تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

وقتي اون بياد همه جا پر از عدل و داد ميشه. وقتي اون بياد دنيا از وجود هر ظالمي خالي ميشه. وقتي اون بياد هيچ فقيري نمي‌مونه. وقتي اون بياد اشك از چشم هيچ يتيمي سرازير نميشه. وقتي اون بياد زندگي قشنگ ميشه، دنيا زيبا ميشه. وقتي كه بياد در حق هيچ‌كس ظلم نميشه. فقط بايد صبر كنيم تا بياد. تا بياد و نداي انا‌المهدي سر بده. بياد و انتقام ضعفا رو از زورگوها بگيره. بياد و پدر همه بچه يتيم‌ها بشه. بايد صبر كنيم تا بياد و دنيا رو زنده كنه. بيايد دعا كنيم. بيايد از خدا بخوايم كه اون روز موعود رو زودتر برسونه. دعا كنيم ما هم اون روز رو ببينيم. دعا كنيم وقتي كه اومد دست رو سر ما هم بكشه. بيايد دعا كنيم:

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  2005/9/19ساعت 19:24  توسط سپهر برتون  | 

سی و سومین شماره نشریه چشم انداز ایران منتشر شد. در این شماره می خوانید:

 

فرایند یک انتخاب / لطف الله میثمی

معمای انتخابات نهم! / دکتر انور خامنه ای

نتیجه دلخواه در سایه اجماع / گفتگو با مهندس محمد عطریانفر

طبقه سیاسی جدید / دکتر علیرضا رجایی

رونق اقتصادی، پیامد دموکراسی / گفتگو با مهندس عباس عبدی

سکولاریته دینی / دکتر حبیب الله پیمان

آشفته نویسی در تاریخ نگاری مشروطه / حسین آبادیان

بینش، روش و منش عالی نسب / دکتر محمدحسین رفیعی

سی خرداد ۶۰، پیامد خطاهای استراتژیک / گفتگو با مهندس محمد توسلی

اخبار راهبردی

مطبوعات خارجی

 

و مطالب خواندنی دیگر

+ نوشته شده در  2005/9/18ساعت 11:4  توسط سپهر برتون  | 

نشستم دارم یه لیست تهیه می‌کنم از توانایی‌هام. خب می‌تونم تایپ کنم، البته نه خیلی سریع. می‌تونم با کامپیوتر کار کنم، ولی خیلی وارد نیستم. می‌تونم از کوه بالا برم، ولی باید وسطش واستم و نفس تازه کنم. می‌تونم برقصم، ولی راک اند رول بلد نیستم. می‌تونم آواز بخونم، اما صدام اصلا قشنگ نیست. می‌تونم درد رو تحمل کنم، ولی نمی‌تونم کاری کنم که کسی نفهمه. می‌تونم مردم رو بخندونم ولی دلقک نمی‌شم. می‌تونم کارهای سنگین انجام بدم، ولی زود از پا در میام. می‌تونم خواب ببینم، ولی نمی‌تونم خوابهام رو به حقیقت تبدیل کنم. می‌تونم کیف مهندسی دست بگیرم، ولی ژست مهندسی نمی‌تونم بگیرم. می‌تونم از وسط خیابون در حالیکه دارم با تلفن حرف میزنم رد بشم، ولی همیشه شانس نمیارم. می‌تونم ورق بازی کنم، البته فقط حکم بلدم. می‌تونم پنج لیتر بستنی رو تنهایی بخورم، البته اگه خیلی سرد نباشه وگرنه که سردرد می‌گيرم. می‌تونم هر وقت دلم خواست برم آرژانتین، اما فقط بعضی وقتها یه نفر اونجا منتظر من نشسته، صبورانه با چشمايی خواب آلود. می‌تونم پنج‌شنبه برم تولد مهرداد، ولی تولد دوستم نمی‌تونم باشم. می‌تونم به هر کسی که دوست دارم تلفن بزنم، ولی اونی خیلی دوست دارم رو نمی‌تونم ببینم. می‌تونم  برای تولدش هدیه بخرم، ولی خودم نمی‌تونم بهش بدم. می‌تونم خوشحال باشم که سلامته، ولی نمی‌تونم تو شادی جشن تولدش شریک باشم. می‌دونی؟ دارم به این نتیجه می‌رسم که باید لیستی تهیه می‌کردم از کارهایی که قادر به انجامشون نیستم. چون کارهایی که می‌تونم انجام بدم در مقابل کارهایی که نمی‌تونم انجام بدم هیچي نيست. واقعا هیچ‌اند.

* نمی‌دونم حرف نمی‌زنم یا حرف می‌زنم، ولی خیلی آهسته. آخه این روزها همه میگن چیزی گفتی؟

** من سیمینم، می‌شناسی؟

*** ترجیح میدید اشکتون رو جلوی جمع دربیارن، یا بهتون بخندن جلوی یه عده‌ای؟

سلام. مطلب بالا رو سیمین نوشته.

