تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

وقتی بچه بودم برام یه سوال بود که چرا بعضی‌ها بچه‌دار میشن ولی بعضی‌ها نمی‌تونن بچه‌دار بشن. فکر می‌کردم اون عده‌ای که بچه‌دار نمیشن احتمالا بلد نیستن که چه‌جوری باردار بشن!! وقتی از معلم بهداشتمون پرسیدم که آدمها باید چی کار کنن تا بچه‌دار بشن؟ یه نگاه خیلی ناجور بهم کرد و گفت همون کاری که یه سگ می‌کنه تا بچه‌دار بشه. نمی‌دونم اون موقعی که معلم بهداشتمون داشت جواب من رو میداد یک آن با خودش فکر کرد که ممکنه منم در آینده بخوام مادر بشم یا نه؟ ولی هنوز که هنوزه حرفش تو گوشمه. هر وقت در مورد سکس حرف پیش میاد، یاد این حرف میفتم. بگذریم. اینکه تو فرهنگ ما رسمه که دخترها رو از مردها می‌ترسونن از بچگی که همیشه قرار بود آقا بده بیاد و بخورتمون شروع کنید تا وقتی که بزرگتر می‌شیم و مادرمون تا اونجایی که می‌تونن فاصله میندازن بین خواهرها و برادرها. من خودم دختری رو می‌شناسم که می‌ترسه با پدرش تنها تو خونه باشه. حالا نمیگم روابط با دایی و عمو چه‌جوری هاست. تازه این ها محرم هستن. همیشه تو گوش دخترها خوندن که فاصله رو با مردها حفظ کنن و شاید همین باعث شده که آقایون بیشتر از سهمشون بخوان و هر کاری می‌کنن لذتش رو ببرن. از رفتن به کوه گرفته تا سکس.

فکر کنید می‌خواید تنها برید دربند (البته با این فرض که دخترید) باید خیلی عاشق کوهنوردی باشید که تحمل کنید. چون از کوهپایه سیل آدمهایی که بهتون متلک میندازن شروع میشه و هر چی بالاتر میرید از تعداد آدمها کم میشه. فکر نکنید که راحت شدید چون اینجا اگه کسی مزاحمتون بشه کسی نیست تا ازش کمک بخواید. حالا وقت ناهار کجا می‌خورید کنار رودخونه؟ نه دیگه!! نه که هوا خیلی گرمه آقایون کنار رودخونه رو قرق کردن و تازه بعضی‌هاشون مثل حضرت آدم لخت و عور نشستن لب جوی و گذر عمر رو می‌بینن. پس برای یه دختر جایی نیست، اینه نهایت حض یه دختر از کوه. شنیدن متلک ها و تحمل مزاحمت ها. تو روابط هم همین جوره. فرض کنید همچنان یه دخترید، کافیه که دوست پسرتون بفهمه که یه مشکل زنانه دارید یا نه اصلا پریود هستید. نه تنها سعی نمی‌کنه مراعات حالتون رو بکنه، تازه اونقدر بهتون متلک میندازه که از اینکه بهش گفتید مشکل زنانه دارید پشیمون می‌شید. فکر نکنید که دارم از آقایون غول می‌سازم، ولی وجدانی چند تا از پسرها میدونن که خانها همزمان با پریود شدنشون دچار افسردگی و زود‌رنجی میشن؟ تو این روزها حساس ترند و البته عصبی‌تر. فقط اینم نیست. ببینید، اگه دختر هوس کنه که دوست پسرش رو ببوسه باید خیلی به خودش مطمئن باشه و آخر اعتماد به نفس که دست به یه همچین جنایتی بزنه. ولی آقایون خیلی راحتند. کافیه یه دختر دو دقیقه کنار خیابون واسته تا آقایون بهش پیشنهاد سکس بدن. تازه وقتی هم بهشون اعتراض کنی سریع جوابت رو میدن. حالا کاش فقط درد همین بود و بعد از ازدواج قضیه حل میشد، ولی بعد از ازدواج همین آش و همین کاسه‌ست. هر وقت مرد خواست باید سکس داشته باشید و اگه یه شب شما هوس سکس به سرتون زد باید کلی انرژی صرف کنی تا مردتون آماده سکس بشه. البته اگه اون شب شب مناسبی باشه از نظر مرد خونه، یعنی باز هم رئیس ایشونن. البته اگه زنی یه همچین جراتی به خودش بده!! واقعا متاسفم که به دخترها یاد ندادن که از زندگیشون لذت ببرن. اکثرمون نمی‌دونیم که اولین باری که یه کاری رو ملکه ذهنمون میشه و تا آخر عمرمون هر وقت بخوایم تکرار کنیم ناخودآگاه الگومون همون بار اولیه‌ست. پسری که برای اولین باری که سکس داشته سکس سالمی نبوده تا آخر عمرش هیچ‌وقت نمی‌تونه سکس سالم داشته باشه، چون اصلا با سکس سالم ارضا نمی‌شه دیگه. دختری که با اولین دوست پسرش رابطه داشته نمی‌تونه با یه پسر دیگه یه دوستی سالم داشته باشه. کاش میشد وقتی می‌خوایم چیزی رو امتحان کنیم، بهترین و سالم‌ترینش رو امتحان کنیم. جای سکس تو اتاق خوابه نه تو جنگل. ببخشید که صریح گفتم ولی واقعا آدم یه چیزهایی می‌بینه که مخش سوت می‌کشه. کاش دخترها می‌تونستن نه بگن و آقایون راضی نمی‌شدن به هر قیمتی نیازشون رو برطرف کنن. کاش ...

