تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

اگر زندگي دوباره‌اي مي‌يافتم، كمتر مي‌گفتم و بيشتر مي‌شنيدم. اگر زندگي دوباره‌اي مي‌يافتم، شمع صورتي زيبايم را كه شكل گل سرخ دارد از گنجه بيرون مي‌آوردم و روشنش مي‌كردم تا در كنجي تاريك تباه نشود. با كودكانم روي سبزه‌ها مي‌نشستم و نگران لك شدن لباسم نمي‌شدم. اگر زندگي دوباره‌اي مي‌يافتم، آن زمان كه كودكانم مرا مي‌بوسيدند، آمرانه نمي‌گفتم كه: بس است، برويد دستهايتان را بشوييد و براي شام آماده شويد. و آن ها را بيش از انچه كه بايد، در آغوش مي‌گرفتم. و اگر زندگي دوباره‌اي مي‌يافتم، بيشتر مي‌گفتم دوستت دارم و بالاتر از تمام اينها، اگر فرصت ديگري به من عطا ميشد، هر دقيقه از زندگي را گرامي مي‌داشتم، خوب به آن نگاه مي‌كردم، به راستي مي‌ديدمش و لحظه لحظه آن را با تمام وجود با آناني كه در اطراف من هستند به گرمي و خوبي مي‌زيستم و هرگز ...

نویسنده: ارما بام‌بك

+ نوشته شده در  2005/10/21ساعت 16:43  توسط سپهر برتون  | 

... و اما خصوصيات و قاطي شدن با دوست كه آن هم باز درجات و مراحلي دارد. همين دوستان و رفقا هم باز چند رقمند كه هر كدام با ديگري فرق مي‌كند. اول دوستي كه فقط بايد سلام و السلامي داشته از آن تجاوز نكرد كه دردسر مي‌شود. دوم رفيقي كه مثلا تا قهوه‌خانه و بستني فروشي و امثال آن هم مي‌شود رفت و از آن زيادتر نمي‌شود. ديگر رفيقي كه تا چلويي و عرق‌فروشي و مسجد هم با او مي‌شود رفت اما به خانه‌اش نمي‌توان برد و به خانه‌اش نمي‌توان رفت. ديگر آن دوست و رفيق كه اضافه بر اين، سفر و زيارت و سياحت هم مي‌شود با او رفت، اما او را نيز به خانه و پيش زن و بچه نمي‌توان برد. يكي از آنها هم هست كه هم مي‌شود با او به چايخانه و ميخانه و مسجد و فاحشه‌خانه و قمارخانه و سفر و زيارت و سياحت و تجارت رفت و هم به خانه‌اش مي‌شود رفت و به خانه آوردش كه آن را اگر ديدي سلام مرا به او برسان كه چيز خلق نشده‌اي پيدا كرده‌اي! ...

منبع: حاجي دوباره (جعفر شهري) / 1356 / صفحه 275

 

مي‌خواستم از دوستي و انواع رفيق بنويسم، اما ديدم مرحوم شهري خيلي خوب مدلهاي مختلف دوستي رو توصيف كرده. براي همين نوشته ايشون رو آوردم. مي‌خواستم بدوني كه تو براي من از كدوم دسته‌اي. مي‌خواستم بدوني كه چقدر براي اين دوستي ارزش قائلم. مي‌خواستم بدوني كه كارهايي كه بعضي‌وقتها انجام ميدم (كه البته هيچكدومشون هم كار مهم و سختي نيست) لطف و محبت من نيست، بلكه وظيفمه. براي من دوستي با تو يه ارزشه و دوست دارم همه تلاشم رو بكنم تا حفظش كنم. وجودت رو تو زندگيم لازم و ضروري مي‌بينم و براي همينه كه دوست دارم يه كاري انجام بدم تا تو راحت‌تر باشي. دوست دارم بدوني كه برام با ارزشي، برام مهمي، برام دوستي. وقتي اين كارها رو انجام ميدم خوشحال ميشم، از ته دلم، چون كاري رو كردم كه برام ارزش و اهميت داشته. دوست ندارم فكر كني كه با انجام اين كارها دارم بهت لطف مي‌كنم. نه. اين وظيفمه. وظيفه يه دوسته. اين، اون بخش از زندگي منه كه مال توست. راستي ... وظيفه‌هام رو خوب انجام ميدم؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  2005/10/19ساعت 17:35  توسط سپهر برتون  | 

هیچ وقت برای کسی گریه نکن. چون هیچ کس ارزش اشک تو رو نداره و اوني هم که ارزش اشک تو رو داره، طاقت دیدن اشکت رو نداره

 

اگه می‌تونستم توی دنیا یه چیز دیگه باشم٬ می‌خوام اشک تو باشم!

که تو چشمات متولد بشم، رو گونه هات زندگی کنم و روی لبت بمیرم

 

عشق به دوستی گفت: فرق بین من و تو چیه؟ دوستی گفت: من آدمها رو با سلامی با هم آشنا می‌کنم، تو با نگاهی. من اونا رو با اشک از هم جدا می‌کنم، تو با مرگ

 

وقتي معلممون پرسيد: عشق چند بخشه ؟! دستم رو بالا و پائين بردم و گفتم: آقا يه بخشه. اما وقتي تو رو شناختم فهميدم که عشق 3 بخشه:

1_ آتش تو رو ديدن، 2_ شادي با تو بودن، 3_ اندوه بي تو موندن

 

آدما مثل يه کتاب مي‌مونن که تا وقتی تموم نشن، برای ديگران جالبن. پس سعی کن خودت رو جلوي ديگران تند تند ورق نزنی كه زود تموم بشی. برای اينکه وقتی تموم بشی مطمئن باش ميرن سر يه کتاب ديگه