+ نوشته شده در  2005/9/14ساعت 0:2  توسط سپهر برتون  | 

زنده‌ام. این رو مطمئنم. با اینکه بدجور با هم برخورد کردیم، فقط فقط فکر می‌کنم یکی دو جام شکسته باشه. چون خیلی درد دارم. ولی مطمئنم که زنده‌ام.

 

* توان این که بیشتر از این بنویسم رو نداشتم. ببخشید.

** هیچی.

+ نوشته شده در  2005/9/13ساعت 1:32  توسط سپهر برتون  | 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه ...
يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه ...
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه ...
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت مي مونه ....
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه ...
يه دفتر نفاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره ...
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه ...
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه ...
يه چشم اشک آلود ... يه دل پر از غم ... يه کبوتر عاشق ... يه قناری خوش آواز ... يه لب خندون ... يه جاده با انتها ... يه دفتر نقاشی ... يه قلب پاک و ...
اينا همه يه جايی معنی داره، جايي که:
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ... دل پر از غمت رو من شاد کنم ... موقع پرواز تو آسمون زندگي من كنارت باشم ... شنونده آواز قشنگت من باشم ... لبای کوچيک و قشنگت رو من خندون کنم ... نقاش دفتر خاطراتت من باشم ... همسفرت تو جاده زندگي من باشم ... پاکی قلبت رو با سلامت عشق من معنی کنی ...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  2005/9/11ساعت 11:53  توسط سپهر برتون  | 

 وقتي نگاه مي‌كردم، از گل به خار رسيدم. با خود گفتم: پروردگارا! چه فلسفه‌اي است در اين همسايگي؟ و چه حكمتي است در اين بيگانگي؟

واقعا نمي‌تونم بفهمم، چرا كنار هر گلي يه خار هست؟ چرا كنار هر خوبي يه بدي هست؟ چرا كنار هر قشنگي يه زشتي هست؟ چرا كنار هر مهربوني يه سنگدلي هست؟ چرا كنار هر صبوري يه عجله هست؟ چرا كنار هر اميدي يه ياس هست؟ چرا كنار هر شادي يه غصه هست؟ چرا كنار هر لبخندي يه اشك هست؟ چرا كنار هر آشنايي يه جدايي هست؟ چرا كنار هر دلخوشي يه دلسردي هست؟ چرا كنار تو من هستم؟ تويي كه گلي، تويي كه خوبي، تويي كه قشنگي، تويي كه مهربوني، تويي كه هميشه يه لبخند گوشه لباته، تويي كه وقتي مياي با خودت شادي مياري، تويي كه دلخوشي مني.

برام عجيبه. ميگن خار براي اين كنار گله كه ازش مراقبت كنه و يه جورايي نگهبانش باشه، تا آسيبي بهش نرسه، اما فكر نمي‌كنم اين قضيه در مورد ما صدق كنه. آخه من هميشه برات دردسر درست مي‌كنم، من هميشه مزاحمت ميشم، هميشه ناراحتت مي‌كنم، هميشه پياده مي‌برمت اينور و اونور، هميشه كه مياي پيشم وجودت رو از غصه‌هام لبريز مي‌كنم، هميشه اونجور گه خودم مي‌خوام مي‌بوسم، هميشه به جونت غر مي‌زنم ...

پس من چرا كنار تو هستم؟ من به چه درد تو مي‌خورم؟ من كه نه تنها نمي‌تونم مواظب تو باشم تا آسيبي بهت نرسه، بلكه خودم بزرگترين آسيبم. براي وجودت، براي مهربونيت، براي گذشتت. نمي‌دونم خدا به چه حكمتي من رو سر راه تو گذاشت؟ به چه دليلي دستامون رو با هم آشنا كرد؟ نمي‌دونم ... فقط اين رو مي‌دونم كه من يكي از اين قضيه خيلي خوشحالم، از اينكه كنار تو هستم لذت مي‌برم، با ديدن چشماي بي‌نهايت زيبات آروم و با شنيدن حرفات به زندگي اميدوار ميشم.

