. اعتماد به نفسم رو از دست داده م. تو زندگيم هميشه سعي كردم كه اگه نمي تونم باري از رو دوش كسي بردارم، بار اضافي نشم وبال گردنش. ولي حالا شدم يه موجود مزاحم. يادته بهت گفتم هر آدمي مي دونه ظرفيتش چقدره؟ مي دونه كي پر رو ميشه؟ مي دونه حدش چقدره؟ منم مي دونم كه اجازه ندارم كه مزاحم تو بشم. مزاحم استراحت كردنت، كار كردنت. مي دونم كه حق ندارم تو ساعت هايی كه متعلق به من نيست ابراز وجود كنم. همه اينها رو مي دونم. پس تصميم گرفتم قبل از اين كه تو تنبيهم كني (بابت مزاحمت هاي شبانه روزيم) خودم خودم رو تنبيه كنم. خيلي فكر كردم كه چّه جوري خودم رو تنبيه كنم كه ديگه مزاحم هيچ كسي نشم؟ حتي تو. به اين نتيجه رسيدم كه خودم رو از چيزي كه دوست دارم محروم كنم و چون تو رو از همه چي بيشتر دوست داشتم خودم رو از تو محروم كردم. بلكه متنبه بشم. چيزي بيشتر از حق خودم رو نخوام و مزاحم كسي نشم. فكر كنم جواب بده. ولي از همون لحظه اي كه اين تصميم رو گرفتم دلم برات تنگ شد. نمي دونم حالت چطوره؟ هنوز نگرانم. پس مثل هميشه براي سلامتيت دعا مي كنم (تنها كاري كه بلدم). ديگه همين. فكر كنم بازم دارم مزاحم ميشم. مواظب خودت باش.

قربانت: سيمين.

 

*توضيح: شايد بايد اين نوشته رو Email مي زدم ولي اينجا نوشتم به چند دليل:

1:بدونيد كه هر مزاحمي قصدش اذيت شما نيست.

2: بعضي وقت ها آدم ناخواسته مزاحم ميشه.

3:صراحت بهترين كاره.

4: ببينيد خوب خودم تنبيه كردم؟

5: اگر درماني، دارويي، روشي سراغ داريد براي درمان بيماري مزاحمت معرفي كنيد.

6: كسي هست كه مثل من هميشه ناخواسته مزاحم باشه؟

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده.

+ نوشته شده در  2005/7/6ساعت 15:28  توسط سپهر برتون  | 

 

دردت به جونم اى گل تو در فراق بلبل

                              رنگ از رخت پريده جون به لبت رسيده

طاقت بيار عزيزم ميگذره اين دو روزم

                               تو شاگل گلايي خاطرخواته هنوزم ...

 

حكايت هشتم

 

با صدای: مسعود فردمنش

 

۱- کفترا

۲- بین من و تو

۳- غصه به اون سنگینی نیست

۴- ای امان

۵- قسم

۶- قهر نکن

۷- چشمات

۸- صدام

۹- ای عشق من

۱۰- سرزمین خیال

۱۱- خاطرخواه

۱۲- صدام کن

۱۳- تلاش بیهوده

۱۴- بالاتر از سیاهی

۱۵- به من بگو

۱۶- آسمون

۱۷- عکس خوشبختی

۱۸- ای عشق من

 

برای شنیدن آهنگ های این آلبوم، به آدرس زیر مراجعه کنید:

 

http://www.iransong.com/album/2223.htm

+ نوشته شده در  2005/7/4ساعت 9:50  توسط سپهر برتون  | 

داشتم نوشته های قبلی وبلاگ رو می خوندم. احساس کردم سبک نوشته هام کلیشه ای شده. دیدم همه ش تو یه فرم دارم می نویسم و از یه قالب استفاده می کنم. این در حالیه که نوشته های سیمین هم تقریبا تو همین سبکه. به نوشته ها بیشتر دقت کردم. دیدم سیمین خیلی بهتر از من می تونه از پس نوشته های خودمونی بربیاد. دیدم نوشته های من جز نالیدن از تنهایی و دوری از یار و ... نیست و خیلی تاثیرگذار باشه، بتونه ترحم دیگران رو جلب کنه. در حالی که آخر نوشته های سیمین همیشه یه نکته قابل تامل میشه پیدا کرد. ضمن این که به این نتیجه رسیدم که اگر من هم بخوام به این روال ادامه بدم و مثل سیمین بنویسم، وبلاگ برای خواننده هاش خسته کننده میشه. پس تصمیم گرفتم که از این به بعد نوشته های تحلیلی ارائه بدم. دیگه نمی خوام از درد و دوری بنویسم، چون اصلا خوشم نمیاد دل کسی برام بسوزه. دوست ندارم کسی از روی دلسوزی برام کاری بکنه. اگه دلم خیلی گرفت، رو یه برگه می نویسم و برای خودم نگه می دارم. اما این درست نیست که با نوشته هام دیگران رو کسل کنم. به هر حال از این به بعد سیمین به همین منوال کارش رو ادامه میده (حتما همه قبول دارید که روز به روز داره بهتر میشه و یه جورایی حسودی من رو برانگیخته!!!!) و من هم سعی می کنم که گزارش ها و مطالبم رو با چاشنی طنز بنویسم تا حداقل به درد خوندن بخوره. این رو هم بگم که تو وبلاگ قبلی سلسله مباحثی رو داشتیم با عنوان « سازمان مجاهدین خلق » که مورد اقبال واقع شده بود و بعضی از دوستان که من رو می بینن در مورد ادامه اون مطالب ازم سووال می کنن. قصد دارم نسخه کامل این مطلب رو به زودی روی وبلاگ قرار بدم تا بتونید ازش استفاده کنید. قصد دارم بخش جدیدی رو هم اضافه کنم که از روز شنبه خودتون متوجه خواهید شد. ضمن اینکه از همین جا از همه کسانی که به ما لطف دارن و با پیشنهادات و انتقاداتشون راهنماییمون می کنن تا وبلاگ رو بهتر کنیم تشکر می کنم. همینطور از سیمین و بهرام که کمک می کنن تا من بتونم این وبلاگ رو سرپا نگه دارم.

قربون همه تون:

سپهر برتون

+ نوشته شده در  2005/7/3ساعت 9:17  توسط سپهر برتون  | 

همه مون بلاخره يه روزي مي ميريم. حالا يا با مرگ طبيعي، يا خودكشي مي كنيم و يا كشته مي شيم. مرگ طبيعي دست خود آدم نيست، وقتش كه بشه مياد سراغت و دردي هم نداره. اگه كشته بشي بازم دست خود آدم نيست. همين كه يه قاتل پيدا بشه در زماني كه مناسب مي دونه با روشي كه مناسب توست، مي كشتت، نفس تو رو مي گيره، جوري كه ديگه به جز نفخ صور با هيچي زنده نشي. ولي اگه قاتلش اين كاره نباشه يا مقاومت كني، ممكنه بعد از مدتي به جمع زنده ها برگردي. اما ديگه اون آدم سابق نيستي. چون هر چقدر هم كه قاتلش بي عرضه باشه، بازم مي تونه قسمتي از وجودت رو ازت بگيره. قسمتي از زندگيت رو. كشته شدن درد داره ولي خيلي نيست، ميشه تحمل كرد. اما خودكشي دست خود آدمه. روشهاي مختلفي داره. اما بهترنيش به نظر من سقوط از ارتفاعه. اگه دارو بخوري ممكنه برسوننت بيمارستان و نذارن كه بميري، اگه خودزني كني ممكنه فقط خودت رو ناكار كني و يه عمري معيوب بشي. ولي سقوط از ارتفاع بهترين روشه. فقط بايد از يه جاي خيلي بالا خودت رو پرت كني يه جاي خيلي پايين. بايد بيفتي. خودكشي دردش خيلي زياده. حتي بعد از اينكه خودكشي كردي بازهم دردش رو حس مي كني. چون خود آدم با دست خودش، خودش رو از نعمت زندگي محروم مي كنه. از نعمت خنديدن، دوست داشتن، دوست داشته شدن، حرف زدن، شنيدن و  ... .دردي كه تو خودكشي هست تو هيچ كدوم از روش هاي مردن نيست. اگه به مرگ طبيعي بميري همه برات گريه مي كنن. اگه به قتل برسي همه برات زجه مي زنن و دنبال قاتلت مي گردن. ولي اگه خودكشي كني هيچ كس برات متاسف هم نمي شه. هيچ كس به اين فكر نمي كنه كه چي شده كه تو خودت رو كشتي. هيچ كس فكر نمي كنه كه كي باعث شد تو خودكشي كني. فقط به نظرشون ميرسه تو چقدر ضعيف بودي. تو دوراني كه زنده ايم (منظورم همون زيسته ها! نفسي كه مياد بالا و بعد دوباره قورتش ميديم) بيشتر از يك بار نمي تونيم بميريم. چون دست هيچ كس نيست. نه دست ماست، نه دست اطرافيانمون. خيلي طبيعيه و براي همه اتفاق ميفته. ولي ممكنه بارها كشته بشيم و ميشه كه بارها خودكشي كنيم. بارها بكشنمون. چون اكثر آدم ها حتي از پس يه قتل ساده هم برنميان و اكثرا دوست نداريم كه كشته بشيم. ممكنه با انگيزه هاي مختلفي به قتل برسيم. ممكنه براي قاتل خطرناك شده باشيم. ممكنه قاتل به ما حسادت كنه، يا نه اصلا حال كنه كه بكشتمون تا حالمون رو اساسي بگيره. بعضي از قاتل ها خوش قلبند، با اينكه قاتلند. ادم رو زود راحت مي كنن. يه ضربه كاري به يه نقطه حساس و خلاص. ولي بعضي هاشون بدجنس ند و آدم رو زجر كش مي كنن. قبل از اينكه قلبت از طپش واسته تمام احساست رو لگد مي كنه. اشكت رو در مياره. به حريمت تجاوز مي كنه. رو اعصابت راه ميره. به باورهات توهين مي كنه. بعد مي كشتت. تازه، بعضي هاشون يادشون ميره تير خلاص رو بزنن و آدم ساعت ها و روزها زخمي و نيمه جون يه گوشه ميفته. اما قصه خودكشي چيزه ديگه ايست. حداقل واسه من كه يه داستان ديگه بوده. آخرين باري كه خودكشي كردم خيلي دردم اومد. خيلي. مغزم متلاشي شد، قلبم به درد اومد، گرماي زندگي از وجودم پر كشيد، اين بار كسي تو خودكشي م مقصر نبود. كسي غصه م نداده بود. كسي نااميدم نكرده. اين بار خودكشي كردم تا جون دوستم رو نجات بدم. اين بار با سر اومدم پايين كه اون سربلند باشه. خودكشي كردم تا وقت من تموم بشه و به وقت اون اضافه بشه. تا بتونه آدم ها رو سر فرصت بشناسه. اين بار خودكشي كردم تا نشونش بدم كه راست مي گفتم كه مي ميرم براش. اين بار خودم رو جلوي چشماش كشتم تا بتونه جلوي چشام زندگي كنه. بدون ناراحتي، بدون فكر مزاحم. حالا شما هم فكر كنيد ببنيد چند بار مقتول بوديد، چند بار قاتل بوديد، چند بار خودكشي كرديد، چند بار باعث خودكشي بوديد، تو زندگيتون، تو روابطتون با آدمها ...