 

عشق خيس شدن دو دلدار زير باران نيست. عشق اونه كه من چترم رو روي سر دلدارم بگيرم و او نبينه و ندونه كه چرا زير باران خيس نمي‌شه

 

مي‌دوني فرق تو با خون چيه؟ اينه كه خون ميره تو قلب و بر مي‌گرده، اما تو رفتي تو قلب و ديگه برنگشتي

 

گفتي تا آخر دنيا باهات مي‌مونم، حالا فهميدم چرا ميگن دنيا دو روزه

 

به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشه نه تشنه عشق. چون تشنه بالاخره يه روزي سيراب ميشه

 

اگه يه روز ديدي كه تو يه اتاق گير افتادي كه در و ديوارش قرمزه و ازش خون مي‌چكه و صداي تالاپ و تولوپ ميده نترس. اونجا قلب منه

 

عشق با یه لبخند شروع میشه، با یه بوسه رشد می‌کنه و با اشک تموم میشه

 

می‌خواستم برات هدیه‌ای بفرستم. گل گفت: من رو بفرست که مظهر زیبایی هستم. برگ گفت: من رو بفرست که مظهر ایستادگی هستم. بید گفت: من رو بفرست که مظهر ادبم و همیشه سر به زیرم. به فکر فرو رفتم و سرم رو پائين انداختم. يهو قلبم رو دیدم که بهترین سرمايه زندگیمه. اون رو به تو هدیه می‌کنم.

+ نوشته شده در  2005/10/17ساعت 14:11  توسط سپهر برتون  | 

مرد مسافري با اسب و سگش در جاده‌اي مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درختي بزرگ، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت، اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. پياده‌روي خسته‌كننده‌اي بود و آنها به شدت تشنه بودند. رفتند و رفتند تا به دروازه تمام مرمري عظيمي رسيدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. مسافر رو به نگهبان دروازه كرد و گفت:

« روز به خير. اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ »

نگهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است »

مسافر: « چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم »

نگهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: « مي تواني وارد شوي و هر چقدر كه دلت مي‌خواهد بنوشي »

مسافر گفت: « اسب و سگم نيز تشنه‌اند »

نگهبان: « متأسفم، ورود حيوانات به بهشت ممنوع است »

مرد خيلي نااميد شد. چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از آنكه مدت زيادي از تپه‌اي بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود.

مسافر گفت: « روز به خير »

مرد با تكان دادن سرش جواب داد.

مسافر: « ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم »

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: « ميان آن سنگ‌ها چشمه‌ايست، هرچقدر كه دلتان مي‌خواهد بنوشيد »

مرد مسافر، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد.

مرد گفت: « هر وقت كه دوست داشتيد مي‌توانيد بيائيد و رفع تشنگي كنيد »

مسافر گفت: « متشكرم، فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟ »

مرد: « بهشت »

مسافر: « بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!!! »

مرد: « آنجا بهشت نيست، دوزخ است »

مسافر حيران ماند و گفت: « بايد جلوي آنها را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي مسافران مي‌شود!!! »

مرد: « كاملا برعكس، در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند همانجا مي‌مانند ... »

+ نوشته شده در  2005/10/16ساعت 17:27  توسط سپهر برتون  | 

چشمانش به رنگ شب بود، دستانش همرنگ نور. تنش بوي ياس مي‌داد و عطر نسترن‌ها. گيسوانش همچو زنبق و لبانش چون گلبرگ نو شكفته گل سرخ. آرام مي‌رفت. آرام مي‌رفت و جاي هر قدمش، شقايقي مي‌روئيد. با رفتنش غنچه‌ها مي‌پژمردند، اطلسيها مي‌گريستند، پروانه‌ها مي‌سوختند، رازقي‌ها پرپر مي شدند، اقاقي‌ها سر در گريبان فرو مي‌بردند و من تنها ايستاده و رفتنش را نظاره‌گر بودم. او مي‌رفت، آنجا كه منتظرش بودند، آنجا كه دوستش داشتند، آنجا كه بوي بهشت مي‌داد. و من تنها مي‌شدم. و تنهايي يارم مي‌شد. آرام حركت كردم. پيش پايش بر زمين نشستم و جاي قدمهايش را بوسه باران كردم. بوسه‌هايي همراه با اشك چشمان. ايستاد. لبخندي به زيبايي خدا زد. قاصدكي را در دستانم نهاد و گفت: « منتظر باش. مي‌آيم » و رفت ...

هنوز اتاقم بوي ياس مي‌دهد، و چشمانم به پنجره نيمه باز اتاق خيره مانده و قاصدك در دستم مي‌لغزد. هنوز هم منتظرم. تا بيايد و دنياي دلم را نور و گرما بخشد. هنوز هم منتظرم ...