مي بيني چقدر خودخواهم؟

+ نوشته شده در  2005/9/6ساعت 12:22  توسط سپهر برتون  | 

پسرها

 با ماشين ميرن به بانك، پارك مي‌كنن، ميرن دم دستگاه عابر بانك

كارت رو داخل دستگاه ميذارن

كد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستي رو وارد مي‌كنن

پول و كارت رو مي‌گيرن و ميرن

 

دخترها

 با ماشين ميرن دم بانك

تو آينه آرايششون رو چك مي‌كنن

به خودشون عطر ميزنن

احتمالا موهاشون رو هم چك مي‌كنن

تو پارك كردن ماشين مشكل پيدا مي‌كنن

تو پارك كردن ماشين خيلي مشكل پيدا مي‌كنن

بلاخره ماشين رو پارك مي‌كنن

ميرن دم دستگاه عابر بانك

توي كيفشون دنبال كارتشون مي‌گردن

كارت رو داخل دستگاه ميذارن

كارت توسط ماشين پذيرفته نميشه

كارت تلفن رو ميندازن توي كيفشون

دنبال كارت عابر بانكشون مي‌گردن

كارت رو وارد دستگاه مي‌كنن

توي كيفشون دنبال تيكه كاغذي كه كد رمز رو روش ياداشت كردن مي‌گردن

كد رمز رو وارد مي‌كنن

2 دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو مي‌خونن

Cancel مي‌كنن

دوباره كد رمز رو ميزنن

Cancel مي‌كنن

دوست پسرشون رو صدا ميزنن كه كد صحيح رو براشون وارد كنه

مبلغ درخواستي رو ميزنن

دستگاه Error  ميده

مبلغ بيشتري رو درخواست مي‌كنن

دستگاه Error  ميده

بيشترين مبلغ ممكن رو درخواست مي‌كنن

انگشتاشون رو براي شانس رو هم ميذارن

پول رو مي‌گيرن

برمي‌گردن به ماشين

آرايششون رو توي آينه عقب چك مي‌كنن

توي كيفشون دنبال سويچ ماشين مي‌گردن

استارت ميزنن

پنجاه متر ميرن جلو

ماشين رو نگه مي‌دارن

دوباره برمي‌گردن جلوي بانك

از ماشين پياده ميشن

ميرن دم دستگاه عابر بانك

كارتشون رو از دستگاه عابر بانك بر ميدارن

سوار ماشين ميشن

كارت رو پرت مي‌كنن روي صندلي كنار راننده

آرايششون رو توي آينه چك مي‌كنن

احتمالا يه نگاهي هم به موهاشون مي‌ندازن

وارد خيابون ميشن

اشتباه اومدن

برمي‌گردن

ميندازن توي خيابون اصلي

پنج كيلومتر ميرن جلو

ترمز دستي رو آزاد مي‌كنن (ميگم چرا اينقدر يواش ميره!!!!)

+ نوشته شده در  2005/9/3ساعت 17:1  توسط سپهر برتون  | 

كشور ما ايران از دير‌باز به دليل داشتن موقعيت خاص جغرافيايي مورد توجه قدرتهاي استعماري دنيا قرار داشته است. همجواري با خليج فارس و منابع نفتي آن باعث شده دولتهاي بزرگ، همواره ايران را به عنوان پايگاهي جهت تحصيل منافع خود مورد هجوم و اشغال قرار دهند. در اواخر سلطنت قاجاريه استعمار روس و انگليس، پس از آن نيز با پايان يافتن جنگ جهاني دوم انگليس و آمريكا با نفوذ در دربار ايران توانستند امتيازهاي بسياري از دولتمردان ايران بگيرند. در اين ميان مردم ايران همواره از زندگي كردن زير سلطه استعمارگران ناراضي بوده و به طرق گوناگون سعي در كوتاه نمودن دست ابرقدرتها از خاك اين مرز و بوم را داشته اند. اما به دليل نفوذ بيش از حد دولت‌هاي بزرگ در دستگاه حكومتي ايران و بي‌كفايتي و فساد مالي و اخلاقي درباريان، هيچگاه كوشش مردان آزادي بطور كامل به ثمر ننشست و همواره سرنوشتي چون شهادت و يا محكوميت و تبعيد پايان كار آنان بود. بزرگمرداني چون اميركبير، ميرزاي شيرازي، آيت‌الله مدرس، ميرزاكوچك‌خان جنگلي، دكتر مصدق، دكتر فاطمي و ... با همه توان خود سعي در جلوگيري از غارت ايران توسط چپاولگران شرق و غرب داشتند. اما توسط عمال بيگانه، كه فقط به فكر ثروت‌اندوزي خود بودند كنار گذاشته شدند. هرچند كه كوچكترين اقدامات آنها گامهايي بزرگ در جهت استقرار حاكميت واقعي ملت بر سرنوشت خود بود. لغو امتياز تنباكو و ملي شدن صنعت نفت گوشه‌هايي كوچك از پيروزي‌هايي است كه كه اين مردان ايران به دست آوردند.

