به سقف خيره ميشم. شب با همه سياهيهاش، خيلي وقته به نيمه رسيده و ميره تا به آغوش صبح بپيونده. صداي تيك تاك عقربه ساعت هشداريه براي گذر زمان و من هنوز بيدارم. نميتونم بخوابم. آخه ميترسم. ميدونم كه ديو تاريكيها، با كولهباري از كابوسهاي رنگارنگ، پشت در منتظره تا من چشم به هم بذارم و اون بي رحمانه به دنياي خيالم بتازه، رؤياهاي قشنگم رو مال خودش كنه و به جاش كابوسهايي به رنگ اشك و خون بهم هديه بده. صداي نفسكشيدنش رو ميشنوم. ميترسم چشمام رو ببندم. آخه ...
ادامه مطلب