+ نوشته شده در  2005/10/13ساعت 12:49  توسط سپهر برتون  | 

دل مي‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد كه باز بينيم آن يار آشنا را

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

نيكي به جاي ياران، فرصت شمار يارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا يا ايها السكارا

آئينه سكندر جام مي است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا

اي صاحب كرامت شكرانه سلامت

روزي تفقدي كن درويش بي‌نوا را

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرفست

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند

گر تو نمي‌پسندي تغيير كن قضا را

هنگام تنگ دستي در عيش كوش و مستي

كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را

خوبان پارسي‌گو بخشندگان عمرند

ساقي بده بشارت پيران پارسا را

حافق به خود نپوشيد اين خرقه مي‌آلود

اي شيخ پاكدامن معذور دار ما را

+ نوشته شده در  2005/10/12ساعت 13:53  توسط سپهر برتون  | 

تو پوست خودمون نمي‌گنجيديم. قهرمان مدرسه شده بوديم و با اين مقام پوز خيلي‌ها رو به خاك ماليده بوديم. هيچ‌كدوممون نمي‌تونستيم حرفي بزنيم. اونقدر خوشحال بوديم كه كلمه‌اي براي گفتن به ذهنمون نمي‌رسيد. تو صورت‌ها خنده موج مي‌زد و چشمها از شادي مي‌درخشيد. به همديگه نگاه مي‌كرديم. بالاخره مهدي بود كه سكوت رو شكست و با صدايي مملو از شادي گفت: ديگه هيچ‌كس نمي‌تونه بهمون حرفي بزنه. همه‌شون رو برديم. اونم با اختلاف بالا. علي نگاهي به من كرد و گفت: دمت گرم سپهر. هر وقت گل اول رو تو زدي، تيم جشنواره گل راه ميندازه. خنديدم و گفتم: نه بابا! شماها خواستيد و برنده شديد. ربطي هم به گل زدن من نداره. سياوش با خنده موزيانه‌اي گفت: سپهر راست ميگه. برد ما به خاطر گل زدن اون نبوده. اگر من نبودم شما نمي‌برديد. تازه شايد تو همون دور اول هم اوت مي‌شديد. هيچ تيمي دروازه‌باني مثل من نداشت!!! بچه‌ها خنديدن و بعضي‌ها با يه چشمك به ديگران حرف سياوش رو تاييد كردن. علي كه از همه خوشحال‌تر بود با صدايي كه هنوز مي‌لرزيد گفت: ولي از شوخي گذشته، گلهاي سپهر مؤثر ترين عامل اين پيروزي بود. نگاهش كردم. مي‌دونستم كه اهل اغراق و اين حرفها نيست. از ته دلش حرف مي‌زد. خيلي همديگه رو دوست داشتيم. با اين كه دو سالي بيشتر نمي‌شد كه همديگه رو مي‌شناختيم، اما همه مدرسه مي‌دونستن كه مثل دو تا برادر مي‌مونيم. هيچ وقت نمي‌شد كه ازش خواهشي كنم و اون خواهشم رو رد كنه. اما ...

نگاهش كردم. چشماش رو بسته بود. آروم بود. انگار بعد از يه خستگي طولاني به آرامش رسيده بود. اما ما مثل اون نبوديم. صورت همه بچه‌ها خيس اشك بود. همه پشت شيشه واستاده بودن و با چشمايي لرزون باهاش حرف مي‌زدن: « علي. پاشو. منم سياوش. پاشو ديگه. اومده‌م يه دست گل‌كوچيك بزنيم ... علي بيا. همون تسبيحي كه هميشه مي‌گفتي يادگاري بدش به من. بيا بگيرش مال تو. فقط پاشو ... علي، بلند شو. موري رو آوردم تا با هم آشتي كنيد. پاشو ديگه. خودت رو لوس نكن، اومده منت كشي ... حرفي نمي‌تونستم بزنم. ساكت بودم. اومدم بيرون. طاقت نداشتم اونطوري ببينمش. با اون صورت كبود و ...

سپهر، مي‌خوام بزنم تو كار كامپيوتر. اين روزا اگه كامپيوتر بلد نباشي انگاري بي‌سوادي. مي‌خوام تو اون رشته ادامه تحصيل بدم. ميرم دانشگاه. ميگن اونجا ديگه دختر و پسرها مي‌تونن راحت با هم رفيق بشن. مي‌خوام اونقدر خوب درس بخونم كه بهم بورسيه بدن و برم كانادايي، آلماني، آمريكايي ... سپهر من خيلي نابغه‌م هاااا !!!!! ولي اينجا قدرم رو نمي‌دونن ...

بلند بگو لااله‌الاالله ... به حق حرمت محمدارسول‌الله ... لااله‌الاالله ... راه افتاد. علي بود. داشت مي‌رفت. داشت تنهامون مي‌ذاشت. داشتن مي‌بردنش. طاقت ديدن نداشتم. بهرام دستش رو رو شونه‌هاي من گذاشته بود و مثل ابر بهاري گريه مي‌كرد. هيچ‌كس ساكت نبود. تنها صدايي كه شنيده مي‌شد صداي گريه بود و تنها چيزي كه ديده مي‌شد اشك. پاهام رو روي خاك مي‌كشيدم. نمي‌تونستم خوب راه برم. نمي‌تونستم شاهد رفتنش باشم. تو دلم بلوايي بود. همه‌ش از خدا مي‌پرسيدم: تو كه همه خوبها رو مي‌بري پيش خودت، پس ما تو اين دنيا بدون خوبها چيكار كنيم؟ دقايق آخر حضور علي ميون ما بود. آقا رضا (باباي علي) در حالي كه بدنش از شدت گريه مي‌لرزيد جوونش رو سر دست بلند كرد و بعد از اينكه صورتش رو بوسيد، آروم پائين گذاشت. نمي‌تونستم اون صحنه رو ببينم. روم رو برگردوندم و پشت سرم رو نگاه كردم. اونجا، عقب‌تر از همه، نگار واستاده بود ...