پس از كودناي ننگين 28 مرداد 1332 و سرنگوني دولت ملي و مردمي دكتر مصدق، مبارزات ضد استعماري شكل جديدي به خود گرفت. شرايط حاكم بر جامعه باعث شد نيروهاي مبارز با تفكراتي جديد پا به عرصه مبارزه بگذارند. جبهه ملي دوم و نهضت آزادي از دل همين تفكرات بيرون آمدند و از پيشگامان نهضت ملي شدند. اما هنوز جرقه‌اي لازم بود تا تمام نيروها را در يك جهت واحد حركت دهد. اين جرقه به اعتباري همان 15 خرداد 1342 بود. نقطه عطف مبارزات ملي بر ضد استعمار و استبداد. از اين تاريخ مردان آزادي علاوه بر تلاش براي كوتاه كردن دست بيگانگان از منابع كشور، تلاش مي‌كردند كه نظام استبدادي شاه را نيز سرنگون كنند. آيت‌الله خميني توانست با مطرح كردن همين شعار به عنوان هدف مبارزه، نيروهاي پراكنده رادر جهت رسيدن به آزادي و استقلال كشور با خود همراه كند. به واقع آيت‌الله خميني با عنوان نمودن مذهب به عنوان راهبردي مبارزاتي در جهت سرنگوني حكومت غيرقانوني و غيرشرعي شاه، عزم مبارزان را براي براندازي اين رژيم دست‌نشانده جرم نمود. در اين ميان هر كدام از احزاب و دسته‌جات، گروه‌ها، سازمان‌ها و حتي شخصيت‌هاي مبارزاتي مستقل، نقش خاصي در به ثمر رسيدن مبارزات ملت داشتند. روحانيون، بازاريان، دانشگاهيان و دانش آموزان و ساير احزاب و سازمان‌ها نظير جبهه ملي، نهضت آزادي ايران، سازمان مجاهدين خلق، فدائيان خلق، انجمن اسلامي دانشجويان و ... با قبول شعارهاي آيت‌الله خميني و همسو نمودن اهداف خود با طرح ارائه شده از سوي او، در جهت به ثمر رسيدن انقلاب گام برداشتند. در اين بين، سازمان مجاهدين خلق به دليل محبوبيت داشتن در نزد جوانان پر شور و ايده‌هاي اسلامي ارائه شده توسط بنيانگذاران آن نقش به‌سزايي در پيروزي انقلاب 57 داشت. هرچند پس از پيروزي، به دليل بي‌مهري‌هاي دستگاه حكومت و نيز بي‌كفايتي و اشتباهات كادر رهبري مجاهدين، سازمان به منجلاب خيانت به ملت و نابودي كشيده شد و اين درست كه پايان كار سازمان مجاهدين، جنگ با ملت ايران و انحرافات فكري رهبران آن بود، اما نبايد از ياد بنيانگذاران و شهداي اين سازمان كه بي‌شك از بهترين جوانان اين مرز و بوم بودند غافل ماند.

در اين مطلب قصد معرفي صحييح و به دور از داوري سازمان مجاهدين خلق را داريم. باشد كه افكار عمومي را در مورد نحوه شكل گيري، تفكرات، شهدا و دلايل انحراف آن پس از شهادت بنيانگذاران روشن سازيم. سعي كرده‌ايم كه از قضاوت بپرهيزيم و تنها به ذكر واقعيات بپردازيم. اين مطلب تنها به تاريخچه سازمان، پيش از پيروزي انقلاب در بهمن 57 اختصاص دارد. عزيزاني كه تمايل به مطالعه اقدامات و فعاليت‌هاي سازمان، پس از سال 57 را دارند، مي‌توانند با مراجعه به نشريه چشم‌انداز ايران ( از شماره 13 تا 32) با فعاليت‌ها و سرنوشت مجاهدين، پس از انقلاب آشنا شوند ...

 

سلام. اینم از نسخه کامل شده مطلب سازمان مجاهدین خلق. خدائیش خیلی توپه. رو دستش ندیدم! دم نویسنده ش گرم. حیف که خواسته اسمش رو نیارم. به هرحال ازش خیلی ممنونم. برای مطالعه نسخه کامل روی ... آخر مطلب بالا کلیک کنید. البته لینکش رو امروز فردا میذارم براتون.

