هر چهار نفر خوشحال بودن. لبخندی حاکی از رضایت به لب داشتن و آروم نغمه سرورشون رو زمزمه میکردن. میدونستن که امروز روز موعوده و تموم رنجها و ناراحتیها به پایان میرسه. میدونستن که این آخر راه نیست و مطمئن بودن که یه روزی نتیجه کامل کارشون رو خواهند دید. هر چهار نفر میدونستن که برای چی اون وقت صبح بیدارشون کردن و به کجا دارن میبرنشون. میدونستن که خیلی با دلدار و محبوبشون فاصله ندارن، چند ساعت، چند قدم و چند لحظه. و لحظهها براشون خیلی کند میگذشت. هر چهار نفر آماده سفر بودن. کولهبارشون رو بسته و منتظر حرکت بودن. حرکت به سوی ...
ادامه مطلب