سپهر، خيلي دوستش دارم. خيلي خوشگله. همين كه مياد سر كلاس همه محو تماشا ميشن. كل دانشگاه تو كفشن. دوست دارن بغل دستش بشينن، اما اون هميشه با من وارد كلاس ميشه و هميشه پيش من مي‌شينه. همه بهم ميگن چه‌جوري تونستي مخ اين دختر رو بزني؟ اونم من رو خيلي دوست داره. وقتي صدام مي‌كنه و ميگه: علي، يه جوري ميشم. منم خيلي دوست دارم اسمش رو صدا كنم. تا يه خودكار و كاغذ جلوي روم مي‌بينم، ناخودآگاه اسمش رو مي‌نويسم: نگار ...

چشماش قرمز بود. به پهناي صورتش اشك مي‌ريخت. دستاش مي‌لرزيد و نمي‌تونست چادر مشكي‌ش رو خوب نگه داره. بي‌اختيار به سمتش رفتم. تا من رو ديد زمزمه كرد: ديدي سپهر؟ ديدي چه زود رفت؟ ديدي من رو دوست نداشت؟ ديدي تنهام گذاشت؟ ... هق‌هق گريه‌ش بهش امون نداد تا بيشتر شكوه و شكايت كنه. چادرش رو گرفتم و گفتم: بيا بريم، اينجا واستادن برات خوب نيست. اما از جاش تكون نمي‌خورد. آروم گفت: اين همه آدم تا ديروز كجا بودن؟ وقتي علي در به در دنبال وام بود تا بتونيم مال هم بشيم كجا بودن؟ چرا يه دونه از اين گلها رو روز تولدش براش نمي‌آوردن؟ وقتي علي درسش تموم شد و دنبال كار مي‌گشت، اينا كجا بودن؟ چرا حالا اومدن پيش علي من ... دوباره زد زير گريه. راست مي‌گفت. خود من هم خيلي وقت بود ازش غافل مونده بودم. يادمه آخرين حرفي كه بهم زد اين بود: تو ديگه مثل اوناي ديگه بي‌معرفت نباش، دلمون برات تنگ ميشه، بيا به ما سر بزن، موتور كه زير پاته ...

الرحمن. علم القرآن. خلق الانسان. علمه البيان ... روم رو به طرف جمعيت برگردوندم. از علي خبري نبود. رفته بود. اوج گرفته بود. راحت شده بود. از همه چيز. از روزگار، از دوستاي نارفيق، از كينه‌ها و زشتي‌ها، از همه چيز. راه افتاديم. سرم داشت مي‌تركيد. دلم براي علي تنگ شده بود. براي دوستي كه دوست بود، رفيق بود، برادر بود. ياد شعري افتادم كه زمان خدمت براي مرضيه مي‌خوندم:

 

رفيقان مي‌روند نوبت به نوبت      خوش آن روزي كه نوبت بر من آيد

+ نوشته شده در  2005/10/11ساعت 16:22  توسط سپهر برتون  | 

يا رب ان لنا فيك عملا طويلا كثيرا ان لنا فيك رجاء عظيما عصيناك و نحن نرجو ان تستر علينا

 

خدا جون. كلي باهات كار دارم، يه عالمه حاجت دارم، آرزوهاي كوچيك و بزرگ دارم. اما اونقدر گناه و بدي كرده‌م كه روم نميشه بيام در خونه‌ت. خدا جون. همه اميدم اينه كه همه زشتي‌هام رو بپوشوني. مردم نبينن كه من كي هستم و چه كارهايي انجام دادم. كسي نفهمه من چقدر بدم.

 

و دعوناك و نحن نرجو ان تستجيب لنا فحقق رجائنا مولانا فقد علمنا ما نستوجب باعمالنا ...

 

خدا جون. دارم صدات مي‌كنم. نگاهم كن. دوست دارم حالا كه اومده‌م در خونه‌ت تو هم جوابم رو بدي. دوست دارم در رو به روم باز كني. دستت رو به سرم بكشي و بگي: خوش اومدي. دوست دارم تو با اون همه قدرت من رو به آرزوهام برسوني. مي‌دونم كه فقط از دست تو برمياد. مي‌دونم كه اگه تو بخواي ميشه. خدا جون. مي‌دونم هرچي كه سرم مياد حقمه. مي‌دونم همه مصيبت‌هايي كه مي‌كشم تلافي گناهامه. مي‌دونم خيلي از چيزهايي كه بهم دادي از سرم زياديه. مي‌دونم كه لياقت خيلي‌هاشون رو ندارم. مي‌دونم كه كارهاي خودم باعث ميشه سختي و گرفتاري تو زندگيم پيش بياد. مهربون. تو كه اين همه بخشنده‌اي. تو ببخش. تو بدي‌هام رو فراموش كن ...

 

يا غفار بنورك اهتدينا و بفضلك استغنينا و بنعمتك اصبحنا و امسينا ذنوبنا بين يديك نستغفرك

 

هميشه تو دلم نور معرفتت رو روشن نگه ميداري. هميشه با اين نور راهنمائيم مي‌كني. هر وقت يه جا گير مي‌كنم كمكم مي‌كني. نذاشتي هيچ‌وقت دستم رو جلوي غير از خودت دراز كنم. هيچ‌وقت نذاشتي از كسي غير از خودت كمك بخوام. هيچ‌وقت نذاشتي جلوي هر نامردي سر خم كنم. اما من هميشه نامردي كردم.