+ نوشته شده در  2005/9/2ساعت 17:7  توسط سپهر برتون  | 

نشسته‌م جاي هميشگيم. همون جايي كه همه مردم از من پايين‌تر هستن و براي ديدنم مجبورن سرشون رو بالا بگيرن. اما اين بار احساس برتري و بزرگي و قدرت نمي‌كنم. تنها چيزي كه الآن حس مي‌كنم، دلتنگيه. آسمون كبوده، انگاري دل آسمون هم مثل دل من گرفته، انگاري چشماي آسمون هم مثل چشماي من پر از اشكه، انگاري آسمون هم مثل من به يكي قول داده كه گريه نكنه. مي‌خواد بباره اما نمي‌شه، آخه مرد كه گريه نمي‌كنه ... دو تا پرنده خوشحال و سرمست از كنار هم بودن، دنبال همديگه پرواز مي‌كنن، دور ميشن، تو انتهاي آسمون گم ميشن، اما صداي خنده‌شون بازم مياد. كاش منم پرنده بودم. كاش منم مي‌تونستم تا اون دورها پرواز كنم و برسم. كاش منم مي‌تونستم از خوندن نغمه محبت مست بشم و عشقم رو فرياد بزنم. كاش منم مي تونستم گرماي زندگي رو بچشم. سوز سردي به صورتم مي‌خوره. سردم ميشه، اما اين سرما در مقابل سرماي زندگيم چيزي به حساب نمياد. چشمام رو مي‌بندم و سرم رو روي زانوهام ميذارم. ديگه آسمون رو نمي‌بينم، حالا صحنه‌هايي از زندگيمه كه داره از جلوي چشمم رد ميشه، لحظه‌هايي كه دوستشون دارم، لحظه‌هايي كنار آدمايي كه برام عزيزن. لحظه دوست شدن، لحظه ديدن، لحظه بوسيدن، لحظه خنديدن، و لحظه عاشق شدن. چه زود عاشق شدم و چه زود اين عشق مجنونم كرد. چه زود خودم رو فراموش كردم و تنها فكرم شد يار. چه زود ... اما چه فايده؟ الآن تنهاي تنهام. نه همدمي، نه همزبوني، هيچ‌كس برام نمونده. همه رفتن، همه از دستم رنجيدن و تنهام گذاشتن، ديگه يه دونه دوست هم ندارم. دلم براشون تنگ شده. حاضرم همه زندگيم رو بدم و يه بار ديگه با مرضيه قدم بزنم، يه بار ديگه دستاي هم رو بگيريم، يه بار ديگه بهم بگه دوستت دارم. حاضرم همه چيزم رو بدم و يك روز با دوستام باشم، با بچه‌هاي محل، با بچه‌هاي گروهان با‌صفاي 11، با بچه‌هاي اداره، اما ... نميشه. من براشون ديگه اون آدم سابق نيستم، من براشون اون سپهر دوست‌داشتني نيستم، انگاري اون همه شور و نشاط از سرشون افتاده. تنهايي بد چيزيه ...

چك، چك ... آسمون مي‌زنه زير قولش. دلش مي‌تركه، اشكش در مياد و آروم از روي گونه‌هاش مي‌لغزه و مياد پايين و ميفته رو صورت من ... دلم مي‌لرزه، اشك آسمون رو ديده و مي‌خواد كه با اون همراهي كنه، اما نمي‌تونه. آخه قول داده. قول مردونه مردونه. دلم تنگه، دلم خونه، دلم بي‌روحه. سرم رو بالا مي‌گيرم. اشك تبديل شده به هق‌هق. صداش رو مي‌شنوم. تن آسمون داره تكون تكون مي‌خوره، آسمون هم تنهاست، مثل من، ستاره‌ها نيستن، پرنده‌ها نيستن، ماه نيست. آسمون تنهاست. خيس خيس شدم. پا ميشم برم تو اتاق. زير شيرووني انباري همون دو تا پرنده نشستن. كنار هم. در آغوش هم. كاش منم ... چشمام مي‌لرزه، اما قولم يادم مياد. نگاهي به آسمون مي‌كنم و داد ميزنم:

بسسسسسسسسسسسسسسسه ديگه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه

+ نوشته شده در  2005/8/31ساعت 12:45  توسط سپهر برتون  | 

تا ديروز مي‌تونستم خوشحال باشم كه بعد ازمدتها دوباره مي‌بينمش، ولي مدام به اين فكر مي‌كردم كه چند ساعت مي‌تونيم با هم باشيم. تا ديروز مي‌تونستم بهش بگم كه خيلي دوست داشتم روز تولدم اين جا بودي، ولي بهش گفتم اگه امروزم نميومدي ناراحت نمي‌شدم (البته جون كلي كار داشت). تا ديروز مي‌تونستم نگاهش كنم، ولي هر جا رفتيم نشستم كنارش و زل زدم به روبروم. تا ديروز مي‌تونستم ببرمش يه جاي درست و حسابي ازش پذيرايي كنم، ولي بردمش همون جاي هميشگي. تا ديروز مي‌تونستم دستاش رو بگيرم، ولي دو دستي كيفم و گرفته بودم. تا ديروز مي‌تونستم باهاش حرف بزنم، ولي سكوت كردم. تا ديروز مي‌تونستم وقتي هديه‌م رو داد ببوسمش، ولي فقط گفتم ممنونم. تا ديروز مي‌تونستم از در كنارش بودن لذت ببرم، ولي همه‌ش نگران بودم كه ديرش نشه. تا ديروز مي‌تونستم خيلي كارها رو بكنم ولي نكردم. كارهايي كه تا ديروز مي‌تونستم انجام بدم ولي انجام ندادم امروز تبديل شده به يه جيزي مثل حسرت. نمي‌دونم، به نظرم بد نيست بعضي وقتها آدم به خودش اين اجازه رو بده كه كاري رو بكنه كه دوست داره انجام بده. كاري كه شايد از نظر مردم و حتي عقل خودش هم درست نباشه، ولي اين اجازه رو به خاطر محبتي كه ديده يا محبتي كه تو دلشه به خودش بده كه كاري رو انجام بده كه زياد هم معقول نباشه. شايد براي انجام كاري كه تا ديروز فرصت انجامش رو داشتيم وقتي نمونده باشه. شايد اونقدر فرصت نداشته باشيم كه دوباره ببينيمش، شايد اونقدر فرصت نمونده باشه كه بتونيم بهش بگيم دوست دارم، شايد فرصتمون همين امشب تموم بشه. اگه اينجوري بشه در حالي مي‌ميريم كه كلي برنامه براي آينده داريم و كلي حسرت از گذشته رو دوشمونه. در حالي مي‌ميريم كه همه‌ش معلق بوديم بين دو تا نيست، بين گذشته‌اي كه ديگه نيست و آينده‌اي كه شايد نباشه. كاش ميشد حالا زندگي كنيم، كاش ميشد حالا كه مي‌تونيم و فرصت داريم بگيم چقدر همديگه رو دوست داريم، چقدر زود دلامون براي همديگه تنگ ميشه، كاش ميشد وقتي كه رفت فكر نكينيم كه كلي حرف نزده داريم هنوز، يادمون نيفته كه فلان كار رو نكرديم. كاش ميشد وقتي به گذشته‌مون نگاه مي‌كنيم حسرت نخوريم، بلكه لذت ببريم كه چقدر عالي زندگي كرديم. كاش بشه خودمون رو اسير آينده نديده و گذشته نكنيم.

* نمی‌دونید چه مصیبتیه نوشتن با یه کیبورد ناقص.

 

سلام. مطلب بالا رو سيمين فرستاده. اميدوارم خوشتون بياد. يه توضيح هم در مورد تبادل لينك بدم. ما لينك دوستاني رو مي‌ذاريم تو وبلاگ كه اونا هم لينك ما رو گذاشته باشن. پس لطفا اول لينك بديد، بعد تقاضاي لينك كنيد.

+ نوشته شده در  2005/8/29ساعت 8:29  توسط سپهر برتون  | 

خوب شد؟ همين رو مي‌خواستي؟ دلت مي‌خواست همين صحنه‌ها رو ببيني نه؟ اصلا مثل اينكه از ديدن صحنه نماز خوندن‌هام سير شدي آره؟ از اينكه روبروت واستم و گردن كج كنم و بگم رديفش كن خسته شدي نه؟ ديگه دوست نداري رفيق باشيم؟ ديگه نمي‌خواي حرف همديگه رو گوش كنيم؟ باشه. هر جور تو راحتي. يه چشمه از كارهام رو نشونت دادم. از اين به بعد از اين تيكه‌ها مي‌بيني. از اين به بعد شاهد انجام كارهايي هستي كه بهم گفتي نكنم. از همين الآن. ديدي كه چيكار كردم؟ اين كوچيكه‌ش بود. مي‌دوني؟ داري يواش يواش از قلبم ميري بيرون. يواش يواش دارم به حضورت شك مي‌كنم. خوشت مياد از اين تيريپ‌ها؟ خوشت مياد يه نفر رو از خودت نااميد كني؟ دوست داري جلوي يه آدم ديگه اشك بريزم؟ خوشت مياد بچه مردم فكر كنه همه تقصيرها گردن اونه؟ دوست داري اون بنده خدا كه از من بزرگتره بهم بگه ببخشيد؟ چي رو ببخشم؟ اذيت‌هاي تو رو؟ اون بايد معذرت بخواد؟ نه. تو بايد بخواي. تو بايد شرمنده باشي. حالا خوب گوش كن. تو من رو از دست دادي. من ديگه سمتت نميام. اگه خواستي تو بيا. اما وقتي بيا كه واقعا پشيمون شده باشي. وقتي بيا كه بخواي برام كاري انجام بدي. نه وقتي كه مي‌خواي من برات كاري انجام بدم. چون من ديگه دوست ندارم براي تو كاري انجام بدم. هر وقت كارم رو راه انداختي، مي‌شينم فكر مي‌كنم كه رابطه‌م رو باهات به چه حدي برسونم. باشه؟ اينم بدون كه خودت اينطور خواستي. من صد بار از تو رو گردوندم و عين صد بار هم اومدم معذرت خواستم، ببينم حالا تو هم غرورت رو مي‌شكني و از من معذرت مي‌خواي يا نه؟

تا اطلاع ثانوی: خودت نگهدار!!!