 *اگه این روزها زیاد در مورد روابط می‌نویسم به اين دليله كه چیزی دیدم که امیدوارم سر هیچ‌کدوممون نیاد.

** شادی خانم ما از طرف شما مطلبی دریافت نکردیم تا استفاده کنیم.

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده.

+ نوشته شده در  2005/8/21ساعت 23:9  توسط سپهر برتون  | 

تو یه روز گرم تابستون یه دختر مو‌مشکی به دنیا اومد که اسمش رو گذاشتن سیمین. بس که این بچه سفید بود. این دختر همین که پا به عرصه وجود گذاشت دنیا رو گذاشت رو سرش و همه فهمیدن که سومین کودک حاج حسن به دنیا اومد. حالا از اون روز بیست و پنج سال گذشته. دیگه از اون دختر مو مشکی خبری نیست. دیگه بدنش مثل مرمر سفید نیست. شده یه دختر با پوست برنز و موی زیتونی. دختری که تو تابستون گرم به دنیا اومده ولی دست‌هاش همیشه مثل پاییز سرده. بیست و پنج سال زندگی کرده، خندیده، مریض شده، پرستار بوده، محبت کرده، محبت دیده، گفته، شنیده، خسته شده، کتاب خونده، دلتنگ شده، تحسین کرده، خورده و ... خیلی کارها رو کرده و این آخری‌ها داره یه وبلاگ می‌نویسه. می‌دونه که خوب نمی‌نویسه ولی می‌خواد که رشد کنه، می‌خواد که بهش بگن ایراداش کجاست؟ می‌خواد که درست نوشتن رو یاد بگیره. بیست‌و‌چهار بار تولد گرفته، بیست‌و‌چهار بار تو روز تولدش آدم‌هايی که می‌شناختنش بهش تبریک گفتن. ولی تو بیست‌و‌پنجمین تولدش از کسانی تبریک شنیده بود که حتی ندیدنش و این براش قشنگ بود. امروز یه چیز جدید یاد گرفت: اینکه اونهایی که با معرفتن همه جا با معرفتن حتی تو دنیای مجازی. ممنون بابت کامنت‌هایی که گذاشتید، از همه‌تون ممنونم. در ضمن من بایستی میومدم روز پدر رو تبریک می‌گفتم. به سپهر و بقیه آقایونی که اینجا رفت و آمد دارن، ولی دستم به شدت درد می‌کرد پس عذر تقصیر می‌خوام.

*تاریخ وبلاگ اشتباهه من امروز شنبه بیست و نهم مرداد تولدمه!

 

سلام. منم تولد سیمین رو تبریک میگم. یه بار گفتم. الآنم میگم! خوش باشی همیشه.

+ نوشته شده در  2005/8/20ساعت 13:43  توسط سپهر برتون  | 

همكار گرامي سركار خانم سيمين شادمان

سالروز ميلادتان را تبريك گفته و اميدوارم در تمام مراحل زندگي پله‌هاي ترقي را يكي پس از ديگري زير پا نهاده و به قله موفقيت برسيد. دنيا به كامتان.

قربان شما: سپهر برتون 

Birthday

يكي تابستون دنيا مياد، يكي زمستون. يكي روز تولدش سرده و يكي گرم. يكي روز تولدش يه عالمه مهمون داره و يكي فقط يه مهمون داره. يكي روز تولدش ميره ديدن دوستش، يكي دوستش مياد ديدنش. يكي روز تولدش هزار بار تولدت مبارك مي‌شنوه، يكي فقط يه بار. يكي روز تولدش يه عالمه هديه مي‌گيره، يكي يه بوسه. يكي روز تولدش رو هزار نفر حفظن، يكي حتي مادرش هم يادش ميره. يكي روز تولدش همه رو فراموش مي‌كنه و ميره ديدن يه نفر، يكي يه نفر رو فراموش مي‌كنه تا پيش بقيه بمونه. يكي دوست داره روز تولدش هديه بگيره، يكي دوست داره هديه بده. يكي جشن تولدش رو تو يه خونه بزرگ مي‌گيره، يكي سر يه ميز دو نفره. يكي روز تولدش همه‌ش مي‌خنده، يكي فقط دو ساعتش رو مي‌خنده. يكي روز تولدش پر از محبته، يكي خالي از هر احساس ...

+ نوشته شده در  2005/8/19ساعت 4:34  توسط سپهر برتون  | 

چقدر خوبه که با چشمام می‌تونم ببینم، ولی از اون عالی‌تر اینکه با چشمام تو رو می‌بینم. چقدر خوبه که با گوش‌هام می‌تونم بشنوم، ولی از اون عالی‌تر اینکه با گوش‌هام می‌تونم حرفها و صدای قشنگ تو رو بشنوم. چقدر خوبه که با زبونم می‌تونم حرف بزنم، ولی از اون عالی‌تر اینکه با حرف‌هام می‌تونم قربون صدقه‌ت برم. چقدر خوبه که دست دارم، ولی از اون عالی‌تر اینکه می‌تونم دستات رو بگیرم. چقدر خوبه که پا دارم، ولی از اون عالی‌تر اینکه می‌تونم باهات قدم بزنم. چقدر خوبه که قلب دارم، ولی از اون عالی‌تر اینکه می‌تونم دوستت داشته باشم. چقدر خوبه که می‌تونم فکر کنم، ولی از اون عالی‌تر اینکه می‌تونم به تو فکر کنم. چقدر خوبه که زنده‌ام ولی از اون عالی‌تر اینکه در کنار تو زندگی می‌کنم. چقدر خوبه که می‌تونم بنویسم ولی از اون عالی‌تر اینکه می‌تونم برای تو بنویسم. چقدر خوبه که خواب می‌بینم ولی از اون عالی‌تر اینکه تو به خوابم میای. چقدر خوبه که نمی‌تونم دوریت رو تحمل کنم. چقدر خوبه که نمی‌تونم فراموشت کنم. چقدر خوبه که خوبی‌هات از یادم نمیره. چقدر خوبه که نمی‌تونم جای خالی تو رو ببینم. چقدر خوبه که دلم برات تند‌تند تنگ میشه.