 

اللهم منها و نتوب اليك تتحبب الينا بالنعم و نعارضك بذنوب خيرك الينا نازل و شرنا اليك صاعد و لم يزل و لايزال ملك كريم ياتيك عنا بعمل قبيح فلا يمنعك ذلك من ان تحوطنا بنعمك و تتفضل علينا بالائك فسبحانك ما احلمك و اعظمك و اكرمك مبدئا و معيدا

 

اگه هيچ‌كس ندونه، تو يكي كه مي‌دوني من چقدر بدم. تو كه مي‌دوني من چقدر بي‌معرفتم. مي‌دوني من چقدر راحت زير قولم مي‌زنم. اين همه تو به من خوبي كردي و هر دفعه من با بدي جواب دادم. اين همه خير و بركاتت رو به طرف من سرازير مي‌كني و آخرش من با يه زشتي جواب خوبي‌هات رو ميدم. هميشه تو به حرف من گوش مي‌كني و من گوشم به حرفهاي تو بدهكار نيست. اما بازم تو خوبي مي‌كني. تو مهربوني مي‌كني. بازم اين تويي كه گذشت مي‌كني و نديد مي‌گيري. تويي كه با مهربونيات عرق خجالت رو روي پيشونيم مي‌نشوني.

 

تقدست اسمائك و جل ثناؤك و كرم صنائعك و فعالك انت الهي اوسع فضلا و اعظم حلما من ان تقايسني بفعلي و خطيئتي فالعفو العفو العفو سيدي سيدي سيدي ...

 

چقدر خوبي، چقدر بزرگي، چقدر مهربوني، چقدر پاك و با عظمتي، چقدر باگذشتي، چقدر صدا كردنت رو دوست دارم. چقدر اسمهاي قشنگت رو دوست دارم. چقدر خوبه كه آدم تو اوج درموندگي مي‌تونه اسم تو رو صدا بزنه، از تو خواهش كنه، بهت التماس كنه، جلوت گردن كج كنه. تو خداي مني. تو خالق مني. تو مهربون مني. مي‌دونم كه اونقدر كريم و بخشنده‌اي كه هيچ‌وقت دلت نمياد من رو با كارهاي بدم بسنجي. هميشه اون يه ذره خوبي رو كه خودت تو وجودم گذاشتي به همه نشون ميدي. هميشه من رو با همون خوبي‌هاي خودت مقايسه مي‌كني و هيچ‌وقت گناهام رو به روم نمياري. خدا جون. خداي مهربون و بزرگ. من رو ببخش. به حق اين روزهاي خوب و قشنگ. به حق همه بنده‌هاي خوبت من رو ببخش. خودت كمكم كن. خودت كنارم باش. مهربون ...

 

سلام. حلول ماه رمضان رو به همه تون تبریک میگم. امیدوارم بتونید از این روزهای قشنگ نهایت استفاده رو ببرید. اگه براتون امکان داشت، سر سفره افطارتون، من رو هم دعا کنید. نه فقط من رو، همه رو. همه اونایی رو که محتاج دعا هستن دعا کنید.

+ نوشته شده در  2005/10/5ساعت 13:4  توسط سپهر برتون  | 

عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد اينه كه زنده باشي، اما جزء زنده‌ها به حساب نياي. عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد اينه كه آدم احساساتي باشي اما كسي براي احساساتت ارزش قائل نباشه. عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد اينه كه توانايي حرف زدن داشته باشي اما اجازه ابراز عقيده نداشته باشي. عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد اينه كه ندوني اوني كه دوستش داري دوستت داره؟ عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد اينه كه اونقدر گرفتار باشي كه مادرت براي دوستت هديه تولد بخره. عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد فراموش شدن توسط كسانيه كه نمي‌توني فراموششون كني. عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد نوازشيه كه از روي شهوته نه از روي محبت، عميق‌ترين درد آغوشيه كه از روي ترحم به روت باز شده. عميق‌ترين درد مردن نيست، عميق‌ترين درد زندگي كردن در كنار آدمهاييه كه بهت به چشم يه مزاحم نگاه مي‌كنن. عميق‌ترين درد، درد گناه بي‌لذته. عميق‌ترين درد اينه كه نتوني به اوني كه دوستش داري يه تلفن بزني حتي. عميق‌ترين درد اينه كه از خودت خسته بشي. عميق‌ترين درد مردن نيست. عميق‌ترين درد ... دردناك‌تر از شكستگي دنده، دلتنگيه. ضايع‌تر از كبودي صورت، اشكيه كه وسط جشن تولد تو چشمت حلقه ميزنه.

 

كوچولوي دوست‌داشتني

كوچولوي دوست‌داشتني. به اين اسم صداش مي‌كنم. با قدي كوتاه و چشمهاي قهوه‌اي پر رنگ. خيلي پر رنگ‌تر از چشمهاي من. چشمهاش هميشه نيمه بسته‌ست، بس كه خسته‌ست! كوچولوئه، ولي مهربونه. خيلي مهربون. اونقدر كه نمي‌تونه اشك رو تو چشمات ببينه و بي‌خيال باشه. صادقه. اونقدر روراسته كه وقتي دلش مي‌لرزه، چشمهاش هم مي‌لرزه و لو ميده كه دلش لرزيده. اونقدر مهربونه كه جلوت واميسته و نميذاره بري يه وقت‌هايي، و يه وقت‌هايي ميگه برو. وقتي ميگه برو به خاطر خودت ميگه، كه يه وقت ازت سوء استفاده نكنه. وقتي هم ميگه بمون بازم واسه خاطر خودته، تا آرومت كنه. صبوره، اونقدر كه اگه بري پيشش و يه كلمه حرف نزني، اصلا سوال‌پيچت نمي‌كنه كه چي شده؟ با گذشته، اونقدر كه بتونه هرچي ديده رو نديد بگيره و هر حرفي رو نشنيده. مظلومه، اونقدر كه تمام گناه‌هاي عالم رو گردن مي‌گيره. مرده، انقدر كه هزار تا درد داره و بازم مي‌خنده. فهميده‌ست، اونقدر كه حرف نگفته رو مي‌فهمه. باهوشه، اونقدر كه براي مشكلي كه از نظر همه غيرقابل حله، راه حل پيدا مي‌كنه. تنهاست، اونقدر كه آرزوش اينه كه يه شونه‌اي داشته باشه كه روش گريه كنه و يه آغوش كه توش آروم بگيره.

