تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

هر چهار نفر خوشحال بودن. لبخندی حاکی از رضایت به لب داشتن و آروم نغمه سرورشون رو زمزمه می‌کردن. می‌دونستن که امروز روز موعوده و تموم رنجها و ناراحتی‌ها به پایان میرسه. می‌دونستن که این آخر راه نیست و مطمئن بودن که یه روزی نتیجه کامل کارشون رو خواهند دید. هر چهار نفر می‌دونستن که برای چی اون وقت صبح بیدارشون کردن و به کجا دارن می‌برنشون. می‌دونستن که خیلی با دلدار و محبوبشون فاصله ندارن، چند ساعت، چند قدم و چند لحظه. و لحظه‌ها براشون خیلی کند می‌گذشت. هر چهار نفر آماده سفر بودن. کوله‌بارشون رو بسته و منتظر حرکت بودن. حرکت به سوی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/4/20ساعت 17:4  توسط سپهر برتون  | 

از بالا اتوبوس رو می‌بینم که تو دل شب، جاده رو می‌شکافه و به جلو میاد و من هم بی‌اختیار باهاش حرکت می‌کنم. نمی‌دونم چرا؟ فقط این رو می‌دونم که دلم نمی‌خواد هیچ اتفاقی براش بیفته. دستام رو تو هوا، دو طرف اتوبوس نگه داشتم و مواظبش هستم تا یه وقت به دره سقوط نکنه. حس می‌کنم اگه بلایی سرش بیاد، زندگی من هم به پایان می‌رسه. چشمم به اتوبوسه و یواش یواش غرق در رویاهای خودم میشم و به سرزمین خیالم سرک می‌کشم. سرزمینی که دوست دارم توش زندگی کنم، اما ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/4/14ساعت 15:36  توسط سپهر برتون  | 

امروز 24 فروردين ماه، چهارمين سالگرد درگذشت معلم بزرگ و مبارز راستين، مرحوم دكتر يدالله سحابي است. بزرگ‌مردي كه سالهاي طولاني براي استقلال و آزادي ايران، با رژيم ستمشاهي مبارزه كرد و لحظه‌هاي سختي را در زندان‌هاي پهلوي سپري نمود. معلم دلسوزي كه پدر علم زمين شناسي در ايران لقب گرفت و از بنيانگذاران نوانديشي ديني در ايران بود. مرحوم سحابي به همراه ياران هميشگي خود، آيت‌الله طالقاني و مهندس بازرگان، نهضت آزادي ايران را جهت نيل به آرمانهاي قانوني خود تأسيس نمود و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/4/13ساعت 17:54  توسط سپهر برتون  | 

اول مطلب زير رو بخونيد بعد من حرفام رو ميگم:

 

قلب زيبا

روزي مرد جواني در ميدان شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده‌اند. مرد جوان، در كمال افتخار و با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/4/10ساعت 20:37  توسط سپهر برتون  | 

با پيروزي انقلاب مردم ايران در بهمن 57، تحولات چشمگيري در ايران رخ داد و نظام حكومتي، قانون اساسي، حاكمان و ... دستخوش تغييرات گسترده شدند. با معرفي دولت موقت از سوي آيت‌الله خميني، اين دولت موظف شد تا به اوضاع كشور سامان داده و نظم و امنيت را در زمينه‌هاي مختلف اعم از اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و ... برقرار نمايد تا شرايط برگزاري انتخابات آزاد مهيا شود. با گذشت ايام اين امر محقق شد و دولت مهندس بازرگان توانست شرايط را براي همه‌پرسي روز 12 فروردين 58 آماده كند. در اين رفراندوم، رژيم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/4/1ساعت 10:35  توسط سپهر برتون  | 

ياران چه غريبانه ...

از دور نگاهي به جمعيت مي‌كنم. خيلي نيستن. 30 – 20 نفر. زن و مرد. پير و جوون. چند نفرشون رو بيشتر نمي‌شناسم. جلوتر ميرم. چند نفري نشستن و زير لب زمزمه مي‌كنن. از رو ريا و يا خالصانه. نمي‌دونم. از دل هيچ‌كدومشون خبر ندارم. همونطور كه هيچكس از دل من خبر نداره. جمعيت رو مي‌شكافم و ميرسم. نشسته. رو همون سنگ بالايي. تا من رو مي‌بينه از جاش بلند ميشه و اخم مي‌كنه. از اون اخمها كه دل رو مي‌سوزونه. ميرم كنارش و سلام مي‌كنم. روش رو برمي‌گردونه و ميگه:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/3/30ساعت 7:17  توسط سپهر برتون  | 

بهش گفت: دوست ندارم بيام پيشت. دوست ندارم باهات بيام بيرون. آخه هي نگاهم مي‌كني. آخه وقتي من رو مي‌بيني ساكت ميشي. وقتي ميام پيشت فقط زل ميزني به چشمام. دوست ندارم بيام پيشت، چون وقتي با مني، ديگه اون آدم هميشگي نيستي. ديگه حرفهاي قشنگ نمي‌زني. ديگه تعريف نمي‌كني، نمي‌خندي. اصلا هيچي نميگي. يادته اون روز تو پارك ملت؟ يادته اون روز اولي كه همديگه رو ديديم؟ حتي اون روزي كه مهمونت بودم هم خوب خوب نبودي. فقط اول‌هاش خوب بود و بعدش ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/3/24ساعت 22:0  توسط سپهر برتون  | 

پام رو كه رو پشت‌بوم مي‌ذارم، نسيم خنكي صورتم رو نوازش مي‌كنه و روحم رو سر حال مياره. حس خيلي خوبي دارم. از اينكه بازم اومدم اينجا خوشحالم. نگاهي به آسمون مي‌كنم. هنوز پتوي سياهش رو كامل جمع نكرده و خواب‌آلوده. زيرچشمي داره نگاهم مي‌كنه، اما نگاهش ديگه پر از عصبانيت نيست، ديگه من رو به چشم يه غريبه نمي بينه. ياد اون روز ميفتم. تو حافظيه. تو دلش يه تيكه ابر بود كه به شكل يه مشت دراومده بود و مي‌خواست تو سر من فرود بياد. و من التماسش مي‌كردم و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/3/22ساعت 17:43  توسط سپهر برتون  |