* این‌رو یادم رفت بگم: چقدر خوبه که من کوچیکترم، ولی از اون عالی‌تر اینکه آبجی کوچیکه تو هستم.

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده. امیدوارم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  2005/8/16ساعت 17:17  توسط سپهر برتون  | 

وقتی یه بچه به دنیا میاد، پدر و مادرش بهش چیزهای مختلفی یاد میدن. چیزهایی مناسب با سنش، چیزهایی که فکر می‌کنن لازمه بدونه رو یادش میدن. بچه که یک ساله میشه یادش میدن که راه بره، ولی یادش نمیدن که درست راه رفتن چه‌جوریه. دو سالگی یادش میدن که بره توالت جیش کنه نه تو لاستیکیش، ولی بهش یاد نمیدن که چه‌جوری خودش رو تمیز کنه. اونهم خودش باید بفهمه. سه سالگی تمام حروف و کلمات رو یادش میدن، ولی یادش نمیدن که چی باید بگه و چه‌جوری باید بگه. چهار سالگی ... . همین جور آموزش‌ها نصفه کاره رها میشه به امان خدا، تا وقتی که این طفل میشه یه مرد‌جوان یا یه دختر‌خانم و موقع ازدواج کردنش میشه. هنوز همه آموزش‌ها نصفه‌ست و هر چی پسر و دختره بلدن ناقصه. به دختر فقط غذا پختن یاد میدن و به پسر فقط پول درآوردن. ولی مگه خانمها ازدواج می‌کنن به خاطر پول و آقایون زن می‌گیرن تا معده‌شون رو پر کنن؟ جوان‌ها ازدواج می‌کنن در حالیکه تصور اشتباهی از ازدواج دارن، در حالیکه دخترها هنوز معنی سکس رو نمی‌دونن و پسرها هنوز نمی‌دونن زنها چه‌جور موجوداتی هستند، با چه نیازهایی. واقعا دردناک بود برام وقتی یکی از دوستام اومد بهم گفت از پشت سکس داشته و دو هفته‌ست داره قرص ضد‌بارداری می‌خوره. ببینید چه مسخره است، آدم عضو بدنش رو نشناسه و ندونه اصلا چه‌جوری حامله میشه واقعا دردناکه!! یکی از تازه عروس‌های فامیل رو بعد از یک هفته که دیدم تمام تنش عفونت کرده به طوریکه نمی‌تونست بشینه روی زمین. چون بعد از اولین سکس رفته حمام، چون خونریزی داشته و فکر کرده که خونریزیش طبیعی نیست. واقعا متاسف شدم وقتی رفتم دکتر زنان و دیدم دختره می‌خنده و میگه تازه دستگاه هم داشته ولی باز حامله شده واقعا متاسفم.

اینکه خیلی چیزها رو نصفه بهمون یاد میدن خیلی بده، هم واسه دختر ها هم برای پسرها. اینکه وقتی دو تا جوان ازدواج می‌کنن با یه موجود عجیب و معماگونه روبرو بشن اصلا جالب نیست. این نشون دهنده نجابت یه مرد نیست که ندونه دخترها هم پریود میشن، این از حجب و حیاي یه دختر نیست که تغییرات تو ادرارش رو ندیده بگیره تا از پا بیفته. چند وقت پیش یک کتاب بهم دادن دیدم که بیشتر به درد کسایی می‌خوره که ازدواج کرده‌ن يا در حال ازدواج کردن هستن. دادمش به مینو. وقتی اون کتاب رو (که بیشتر شبیه جزوه بود) خوند گفت واقعا کتاب به درد بخوری بود. داد مسعود شوهرش خوند. مینو می‌گفت خیلی از اون مشکلاتی که برای من پیش اومده بود و فکر می‌کردم تنها مشکل منه، با خوندن این کتاب فهمیدم که اینجوری نیست و جزئی از ازدواجه. ای کاش قبل از ازدواج کردن یادمون بدن که چه‌جوری باید زندگی کنیم، چه‌جوری باید دوست داشته باشیم، چه‌جوری باید عشقمون رو ابراز کنیم، چه‌جوری باید درک کنیم، چه‌جوری باید ... . کاش همون جوری که حروف الفبا رو یادمون دادن، الفبای زندگی رو هم یادمون می‌دادن.

*می‌دونم که ناقصه، ولی فعلا تحمل کنید تا من مشکلم رو با کیبوردم حل کنم.

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده. امیدوارم جنبه خوندنش رو داشته باشید. از سیمین هم خیلی خیلی ممنونم.