 

سلام. دو تا مطلب بالا رو سيمين فرستاده. بابت اين كه دير شد ازش معذرت مي‌خوام. مطلب پائين هم نوشته خودمه.

 

وقتي مياي ... وقتي ميري

وقتي ميگي كه داري مياي، خوشحال ميشم. حس مي‌كنم دنيا مال منه. همه چيز رو زيبا مي‌بينم. وقتي كه مي‌فهمم داري مياي، تو دلم غوغايي ميشه. نگرانت ميشم. نگران ميشم كه نكنه تو راه برات اتفاقي بيفته. نگرانت ميشم كه نكنه كسي اذيتت كنه، كسي مزاحمت بشه. وقتي ميرسي كنارم ديگه متوجه هيچ‌چيزي نيستم. همه دنيا رو تو وجود تو مي‌بينم. برات حرف مي‌زنم، برام حرف مي‌زني. بعضي حرفام قشنگن، بعضي‌هاشون تكراري. خلاصه كه حسابي خوش مي‌گذره. اما مي‌دوني؟ هيچ وقت نتونستم قدر كنار تو بودن رو بدونم. هيچ وقت نتونستم وقتي كنارمي بفهمم كه چه نعمتي رو در دست دارم. هيچ وقت متوجه گذشت زمان نميشم. فقط وقتي ... وقتي ميگي مي‌خواي بري دلم مي‌گيره. دوست دارم اون ساعت اصلا نياد. دوست دارم هيچ وقت از كنار من نري. دوست دارم هميشه پيشم بموني. دوست دارم هيچ وقت تنهام نذاري و بري. هرچند ... مي‌دونم كه وقتي ميري از دست من راحت ميشي. از دست مسخره‌بازي‌هام، از دست اذيت‌هام، از دست حرفاي صد من يه غازم! وقتي ميگي ديگه بايد بري، انگاري يه دنيا غصه تو دلم خالي مي‌كنن. وقتي ميري ديگه هيچي از وجودم نمي‌مونه. نمي‌دونم چي‌كار كنم كه جاي خاليت رو نبينم. نمي‌دونم كجا برم كه ياد تو نيفتم. وقتي ميري ميشم مثل يه زندوني كه ساعت هواخوريش تموم شده و حالا برگشته كنج سلولش. تنها، خسته، غمگين، با يه دل خون و شكسته.

+ نوشته شده در  2005/10/3ساعت 11:24  توسط سپهر برتون  | 

هميشه نگران سردي دستام بودي، ديگه نگران نباش، داغ داغه الآن، آخه دارم تو تب مي‌سوزم. هميشه نگران برق چشمام بودي، ديگه نگران نباش، چشمم ديگه برقي نداره تا كار دستم بده. هميشه نگران بودي تو موج خنده‌م غرق بشي، ديگه نگران نباش، تو صدام ديگه موج خنده نيست. هميشه نگران بودي كه پاهام پيچ نخوره، از بس كه تند راه مي‌رفتم، ديگه نگران نباش، ناي راه رفتن ندارم. هميشه نگران سلامتيم بودي، ديگه نگران نباش، از اين داغون‌تر ممكن نيست بشم. ديگه نگران نباش ...

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده. امیدوارم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  2005/10/1ساعت 12:26  توسط سپهر برتون  | 

ميگه: چرا بچه‌بازي در مياري؟ آخه مدام دوست دارم تو بغل اين و اون بشينم. دوست دارم ببوسم. دوست دارم همه حالم رو بپرسن. دوست دارم وقتي گريه مي‌كنم يه دست مهربون اشكام رو پاك كنه. دوست دارم اسمم رو مدام از زبونشون بشنوم. دوست دارم لمسم كنن. دوست دارم لمسشون كنم. دوست دارم نگرانم بشن، بهم تلفن بزنن، به ديدنم بيان، برام گل بخرن. دوست دارم تو بغل پدر بخوابم. دوست دارم هركي از در خونه مياد تو بغلم كنه. دوست دارم بهم فكر كنن، برام وقت بذارن. دوست دارم نازم رو بكشن، دكتر ببرنم، بهم بگن خوشگل‌خانوم، دستم و تو خيابون بگيرن. دوست دارم برام خريد كنن، سورپريزم كنن. دوست دارم ... دوست دارم يه كاري بكني كه احساس بي‌پناهي نكنم، تو تجربه‌ش رو نداري، نمي‌دوني چه احساس بديه بي‌پناهي. اگه مي‌بيني دارم خودم رو به زور تو بغلت جا ميدم، به خاطر اينه كه وقتي كنار تو و بقيه هستم اينقدر نمي‌ترسم. شايد به نظرت مسخره بياد، ولي وقتي تو آغوش تو هستم از هيچي نمي‌ترسم و فكر مي‌كنم هيچ‌چيز و هيچ‌كس نمي‌تونه بهم صدمه بزنه. تو هيچ‌وقت از صداي كفش آدمي كه از پشت سرت مياد نترسيدي. تو هيچ‌وقت از زني كه تو تاكسي بغل دستت مي‌شينه نترسيدي. تو نمي‌دوني با يه زنگ تلفن چه حالي بهم دست ميده. تو نمي‌دوني اين اشكي كه تو دلم مونده چه بلايي داره سر روحم مياره. تو نمي‌توني ببيني چقدر دلم شكسته، چقدر روحم نا‌آروم شده، چقدر غمگينم. تو فقط اشكم رو مي‌بيني. تو فقط سيميني رو مي‌بيني كه روز به روز داغون‌تر ميشه. تو داري من رو از بيرون مي‌بيني. من از درون دارم داغون ميشم ... تو كه دوستم داري بذار بيام تو بغلت. اون وقت محكم فشارم بده، يه جوري كه بفهمم تو از همه قويتري، تو از همه مهربون‌تري، تو از همه بيشتر دوستم داري. تو ازم حمايت كن، تو مواظبم باش. خواهش مي‌كنم. تو بهم بگو تا وقتي با تو هستم كسي نمي‌تونه اذيتم كنه ...