الهي و ربي من لي غيرك

+ نوشته شده در  2005/8/28ساعت 23:3  توسط سپهر برتون  | 

سلام. امروز يه خبر دارم براتون كه هم بده، هم خوب. اول از كدوم طرفش بگم؟ چون من آدم خوبي هستم و دوستدار شادي و شعفم! اول از طرف خوبش ميگم. بهرام رو كه مي‌شناسيد؟ همون رفيق شفيق و باحال من! همون كه نوشته‌هاش رو با زيرعنوان نوشته‌اي از جنس مركبات مي‌خوندين. اين آقا بهرام ما يه وبلاگ زده و از اين به بعد نوشته‌هاش رو اونجا در معرض ديد علاقه‌مندان قرار ميده. به همه‌تون پيشنهاد مي‌كنم كه يه سري به وبلاگش بزنيد. مطمئن باشيد كه ضرر نمي‌كنيد. برای دیدن وبلاگش روی اسمش کلیک کنید:   عاشق خسته  

اما روي ديگر سكه! بهرام از وبلاگ ما اساس‌كشي كرد و رفت. خيلي سرش شلوغه و خودش هم كه يه وبلاگ زده و ديگه وقت نمي‌كنه براي ما بنويسه. به قول معروف يه جورايي از ما انشعاب كرده و داره گوي سبقت رو مي‌دزده! و چند وقت ديگه هم فكر كنم ما رو هك يا فيلتر كنه!!!

به هر حال براي بهرام عزيز آرزوي موفقيت مي‌كنم و اميدوارم وبلاگش مثل خودش دوست داشتني باشه. پس از اين به بعد تو اين وبلاگ فقط من و سيمين مي‌نويسيم. قرار بود خانم دين‌پرور هم به جمع ما اضافه بشه كه هنوز اين امر (به دليل مشغله كاري ايشون) ميسر نشده. دوستاني هم كه علاقه‌مند به مطلب سازمان مجاهدين خلق بودند تا چند روز ديگه مي‌تونن نسخه كامل اين نوشته رو تو اين وبلاگ ببينن.

عرض ديگه‌اي ندارم. شاد باشيد و پيروز.

قربون همه‌تون.

+ نوشته شده در  2005/8/27ساعت 20:56  توسط سپهر برتون  | 

حرفهايي كه داري مي‌خوني رو يه بار بهت زده‌م، اما مثل اينكه متوجه نشدي و مجبورم اين بار واضح‌تر باهات صحبت كنم. پس لطفا خوب گوشها و چشمهات رو باز كن و ببين چي ميگم، چون ديگه تكرارشون نمي‌كنم.