 

خبر فوري   خبر فوري   خبر فوري   خبر فوري   خبر فوري   خبر فوري

 

عامل شيوع بيماري وبا در سطح كشور شناسايي شد. به گزارش خبرنگار خبرگزاريLootimammad  منابع آگاه اعلام كردند پس از بررسي‌هاي كارشناسان و هيئت‌هاي تحقيق، مشخص شد عامل شيوع اين بيماري يك لنگه جوراب بوده است. نيروی انتظامي اعلام كرد اين لنگه جوراب كه در سد كرج افتاده بوده متعلق به رئيس‌جمهور منتخب شوراي نگهبان متخلص به كوتوله فاشيست مي‌باشد. گويا وي پس از اعتراض فراوان جامعه جهاني مبني بر بو دادن جورابش، آنها را از پا درآورده و به ميان سد كرج پرتاب نموده است كه همين عامل، باعث شيوع بيماري وبا در سطح كشور شده است. اخبار بعدي متعاقبا اعلام خواهد شد.

+ نوشته شده در  2005/8/14ساعت 19:50  توسط سپهر برتون  | 

يه چند وقتيه كه از همه فاصله گرفته‌م، از خانواده‌م، از دوستام، از فاميل ... از همه. چند وقتيه كه براي هيچكس اون آدم سابق نيستم، حتي براي خودم. چند وقتيه كه گوشه‌گير شده‌م. چند وقتيه كه به دروغگويي، نامردي، سنگدلي، بي‌شعوري، بداخلاقي، گيجي، نفهمي، دزدي، لوسي، بي‌ادبي و ... متهم مي‌شم. اونم از طرف همه. از بهترين دوستام بگير تا بدترين دشمن‌هام. چند وقتيه كه براي همه حكم يه مزاحم رو پيدا كرده‌م، پيش هركي ميرم با حرفاش آتيش به دلم ميزنه و طردم مي‌كنه. چند وقتيه كه كسي بهم نميگه خرت به چند؟ چند وقتيه كه دوست ندارم تو جمع باشم. چند وقتيه كه يا كار مي‌كنم يا مي‌خوابم، همين. چند وقتيه كه ... كه ... چند وقتيه كه خيلي هوس مردن كرده‌م. هميشه وقتي يكي از دوستام يا آشناهام مي‌گفت كه دوست دارم بميرم، بهش خرده مي‌گرفتم كه اين حرفا چيه ميزني؟ اما حالا خودم همچين احساسي دارم. اين اولين بار تو زندگيمه كه با تمام وجود حاضرم بميرم ...

زندگيم شده يه نمايشنامه فكاهي! يه روز اونقدر خوشم كه حس مي‌كنم همه دنيا مال منه، يه روز هم اونقدر بي‌حسم كه دوست دارم بميرم! يه روز عاشق ميشم و يه روز بي‌احساس. يه روز محبوب ميشم و يه روز منفور. يه روز نجيب و چشم‌پاك ميشم و يه روز نانجيب و چشم چرون. يه روز همه بهم نياز پيدا مي‌كنن و يه روز حتي از يه تيكه زباله هم بي‌مصرف‌تر ميشم. يه روز دستام گرم ميشه و يه روز سرد. يه روز ميشم بهترين پسر دنيا و يه روز لنگه بابام. يه روز ميشم داداشي و يه روز از بردن اسمم چندششون ميشه. يه روز رفيقم و يه روز دشمن. يه روز آشنام و يه روز غريبه. يه روز حرفام قشنگترين حرفاي دنياست و يه روز دروغي بيش نيست. يه روز تو كله‌م عقله و يه روز يه مشت پهن. يه روز ميشم آقا سپهر و يه روز لوس بچه‌ننه. يه روز همه دوستم دارن و يه روز ...

خسته‌ام، از كار كردن، خوابيدن، رفتن، اومدن ... از همه چيز خسته شدم. دوست دارم برگردم به روزهاي خوبم، به روزهايي كه دل‌خوش بودم به داشتن بهترين خانواده، بهترين دوست، بهترين آشنا. نمي‌خوام اين وضعيتم ادامه پيدا كنه، نمي‌خوام كسي درباره من فكر بد كنه. نمي‌خوام همه تو ذهنشون از من يه آشغال بسازن. نمي‌خوام همه به چشم يه موجود پست نگاهم كنن. نمي‌خوام كسي فكر كنه كه من نمكش رو مي‌خورم و نمكدونش رو مي‌شكنم. دوست ندارم بهم بگن نامرد، دروغگو، دزد، بي‌شعور، بي‌ادب ... دوست ندارم تو اين منجلابي كه هستم باقي بمونم. دوست ندارم وقتي ميرم محل كارم كسي كه زندگي من هيچ ربطي بهش نداره بياد جلو و بگه چي شده چرا دمقي؟ دوست ندارم وقتي با موتور تصادف مي‌كنم اون پيرمرد بياد و بگه: چرا بغض كردي چي شده؟ من مادر دارم، پدر دارم، خواهر دارم، يار دارم، دوست دارم، فاميل دارم. به غريبه‌ها هيچ ربطي نداره كه تو زندگي من چه خبره و چرا من اينجوري شده‌م. اما ...

هيچ‌كس سپهري رو كه دلش گرفته و ناراحته دوست نداره. همه سپهر خنده‌رو رو دوست دارن. سپهري كه دنيا از دست شر بازي‌هاش امون نداره. انگاري همه من رو فقط براي لحظه‌هاي خوب و شاد زندگيشون مي‌خوان. انگاري من به وجود اومده‌م كه بقيه رو بخندونم و اگه اين كار رو نكنم حق حيات ندارم و بايد مثل يه حيوون باهام برخورد بشه. يه روزايي بهم مي‌گفتن دلقك، كلي به تيريچه‌قبام بر مي‌خورد كه همچين حرفي رو شنيده‌م، اما حالا مي‌فهمم كه زندگيم فاصله زيادي با زندگي يه دلقك نداره. يا بايد بخندوني و يا ...