 

سلام. مطلب بالا رو سیمین فرستاده. امیدوارم که خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  2005/9/27ساعت 13:30  توسط سپهر برتون  | 

اين اولين بار نبود كه مي‌خواستم به اون شهر سفر كنم، اما براي بار اول بود كه براي ديدن اون مي‌رفتم. خودش دعوتم كرده بود و با اينكه مي‌دونستم اونجا ديدنش برام جز درد و غم چيز ديگه‌اي نيست، اما به اين اميد كه بعد از اين همه مدت مي‌تونم ببينمش رفتم. از پله‌هاي اتوبوس كه بالا مي‌رفتم تو دلم بلوايي بود، خيلي وقت بود كه نديده‌ بودمش و نمي‌دونستم بعد از اين همه مدت بايد چه حرفهايي رو بزنم و چي قراره كه بشنوم. اتوبوس حركت كرد و همراه با اون ذهن من هم راه افتاد و رفت به گذشته‌ها. گذشته‌هايي دور و شيرين ... دست همديگه رو گرفته بوديم و داشتيم قدم مي‌زديم، اونم زير شرشر بارون پاييزي. با اينكه هوا خيلي سرد بود، اما ما اصلا احساس سرما نمي‌كرديم. حضورمون كنار همديگه گرم بود و نمي‌ذاشت سردي هوا به درون دلهامون نفوذ كنه. مثل هميشه من حرف مي‌زدم و اون گوش مي‌داد، مثل هميشه موقع حرف زدن دستاش رو تو دستام فشار مي‌دادم و وجودم رو لبريز از قطره‌هاي محبتش مي‌كردم. با چشماي كهربائيش نگاهم مي‌كرد و لبخند شيرينش رو به روح مستم هديه مي‌داد. چقدر مهربون بود، چقدر خوب بود، چقدر زيبا بود، چقدر دوست‌داشتني بود، چقدر ناز بود. روزها از پي هم ميومدن و مي‌رفتن و ما به اميد با هم بودن و با هم موندن به زندگي آبي‌مون ادامه مي‌داديم. چه روزهايي بود، چه اميدهايي تو دلهامون بود و چه نقشه‌هايي براي چرخ گردون تو ذهنمون گشيده بوديم. اما يه روز اون سفر كرد و رفت به اون شهر غريب ...

رسيديم. وقتي اتوبوس تو خيابونهاي اون شهر حركت مي‌كرد به وضوح بوي غربت به مشامم مي‌رسيد. بوي تنهايي، بوي بي‌كسي، بوي نيستي. از اتوبوس پياده شدم، ديگه چيزي به ديداري دوباره نمونده بود. آروم شروع به حركت كردم، دلم پاهام رو همراهي نمي‌كرد، اصلا از اول هم راضي به اين سفر نبود. وارد كوچه‌شون شدم، كوچه‌اي دلگير و خاكي. دو طرف، خونه‌هايي هم‌اندازه اما متفاوت از هم بود. يكي تميز، يكي خاك‌گرفته، يكي ... . رسيدم. جلوي يه خونه واستادم. همين جا بود. بيشتر از همه خونه‌هاي اون كوچه بوي غم مي‌داد. نشستم. در زدم. وقتي در رو به روم باز كرد دلم گرفت. با ديدنش اشك تو چشمام حلقه زد. دوست داشتم بغلش كنم و ببوسمش، دوست داشتم سر رو شونه‌هاش بذارم و از زمونه پيشش شكايت كنم. دوست داشتم دستاش رو بگيرم و تو دستاي سردم فشار بدم. آروم كنارم نشست. با همون چشماي زيبا نگاهم مي‌كرد و لبخند مي‌زد.

گفت: خوش اومدي. خيلي منتظرم گذاشتي. از تو بعيد بود من رو چشم به راه خودت بذاري.

گفتم: طاقت نداشتم بيام تو اين شهر غريب و ببينمت و بدون تو برگردم. دوست داشتم وقتي بيام كه بخوام براي هميشه پيشت بمونم. مي‌دوني كه؟ طاقت دوريت رو ندارم.

گفت: اي بابا. من هم كه مي‌بيني اومده‌م اينجا به اراده خودم نبوده. مجبور شدم. بعد آروم دستام رو تو دستش گرفت و گفت: دلم برات تنگ شده بود. براي دستات، براي بوسه‌هات، براي حرفات. منم دوست دارم كه تو بياي پيشم، منم دوست دارم كه با تو باشم، اما نميشه. وقتي مي‌بينم اونجا بهت بيشتر خوش مي‌گذره، دل منم خوش ميشه كه تو راحتي.