از روز اولي كه بهم PM دادي اصلا قصد نداشتم كه جوابت رو بدم. چون خودم و تو رو تو 2 تا راه كاملا جدا از هم مي‌ديدم. نمي‌دونم چرا؟ اما خودمون دو تا رو خيلي از هم دور مي‌ديدم. براي من دنيا اونطور نبود كه تو مي‌ديدي و من نمي‌تونستم دنيا رو اونجور كه تو مي‌خواي ببينم. بين طرز فكر من و تو به اندازه فاصله خونه‌هامون، فاصله‌ست. تو دنبال جلب محبت و به دست آوردن دل من بودي، اما بچه جون، دل لامصب من صاحب داره. مي‌دونستم كه فقط كافيه همين رو بهت بگم تا دست از سرم برداري، اما اين كار رو نكردم. مي‌دوني چرا؟ چون ازم اينطور خواسته بودن. ببين بچه جونم، من رفيق دارم، يار دارم، عشق دارم، مي فهمي اينا يعني چي؟ من يه عشق پاك تو دلمه، من يه رفيق به اسم مرضيه دارم، من يه همكار و همفكر خوب به اسم سيمين دارم، من يه برادر به اسم بهرام دارم. به خدا اينا گفتن كه من جواب PM‌هات رو بدم وگرنه عمرا تا امروز نمي‌تونستي با من صحبت كني. فقط به اين خاطر باهات حرف مي‌زدم كه دوستام ازم اينطور مي‌خواستن، اونا فكر مي‌كردن كه اينطوري بهتره. خودم هم به اين نتيجه رسيده بودم كه تو احتياج به محبت داري و بايد يكي باشه كه فكر كني مال توئه. اما حالا ديگه نبايد فكر كني كه من مال تو هستم، ديگه اين فكر پوچ رو بنداز دور، اصلا من از اول هم مال تو نبودم، همونطور كه تو مال من نبودي. من فقط باهات حرف مي‌زدم كه فكر دچار افسردگي نشي، كه احساس نكني خيلي تنهايي. حالا هم كه ديگه قراره يه زندگي جديد رو شروع كني، پس بهتره كه همه محبت و احساست رو نثار شريك زندگيت كني. دليلي نداره وقتي زندگي تو عوض شده بازم براي من OFF بذاري و بخواي خودت رو عاشق من معرفی کنی. بابا جون، من هيچ احساسي نسبت به تو نداشته و ندارم، پس لطفا تو هم من رو فراموش كن. فكر كن اوني كه باهاش تا ديروز Chat مي‌كردي، همونيه كه امروز شده شريك زندگيت. با همون صحبت و درددل كن. مي‌دونم، تقصير تو نيست، تقصير بهرام و سيمين و مرضيه‌ست كه هي به من گفتن با تو صحبت كنم تا خداي‌نكرده تو فكر بدي در مورد خودت نكني. البته شايدم اونا فقط به اين خاطر مي‌خواستن من با تو صحبت كنم كه يه جورايي سر من هم گرم بشه. نمي‌دونم، فقط اين رو بدون كه چيزي بين من و تو نبوده كه حالا تموم بشه. من و تو نه همديگه رو ديديم، و نه احساس خاصي نسبت به هم داريم، فقط يه مدت خيلي كوتاه با هم صحبت مي‌كرديم. همين. حالا هم هركس ميره سمت خودش. تو زندگي جديدت رو شروع مي‌كني و من هم به زندگي خودم ادامه ميدم. اين رو هم بگم كه به اندازه كافي بهم دروغ گفتي تو اين مدت و متاسفانه از همون روزهاي اول فهميدم كه نبايد هيچكدوم از حرفات رو باور كنم. تو فكر كردي كه با يه بچه دو ساله طرفي كه تا بهش بگي عاشقتم، اونم قلبش رو از تو سينه در بياره و بذاره كف دست تو و بگه: بيا، دل منم مال تو!!!! بچه جون، از ما كه گدشت، حداقل به اين شريك جديد زندگيت دروغ نگو، چون قضيه اون با من خيلي فرق داره. باشه؟ يادته بهت مي‌گفتم: نگو دوستت دارم، ثابت كن؟ اين حرفي بود كه من از سيمين ياد گرفتم. اون تو يكي از نوشته‌هاش (كه توهمين وبلاگ مي‌توني بخونيش) نوشته بود كه دوست داشتنتون رو ثابت كنيد. تو هم سعي كن اگه شريكت رو دوست داري، بهش ثابت كني، اما اگه دوستش نداري، بهش دروغكي نگو دوستت دارم (اين هم از حرفاي سيمينه!!!).

نمي‌خواستم به اين تندي بنويسم، اما خودت خواستي. من خواستم كه بري، اما نرفتي و خواستي كه اين حرفها رو بشنوي. حالا ديگه برو. دوست ندارم با تو يا هركسي كه يه جورايي به تو مربوط ميشه صحبت كنم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  2005/8/24ساعت 13:41  توسط سپهر برتون  | 

عشق يعنی مستی و ديوانگي

عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده‌ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی‌پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن

عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتظار و انتظار

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن

عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه‌های التهاب

عشق يعنی لحظه‌های ناب ناب

عشق يعنی سوز نی آه شبان

عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی يک تيمم يک نماز

عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بت پرست

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی راه رفتن تا سحر

عشق يعنی گريه‌های بی‌ثمر

عشق يعنی لحظه‌های بی‌کسی

عشق يعنی دوری و دلواپسی

عشق يعنی شعرهای سوخته

عشق يعنی شمع نا افروخته

عشق يعنی دردهای بی شمار

عشق يعنی عاشق و فصل بهار

عشق يعنی دستهای باز تو

عشق يعنی با تو در پرواز تو

عشق يعنی چشمهای مست تو

نامه هايم در فشار دست تو

عشق يعنی تا ابد در راه تو

تا هميشه يک جهان گمراه تو

عشق یعنی نامه های بی جواب

دیدن و بوئیدن تو حین خواب

عشق يعني كوچه كوچه انتظار

روئيت خورشيد در باغ بهار

عشق يعني با جنون تا اوج‌ها

رفتن از ساحل به  بام موجها

عشق يعني سوختن با شعله‌ها

سبـز گشتـن در شكوه قله‌ها

عشق يعني در فضاي رازها

خلسه اي جاويد بـا پروازها

عشـق يعني بيكـران نورها

با شقايـق هـا ميان حورها

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

+ نوشته شده در  2005/8/23ساعت 13:21  توسط سپهر برتون  |