 من

 خالی از عاطفه و خشم

 خالی از خویشی و غربت

 گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...

+ نوشته شده در  2005/8/12ساعت 8:58  توسط سپهر برتون  | 

تو زندگیم خیلی‌ها بهم گفتن که دوستم دارن ولی تعداد اونهایی که واقعا دوستم دارن از تعداد انگشتام بیشتر نیست. دارم فکر می‌کنم اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن چه‌جوری هستند؟ اممممم ... اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن وقتی آدم دلش می‌گیره ازش فرار نمی‌کنن، تازه میان بهش گیر میدن تا دلش باز بشه. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن وقتی آدم رو می‌بینن بغلش نمی‌کنن ولی وقتی یه بغض می‌شینه تو گلوی آدم آغوششون به روی آدم بازه. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن نمی‌بوسن تا نیاز خودشون رو برطرف کنن، می‌بوسن تا بگن خیلی دوستت دارن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن به خاطر گرمای تنت دوستت ندارن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن گرمای دستشون رو با دستهای سردت تقسیم می‌کنن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن همون جور که طاقت دیدن ریختن اشکت رو ندارن، طاقت دیدن ریختن ابروت رو هم ندارن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن وقتی می‌خوان هدیه بدن یا ببخشن، چیزی رو می‌بخشن یا هدیه میدن که براشون یا خیلی مهمه یا خیلی دوستش دارن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن به آدم حرف بد نمیزنن، حتی به شوخی. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن حتی اگه رو پیغام‌گیرشون پیغام نذاری همین که شماره‌ت رو ببینن بهت زنگ میزنن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن اگه بهشون زنگ نزنی بهت زنگ می‌زنن و برات کلاس نمیذارن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن از کنارشون بودن لذت می‌بری. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن حواسشون بهت هست. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن روزهایی که واسه تو مهمه، واسه اونها هم مهمه. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن تو سلام پیشدستی می‌کنن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن همیشه دوستت دارن. اونهایی که واقعا ادم رو دوست دارن ساده دوست دارن، براي اینکه دوستت داشته باشن شرط نمیذارن. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن آدم رو تنها نمیذارن. اونهایی که واقعا آدم و دوست دارن از کنارشون بودن لذت می‌بری. اونهایی که واقعا آدم رو دوست دارن ...

نمی‌دونی چی کار کردی با من. یه مدتی مدام بهم می‌گفتی که من رو دوست داری و اینکه چرا من شک دارم به اینکه دوستم داری؟ ولی حالا کاری کردی که من به دوست داشتن همه شک کردم. تو میگی من رو دوست داری، پس چرا دیروز که من رو دیدی به جای اینکه صورتم رو نگاه کنی مدام به لب‌هام نگاه می‌کردی؟ من رو دوست داری یا بوسیدن من رو؟ اگه من رو دوست داری چرا یه دفعه نپرسیدی چرا تا میام یه کلمه حرف بزنم اشک تو چشام حلقه میزنه؟ اگه من رو دوست داری چرا دیروز بیشتر از اینکه من رو ببینی دختر پشت سرم رو دید زدی؟ می‌دونی؟ دیروز داشتم دنبال آدمی می‌گشتم که ادعا می‌کرد من رو دوست داره، ولی پیداش نکردم. همه‌ش آدمی رو می‌دیدم که تا گفتم من دوست‌پسر دارم از توهین کردن به من دریغ نکرد. شاید اگه اندازه سر سوزن دوستم داشتی یه کمی ملاحظه می‌کردی، ولی تو تمام احترامی که بینمون بود رو از بین بردی. می‌دونی؟ شاید اگه دوستم داشتی می‌تونستی بی‌خیال بشی، ولی نداشتی. ببخشید، ولی دیگه نمی‌تونم باور کنم که دوستم داری، حتی نمی‌تونم باور کنم که دوستم داشتی. ببخشید، ولی دیگه باورم نمیشه، آخه من خودم وقتی یکی رو دوست دارم نمی‌تونم ناراحتش کنم، وقتی یکی رو دوست دارم غرور اون به اندازه غرور خودم برام مهمه، ولی تو ... شاید اگه دوستم داشتی این جوری باهام برخورد نمي‌‌کردی، اگه دوستتم داشتی ...

*متن اولی که نوشتم خیلی بهتر بود ولی پاک شد، به بزرگی خودتون ببخشید.

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده. یک ماه بود که هیچ مطلبی ننوشته بود و دلیلش هم موجه بوده! خوشحالم که بازم می نویسه. شما چطور؟