چشمام مي‌لرزيد. اشكم مي‌خواست راهي براي جاري شدن پيدا كنه اما هيچ راهي نبود. خواستم بگم من وقتي كه پيش تو باشم احساس راحتي مي‌كنم، اما بغض سنگيني راه گلوم رو بسته بود و نمي‌ذاشت كلمه‌ها بيرون بيان. كم‌كم داشتم مغلوب مي‌شدم كه صورتم رو تو دستاش گرفت.

گفت: نه. تو نبايد اشك بريزي. تو قول دادي. به كسي كه خيلي دوستش داري، اندازه من. بعد چشمكي زد و گفت: يا شايدم بيشتر از من!

زل زده بودم به چشماش. درد تنهايي و غربت هيچي از درخشش اونا كم نكرده بود. سرش رو روي شونه‌هام گذاشت. صداي هق‌هق گريه‌ش رو مي‌شنيدم. حالا نوبت من بود كه گونه‌هاش رو تو دستم بگيرم.

اشكاش رو پاك كردم و گفتم: چطور تو مي‌توني گريه كني، اما من نه؟

گفت: من دارم گريه مي‌كنم تا دل تو سبك بشه. مگه خودت هميشه نمي‌گفتي ما يه روحيم تو دوتا بدن؟ مگه نمي‌گفتي من و تو نداريم؟ مگه نمي‌گفتي دلهامون يكيه؟ خب منم دارم به جاي تو كه قول دادي گريه مي‌كنم ديگه.

ساكت شد. چند لحظه به هم خيره نگاه كرديم. دوست داشتم وجودم رو از جام نگاهش سيراب كنم. آروم سرم رو جلو بردم و لباش رو بوسيدم. مثل هميشه صورتش گل انداخت و لبخند دلنشيني زد، انگار مي‌خواست جواب بوسه رو با لخندش بده.

دستاش رو تو موهام فرو كرد و گفت: مواظب خودت باش. نذار غم روزگار موهات رو سفيد كنه. برو. اينجا جاي تو نيست. اينجا براي آدمي مثل تو خيلي كوچيكه. برو قربونت برم.

دستاش رو رها كردم. سرم رو پائين انداختم. دوست نداشتم بيام. كاش مي‌شد همون‌جا بمونم. كاش مي‌شد من رو پيش خودش نگه داره، كاش مي‌شد به روزهاي خوب گذشته‌مون برگرديم. پاهام توان حركت كردن نداشت. اميدي براي براي برگشتن نداشتم. اما ... نه. ياد مرضيه افتادم. با اون نگاه شيرين و دوست‌داشتنيش. با اون حرفاي قشنگش. با اون صداي آرامش بخشش. راه افتادم. نگاهي به پشت سرم كردم. هنوز واستاده بود و با لبخندي نگاهم مي‌كرد.

گفتم: خداحافظ.

گفت: دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  2005/9/25ساعت 12:34  توسط سپهر برتون  | 

مدرسه: پايگاه جهنمي
خروج از مدرسه: فرار از آلكاتراس
ديدن مدير از دور: شبحي در تاريكي
نمره بيست: افسانه آه
مدير مدرسه: مرد 6 ميليون دلاري
شوخي با مدير: بازي با مرگ
روزي كه كارنامه مي‌دن: روز حادثه
امتحان: شايد وقتي ديگر
روزي كه معلم نمياد سر كلاس: روز فرشته
اخراج از كلاس: يك بار براي هميشه
زنگ آخر: آرايشگاه زيبا (البته فقط تو مدرسه‌هاي دخترونه!!!)
امتحان پايان ترم: قلب‌ها براي كه مي‌تپد؟
پيام متقلب براي ديگران: چشم‌هايم براي تو
آنتن مدرسه: جاسوس سه جانبه
جاي سيلي معلم: دايره سرخ
دبير تربيتي: پاك باخته
صفرهاي پشت سر هم: برج مينو
اعتراض براي نمره: شليك نهايي
حياط مدرسه: پارک ژوراسيک
زنگ ورزش: المپيک در بازداشتگاه
ناظم: پليس آهني
کنکور: بالاتر از خطر
ديدن معلم از دور: سايه عقاب‌ها
نگاه معلم: بگذار زندگي کنم
دانشگاه: سرزمين آرزوها
خارج از مدرسه: آن سوي آتش
بحث با مدير: فرياد زير آب
شاگرد اول كلاس: پرنده كوچك خوشبختي
پاي تخته: لبه تيغ
ديكتاتوري معلم: مزد ترس
منفي‌هاي پشت سر هم: گلوله‌هاي بي‌صدا
اولين دانش‌آموزي كه معلم از او درس مي‌پرسد: قرباني
وراجي سر كلاس: مجوز مرگ
آخر كلاس: بهشت پنهان
مبصر كلاس: افعي
دبيران مدرسه ما: تبعيدي ها
اخراج از مدرسه: مي خواهم زنده بمانم
دفتر دبيران: خانه ارواح
نمره ده: شانس زندگي
دستشويي: اطاق گاز
سال آخر دبيرستان: سال هاي بي قراري
ساختمان مدرسه: آسمان خراش جهنمي
اخراجي‌ها: بينوايان
دفتر مدير: کلبه وحشت
تجديدي‌ها: سربداران
كيف‌هاي دانش‌آموزان: محموله
ظرفيت نيمكت‌ها: دو نفر و نصفي
سوسك در كلاس: انفجار در اطاق عمل
كلاس خصوصي: وعده پنهان
زنگ ادبيات: نان و شعر
دفتر ناظم: محكمه عدالت
حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن: زرد قناري
دانش آموزان رشته رياضي: سوته‌دلان
رفتار مشاور مدرسه با دانش‌آموزان: عاشقانه

+ نوشته شده در  2005/9/24ساعت 20:35  توسط سپهر برتون  |