 

سلام. چند روزی به دلیل پیش اومدن مشکلات فنی نتونستیم آپ دیت کنیم. از همینجا از همه معذرت می خوام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده. امیدوارم که خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  2005/7/2ساعت 11:23  توسط سپهر برتون  | 

نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران در حالی به پایان رسید که کمتر کسی فکر آن را می کرد که فاشیست ها برنده این بازی باشند. پس از اعلام حضور محمدباقر قالیباف و هاشمی در رقابت انتخاباتی، همگان این دو را رقبای اصلی نبرد هفتم نامیدند، اما با نزدیک شدن به روز ۲۷ خرداد نام مصطفی معین در کنار هاشمی به عنوان دو بخت مسلم کسب آرای مردم مطرح شد. اما اصولگرایان که نتوانسته بودند خود را قانع به اجماع کنند، درست در روزهای پایانی با یکدیگر متحد شده و توانستند با حمایت شورای نگهبان کاندیدای مورد نظر خود را به همراه هاشمی راهی دور دوم رقابت کنند. جالب اینجاست که از این موضوع، به عنوان دوم خردادی دیگر در جناح راست حاکمیت نام بردند! با شروع تبلیغات کاندیداها برای روز سوم تیر، روشنفکران و فعالان سیاسی و اجتماعی تلاش نمودند تا مردم را از خطر به قدرت رسیدن فاشیست ها مطلع کنند و با اعلام حمایت از هاشمی سعی در جلوگیری از به حکومت رسیدن چکمه پوشان نمودند. اما هاشمی گزینه مناسب برای رقابت با فاشیست ها نبود. مردم از هاشمی خاطره خوشی را در اذهان ندارند و او را از ارکان اصلی جمهوری اسلامی می دانند. برای ایرانیان سخت است باور این موضوع که انتخابات نهم، در واقع نبرد هاشمی بود با نظام جمهوری اسلامی. آنها نمی توانستند به خود بقبولانند که که شکاف میان هاشمی و رهبری (که نماد جمهوری اسلامی است) در این روزها به اوج خود رسیده است. مردم در سوم تیر به صحنه آمدند تا به هاشمی رای ندهند. آنها می خواستند پس از ۲۴ سال، رئیس جمهوری غیرمعمم را تجربه نمایند. ضمن اینکه تجربه ۸ سال دولت سازندگی هاشمی را فراموش نکرده و نمی توانستند باور کنند که هاشمی، آن هاشمی سال های ۶۸ تا ۷۶ نیست. در واقع مردم با رای به کوتوله فاشیست، نارضایتی خود را از نظام جمهوری اسلامی اعلام کردند. در این میان شعارهای تبلیغاتی و ادعاهای دروغین کوتوله فاشیست مبنی بر فقرزدایی و مبارزه با تبعیض نیز تاثیر فراوانی در جذب افکار قشر محروم جامعه داشت. هرچند می دانیم تمام حکومت های فاشیستی به همین منوال بر مسند قدرت تکیه زده اند و با شعار مبارزه با فقر و احیای مذهب، قشر محروم جامعه را فریفته و به محض رسیدن به قدرت خود را در مقابل محرومان و حتی سرمایه داران قرار داده و دست به سرکوب نیروهای فعال می زنند تا شرایط اختناق را بر فضای جامعه حکمفرما کنند، اما این نکته را نباید فراموش کرد که مردمی که زندگی شان سرشار از مشکلات مالی و اقتصادی است، دیگر به دموکراسی، آزادی و عدالت اجتماعی نمی اندیشند و تنها دغدغه شان سفره های خالی است. مردم نمی دانند که با رای ندادن به هاشمی نه تنها به جمهوری اسلامی دهن کجی نکرده، بلکه تندرو ترین و وحشی ترین گروه این نظام را مورد تایید قرار داده اند. این گروه (که نمی تواند هیچ برنامه مشخصی را برای اداره کشور ارائه دهد) تنها به جهت یکدست نمودن نظام به صحنه آمده و در روزهای آینده خواهیم دید که به هیچ یک از وعده های خود نمی تواند جامه عمل ببوشاند. انتخاب مردم در سوم تیر، یادآور ضرب المثل ایرانی است که می گوید:

از چاله درآمد و به چاه افتاد

+ نوشته شده در  2005/6/27ساعت 8:36  توسط سپهر برتون  | 

خدایا! نگاهم کن. تنها شدم. پوچ شدم و بی ارزش. کسی نیست تا به حرفام گوش کنه. کسی نیست تا دستام رو بگیره. تو بگیرشون. تو اشک از چهره م پاک کن. تو بهم دلداری بده. خدایا! امروز می خوام ازت گلایه کنم. گلایه از یه چیزی که به من دادی و خیلی ها از نعمت داشتنش محرومند. فکر نکن ناشکری می کنم. نه. اما دیگه نمی خوامش. خدایا! چرا به من یه دل مهربون دادی؟ چرا من اینقدر خوبم؟ چرا اینقدر صادقم؟ چرا اینقدر یکرنگم؟ چرا نمی تونم از کارهای دیگران ناراحت بشم؟ خدایا! چرا من اینقدر برای دیگران بی ارزشم؟ چرا هیچکس به من اهمیت نمیده؟ چرا وجودم برای هیچکس مهم نیست؟ چرا هیچکس قدر خوبی هام رو نمی دونه؟ چرا هیچکس به فکر من نیست؟ خدایا! دوست دارم یه ذره بد باشم. دوست دارم یه ذره سنگدل باشم. دوست دارم یه ذره نامرد باشم. دوست دارم جواب بدی رو با بدی بدم. دوست دارم یه ذره بی اعتنا باشم. خدایا! هیچ وقت تو زندگیم اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم. احساس حقارت. احساس خواری. حس می کنم نبودنم بهتره تا بودنم. حس می کنم حضورم رو کسی نمی بینه. طنین فریادم رو کسی نمی شنوه. صدای شکستن قلبم به گوش کسی نمی رسه. خدایا! نگرانم. نگران ایران. نگران خانواده م. نگران یارم. نگران دوستام. نگران مردم. نگران خودم. خدایا! می خوام از سپهر دور بشم. می خوام سپهر بودن رو فراموش کنم. می خوام خوب بودن، مهربون بودن، شاد بودن، خندیدن، دوست داشتن، کمک کردن، نگران شدن و ... از یادم بره. دوست دارم از یاد همه برم. خدایا! دوست دارم به یه سفر برم. دوست دارم برم شیراز. دوست دارم برم حافظیه. بشینم کنار لسان الغیب و برای اون حرف بزنم. دوست دارم این اشک ها رو روی دامن اون بریزم. دوست دارم تو آغوشش خودم رو سبک کنم. اون وقت برم. به یه جای دور. جایی که هیچکس نتونه ردی ازم پیدا کنه. جایی که آدماش بی تفاوت نباشن. جایی که چشمای آدماش بی نور نباشه. اصلا جایی که پای هیچ آدمیزادی به زمینش نرسیده باشه. جایی که من باشم و تو. اون وقت تو دوباره من رو سپهر کن. همون سپهری که دوستش دارم. همون سپهر مهربون. اما این بار برای خودت. تا به تو مهربونی کنم. تا برای تو درد دل کنم. تا دستای تو رو بگیرم. تا به تو بگم دوستت دارم. می دونم اونقدر بزرگ هستی که این حرف رو باور کنی. مطمئنم که حضورم برای تو بی اهمیت نیست. مطمئنم که برات ارزش دارم. این رو با تموم وجودم حس می کنم. خدایا! ... دوستت دارم.

+ نوشته شده در  2005/6/26ساعت 9:30  توسط سپهر برتون  | 

هفته ای که با ضدحال خوردن شروع شده بود، با ضدحال هم تموم شد. لیست ضدحال هایی که تو هفته گذشته خوردم این جوری بود:

تو دور اول ریاست جمهوری به جای معین، كوتوله فاشیست اومد بالا

تو اولین سالروز دوستی با بهترین دوستم، نشد که همدیگه رو ببینیم

با یکی از بچه ها می خواستیم بریم یه جای خوب که ۱ ساعت قبل از حرکت به هم خورد