+ نوشته شده در  2005/8/11ساعت 14:17  توسط سپهر برتون  | 

چهار سال پيش بود. درست همچين روزي. صبح كه از در خونه زدم بيرون فكرشم نمي‌كردم كه قراره چه بلايي سر دلم بياد، وگرنه شايد اصلا نمي‌رفتم! اما نه. خوب شد كه رفتم و بيمار شدم. اون روز وقتي براي اولين بار چشمم تو اون چشمها افتاد، دلم لرزيد، بدنم داغ شد، دنيا دور سرم چرخيد. هر جا مي‌رفتم سعي مي‌كردم كمترين فاصله رو باهاش داشته باشم. همه سعيم اين بود كه خودم رو بهش نزديك كنم. نمي‌دونم چرا؟ شايد به اين خاطر كه تو وجودش دنبال آرامشي براي خودم مي‌گشتم. اون روز خيلي زود گذشت. حتي اين چهار سال هم به سرعت برق و باد گذشت. چقدر زود. چقدر دير. چقدر سخت. چقدر شيرين. چه روزها و شبهايي كه با يادش گريه كردم و چه لحظه‌هايي كه به اميد گرفتن دستاش خنديدم. چه نذر و نيازهايي كه براي رسيدن كردم و چه قول‌هايي به خودم و خداي خودم دادم. هنوزم وقتي دلم براش تنگ مي‌شه نامه‌اي رو كه قبول نكرد بخونه، باز مي‌كنم و مي‌خونم، بلكه دلم آروم بشه. به خدا خيلي سخته يكي رو دوست داشته باشي و نتوني ببينيش، نتوني صداش رو بشنوي، نتوني گرماي دستاش رو حس كني، نتوني آغوشش رو لمس كني. نمي‌دونم تا كي اين داستان ادامه پيدا مي‌كنه، اما به چشماي قشنگش قسم كه من صبر مي‌كنم تا اون روزي برسه كه دستامون به دست هم باشه و به روي هم بخنديم.

مي‌بيني چه ديوونه‌اي از من ساختي؟ مي‌بيني چطور مستم كردي؟ مي‌بيني چه‌جوري اشك مي‌ريزم؟ نه. نمي‌بيني. تو هيچكدوم اينا رو نمي‌بيني. تو داري زندگي خودت رو مي‌كني، اما نمي‌دوني من چي مي‌كشم. كاش مي‌ديدي، كاش مي‌دونستي، كاش ...

خيلي دوستت دارم.

+ نوشته شده در  2005/8/10ساعت 14:18  توسط سپهر برتون  | 

يادته؟ چه روزاي خوبي بود. چقدر با همديگه خوب بوديم. چقدر هواي همديگه رو داشتيم. چقدر به حرف هم گوش مي‌داديم. يادته؟ هرچي تو مي‌گفتي من انجام مي‌دادم و عوضش هروقت يه چيزي ازت مي‌خواست بهم نه نمي‌گفتي. هر وقت برام مشكلي پيش ميومد پايه حل كردنش بودي. چقدر برات حرف مي‌زدم و تو هم آروم و بي‌صدا گوش مي‌كردي. وقتي حرفام تموم مي‌شد راهنماييم مي‌كردي كه چيكار كنم تا دلم از غم و غصه‌ها خالي بشه. يادته؟ يادته چقدر دوستم داشتي؟ كاش هنوزم دوستم داشته باشي. كاش هنوزم بهم نگاه كني. كاش هنوزم من رو بنده خودت بدوني. كاش هنوزم قبولم داشته باشي. كاش هنوزم در خونه ت راهم بدي. بذاري بيام تو. به خودت قسم خودم خجالت مي‌كشم. هر دفعه كه كارم گير مي‌كنه و از دست هيچكس كاري ساخته نيست ميام سراغت. ميام بهت قول ميدم. كه پسر خوبي بشم و دوباره دوستت باشم. قول ميدم هرچي گفتي بگم چشم و بي چون و چرا قبول كنم. و تو هم با بزرگواري خودت حرفام رو قبول كردي. مي‌دونم. هركس ديگه‌اي جاي تو بود عمرا نگاه تو صورتم هم نمي‌كرد. اما تو ... . بس كه بزرگي، بس كه مهربوني. حالا بازم برام مشكلي پيش اومده. اين يه دونه رو فقط به خودت مي‌گم. مي‌دوني كه چرا؟ و مي‌دوني كه ازت چي مي‌خوام؟ خودت مي‌دوني دردم چيه. از چي مي‌نالم. پس خودت كرمي كن.

 

 اللهم لا اجد لذنوبي غافرا و لا لقبائحي ساترا و لا لشيء من عملي القبيح بالحسن مبدلا غيرك لا اله الا انت سبحانك و بحمدك

+ نوشته شده در  2005/8/9ساعت 15:1  توسط سپهر برتون  | 

دوست و همكار عزيزم بهرام

سالروز تولدت را تبريك گفته و با تمام وجود آرزو مي‌كنم كه هر روزت زيباتر از روز قبل باشد. اميدوارم در تمام مراحل زندگي، همچون كه تاكنون، موفق و پيروز باشي.

دنيا به كامت، دوستت دارم:

سپهر

+ نوشته شده در  2005/8/7ساعت 20:47  توسط سپهر برتون  | 

دخترها

1_ توی ماهيتابه روغن ميريزن
2_ اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن مي كنن
3_ تخم مرغها رو مي شكنن و همراه نمك توی ماهيتابه مي ريزن
4_ چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان مي كنن

پسرها

1_ توی كابينت های بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه مي گردن
2_ توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه مي گردن و بلاخره پيداش مي كنن
3_ ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴_ توی ماهيتابه روغن مي ريزن
5_ توی يخچال دنبال تخم مرغ مي گردن
6_ يه دونه تخم مرغ پيدا مي كنن
7_ چند تا فحش ميدن
8_ دنبال كبريت مي گردن
9_ با فندك اجاق گاز رو روشن مي كنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10_ ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!(
11_‌ ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی مي ريزن
12_ تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك مي كنن
13_ چند تا فحش ميدن و لباس مي پوشن
14_ ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برمي گردن
15_ تلويزيون رو روشن مي كنن و صداش رو بلند مي كنن
16_ روغن سوخته رو مي ريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه مي ريزن
17_ تخم مرغها رو مي شكنن و توی ماهيتابه مي ريزن
18_ دنبال نمكدون مي گردن
19_ نمكدون خالی رو پيدا مي كنن و چند تا فحش ميدن
20_ دنبال كيسه نمك مي گردن و بلاخره پيداش مي كنن
21_ نمكدون رو پر از نمك مي كنن
22_‌ صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
23_ نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
24_ بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
25_ چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل مي ريزن
26_ توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ مي ريزن
27_ با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم مي زنن
28_ صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال مي شنون و ميدون جلوی تلويزيون
29_ سريع برمي گردن توی آشپزخونه
30_ تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل مي ريزن
31_ ماهيتابه رو مي ندازن توی سينك
32_ دنبال ظرفهای مسی مي گردن
33_ قابلمه مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ مي ريزن
34_ چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35_ ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36_ چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37_ ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
38_ روی باقيمانده تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز مي خورن
39_ چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40_ نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
41_ قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42_ چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب مي گيرن
43_ با يه پارچه تنظيف قابلمه رو برميدارن
44_ پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش مي كنن
45_‌ نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون مي خورن و چند تا فحش ميدن

نوشتن اين مطلب دليلي بر درست بودن اون نيست. ديدم دخترها خيلي خوش‌خيالي مي‌كنن، گفتم يه نمونه از اين خوش‌خيالي‌ها رو بنويسم تا همه بخونيم.

+ نوشته شده در  2005/8/6ساعت 20:9  توسط سپهر برتون  | 

هیچی نمی تونم بگم. آخه بغضم نمیذاره حرف بزنم. کاش میشد بازم بمونی. آبروی ما بودی. همیشه می گفتم: خدا نیاره روزی رو که ایرانی جماعت بی آبرو بشه. اما حالا می بینم که داره میشه. می دونم که خیلی خوشحالی. بس که تو این مدت اذیتت کردن. بس که بی مهری دیدی. بس که خون دل خوردی. اما سید! خدا خودش جبران می کنه برات. نمی دونم چی بگم. امروز فقط بغض تو گلومه و از حرف خبری نیست. فقط یه چیز دیگه میگم:

دوستت دارم.

يعني ...

همه مون دوستت داريم.

+ نوشته شده در  2005/8/3ساعت 11:47  توسط سپهر برتون  | 

فقيه آزاده، ظلم ستيز، شجاع و پشتيبان مظلومان

حضرت آيت‌الله العظمي منتظري

نامه محبت آميز مورخ 25/4/84 حضرتعالي، خوني گرم در رگهاي بي‌خون من جاري كرد. از سالها پيش شما براي من نماد شجاعت و ايستادگي در برابر خودكامگان بوديد و هميشه دوست داشتم در مكتب شما شجاعت بياموزم. پس از اعدام گسترده زندانيان در تابستان 1367 و سكوت همگان در برابر اين جنايت ضد بشري، فقط و فقط شما در برابر آن ايستاديد، غافل از آنكه هركس در مقابل جنايت سكوت نمايد به همان ميزان در آن مشاركت دارد. پس از آن هم با آن كه حضرتعالي را در بيتتان زنداني كردند، از تمامي زندانيان سياسي، فارق از عقايد متفاوتشان، دفاع كرديد و حامي جدي خانواده آنها بوديد و هستيد. شجاعت و مردانگي شما تا حدي است كه حتي مخالفان جدي شما نيز بارها بدان اعتراف كرده‌اند ...

... من و دوست عزيزم سعيد حجاريان، نظام سلطاني را اصلي‌ترين مسئله عرصه سياسي ايران مي‌دانيم ... حجاريان مي‌خواهد قدرت سلطان را كاهش دهد و او را به ملكه انگليس تبديل نمايد ... سعيد حجاريان، نافرماني مدني را «فشار از پائين نام» نهاده است. او مي‌خواهد از طريق فشار از پائين، از قدرت سلطان (رهبر) بكاهد. عدم همكاري با حاكم شخصي، تاكتيك ديگري است كه بر آن تاكيد كرده‌ام. در اينجا هم با حجاريان در يك جبهه قرار داريم. فرداي روزي كه آقاي عبدالله نوري را در زندان اوين حبس كردند، در دفتر صبح امروز با حضور مرحوم دكتر نوري جلسه‌اي داشتيم در اين‌باره كه «چه بايد كرد؟». قرار شد دكتر نوري به آقاي نوري بگويد با استعفا از مجمع تشخيص مصلحت نظام، حكم رهبري را پس دهد چرا كه فردي كه به تبليغ عليه نظام محكوم شده‌است، صلاحيت تشخيص مصلحت نظام را ندارد. اين، همان تاكتيك عدم همكاري با حاكم خودكامه است. آقاي كروبي پس از انتخابات رياست جمهوري اخير، با استفاده از همين تاكتيك از مشاورت رهبري و عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام استعفا كرد. تمامي احكام سلطان فاقد مشروعيت (اعتبار) است و براي گذار به دموكراسي بايد عدم همكاري با خودكامه را برگزيد ...

... حضرتعالي به خوبي مي‌دانيد كه چرا حجاريان ترور و ويلچرنشين و گنجي زنداني و مرغ مرگ‌انديش شد؟ چرا محسن كديور 18 ماه و عبدالله نوري سه سال زنداني شدند؟ محسن كديور سالهاست كه مشغول نسان دادن سست و بي‌دليل بودن نظريه ولايت فقيه است و آقاي نوري در مقابل شخص ولي‌فقيه ايستاد ...

... حضرت آيت‌الله!

حضرتعالي به خوبي به اين امر وقوف داريد كه عالم سياست با عالم شعر و شاعري تفاوت دارد. ابهام و ايهام ذاتي شعر و شاعري است، اما شفافيت و صراحت، ذاتي عرصه سياست دموكراتيك است. از اين رو آقاي خميني به صراحت تمام مي‌گفت: «شاه بايد برود» اينك هم به صراحت و روشني تمام بايد گفت: «آقاي خامنه‌اي بايد برود». چرا؟ براي اينكه بنا به نظريه آقاي خميني، آقاي خامنه‌اي اينك از رهبري، خود به خود عزل شده است. آقاي خميني مي‌گويد: «هر فردي از افراد ملت حق دارد مستقيما در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح كند و او بايد جواب قانع كننده دهد و در غير اين صورت اگر بر خلاف وظايف اسلامي خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداري معزول است (آيت‌الله خميني، صحيفه نور، جلد 4، ص 190)». طي سالهاي گذشته، بارها آقاي خامنه‌اي از سوي افراد مختلف استيضاح شده است، اما نه تنها به پرسش‌هاي پرسش‌كنندگان پاسخ نگفته است، بلكه پرسش‌كنندگان را به شدت سركوب كرده است. مطابق انديشه آقاي خميني، آقاي خامنه‌اي ديگر زمامدار جمهوري اسلامي ايران نيست و از اين سمت عزل شده است.

فقيه عاليقدر!

به خاطر اين عقيده تاكنون بيش از 2000 روز حبس را در دوره رهبري آقاي خامنه‌اي تحمل كرده‌ام. اما اينك بخش رسانه‌اي قتل‌هاي زنجيره‌اي، از پروژه مرگ گنجي سخن مي‌گويد، يعني آنها به دنبال مرگ من هستند. يكشنبه شب 26/4/84، سعيد مرتضوي به ديدن من آمد. مي‌گفت مرگ تو صد درصد به نفع جمهوري اسلامي ايران است، ولي اگر تو بميري و بيگانگان جوسازي كنند، پنجاه درصد براي نظام مضر است. ما تو را به بيمارستان آورده‌ايم تا اين ميزان را كاهش دهيم. مرگ در بيمارستان طبيعي است. گفت: اگر اينها را بيان كني من آن را تكذيب مي‌كنم. از سوي ديگر مرتضوي به يكي از وزرا گفته است همسر گنجي با فحاشي او را مجبور به اعتصاب غذا كرده است. در مصاحبه‌اي در روز دوشنبه 27/4/84 مدعي شده: «دوستاني كه در رسانه‌ها به ايشان توصيه مي‌كنند كه دست از اعتصاب غذا بردارد، همين افراد حسب اطلاع واصله، مشوق اصلي او در اقدامات غيرمتعارف هستند» ...

... مساله مشخص است: آقايان مي‌خواهند مرا بكشند و آن را به گردن همسر و دوستانم بيندازند، اما بايد بدانند كه گنجي، زهرا كاظمي نيست. اگر گنجي به هر طريق بميرد قاتل او آقاي خامنه‌اي است. آقاي خامنه‌اي با فعال كردن سعيد مرتضوي و بخش رسانه‌اي قتل‌هاي زنجيره‌اي، ممكن است بتواند از شر گنجي خلاص شود، اما نمي‌تواند از مشئوليت قتل او گريبانش را رها سازد. اگر گنجي كشته شود، مرگ او، مرگ آزادي، دموكراسي و حقوق بشر نيست، مرگ گنجي ممكن است آبي در كوير باشد و بذرهاي آزادي را سيراب نمايد.

اكبر گنجي

جمعه 31/4/84

چهل و دومين روز اعتصاب غذا

+ نوشته شده در  2005/7/31ساعت 14:39  توسط سپهر برتون  | 

يادش به خير. چه روزايي بود. گروهان با صفاي 11. چقدر خوب بود. همه آرزو مي‌كرديم كه زودتر اون دوران تموم بشه و برگرديم شهر خودمون، اما حالا حسرت يك دقيقه از اون روزها رو مي‌خورم. درسته كه سخت بود، تشنگي، گشنگي، دويدن تو گرما، بي‌خوابي و ... اما لذت با هم بودنش مي‌ارزيد به همه اينا. اينكه 157 تا آدم با هم بوديم، كنار هم مي‌گفتيم و مي‌خنديديم. جمعه‌ها كه از مرخصي ميومديم همه شارژ بودن. مي‌گفتن، مي‌خنديدن، شوخي مي‌كردن، همديگه رو آقا خطاب مي‌كردن! به وسط هفته كه مي‌رسيديم شوخي و خنده‌ها بود، اما ديگه آقا مهدي، آقا احمد نداشتيم. آخر هفته هم كه ديگه دعواها شروع مي‌شد. همه كنترلشون رو از دست مي‌دادن. سخت بود، اما دوست‌داشتني. يك بار نشد يك ساعت بعد از دعوا، بچه‌ها با هم آشتي نكنن. همه با هم بوديم. احمد هميشه به بچه‌هايي كه مي‌بريدن اميد مي‌داد. لامصب بمب روحيه بود. اگه اون سرحال بود، كل گروهان سرحال بودن و اگه يه روز دمق بود، همه