تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

همه ما زنده‌ايم به يه بهانه‌اي و زندگي براي همه‌مون معني خاصي داره. يكي زندگي مي‌كنه تا پول جمع كنه، يكي زندگي مي‌كنه تا آدم بكشه، يكي زندگي مي‌كنه تا به ديگران كمك كنه، يكي زندگي مي‌كنه كه فقط زندگي كرده باشه، يكي زندگي مي‌كنه تا مردم‌آزاري كنه، يكي زندگي مي‌كنه تا به دستورات خدا عمل كنه، يكي زندگي مي‌كنه چون زندگي رو دوست داره، يكي زندگي مي‌كنه چون از مردن مي‌ترسه و ... . من هم زنده‌ام و دارم زندگي مي‌كنم و زندگي براي من هم معني متفاوتي داره. من تو رو دارم، پس زنده‌ام. من هميشه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/6/16ساعت 13:11  توسط سپهر برتون  | 

چقدر سخته تو جمع دوستانت غریب باشی. چقدر سخته برای همه سنگ صبور باشی، اما فاصله ت با سنگ صبور خودت اندازه وسعت دنیا باشه. چقدر سخته بغض گلوت رو فشار بده و نتونی گریه کنی. چقدر سخته هزار تا حرف بشنوی و نشنیده بگیری. چقدر دردناکه اون نیشتری که دوستت تو قلبت فرو می کنه، اما چون دوستش داری چیزی بهش نمیگی. چقدر سخته حرف همه رو بشنوی، اما حرف خودت رو دلت بمونه. چقدر بده مهربون باشی، چقدر بده که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/6/11ساعت 18:27  توسط سپهر برتون  | 

يه بار ديگه اومدي پيشم، يه بار ديگه دستات رو تو دستام گرفتم و يه بار ديگه براي چند ساعتي زندگي كردم. يه بار ديگه در گوش تو دوستت دارم رو نجوا كردم. يه بار ديگه سرت رو رو پاهاي من گذاشتي و خوابيدي. يه بار ديگه گفتيم و خنديديم و اين بار اشكم رو هم ديدي. چقدر لحظه‌هاي بي‌تو بودن ديرگذره و چقدر دقايق كنارت بودن زود تموم ميشه. يه بار ديگه بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم و اين بار تو هم گفتي كه من رو دوست داري. يه بار ديگه ديدمت و نبوسيدمت. يه بار ديگه وجودم لبريز شد از عطر دل‌انگيز تنت و يه بار ديگه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/6/9ساعت 16:33  توسط سپهر برتون  | 

زيباست و پر نور. اونقدر كه چشم رو خيره مي‌كنه. با لخندي كه روي لباشه پابه‌پاي من مياد و قشنگيش رو به رخم مي‌كشه. ستاره مي‌درخشه و من هر لحظه به تو نزديك‌تر ميشم. همه روزهاي خوب گدشته‌مون جلوي چشمام ميان. خاطره اولين بوسه، تنم رو مي‌لرزونه، لرزشي شيرين و پرلذت. گرماي دستات رو حس مي‌كنم، اونم از اين راه دور و عطر دل‌انگيز تنت كه تو مشامم مي‌پيچه و روح خسته‌م رو نوازش مي‌كنه. به ستاره خيره ميشم، كم‌كم نور سپيدش تو چشمام نفوذ مي‌كنه و همه‌جا روشن ميشه. درست مثل ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/6/5ساعت 14:54  توسط سپهر برتون  | 

پيرمرد جا‌نمازش رو سرتاقچه گذاشت. خدا رو ياد كرد  و از كلبه چوبي بيرون اومد. دقايق نخستين بامداد بود و هنوز سياهي جاي خودش رو به سپيده‌دم نداده بود. سايه سكوت در همه جا ديده مي‌شد و تنها صداي درد دل شبانه دو پرنده از دور شنيده مي‌شد. اهالي باغ، تك‌و‌توك از خواب بيدار مي‌شدن و با شبنمِ خنك از نسيم سحرگاهي صورت خودشون رو مي‌شستن و به همديگه صبح‌بخير مي‌گفتن. گل‌آفتابگردون اما از ساعتي پيش بيدار بود. مثل هميشه خودش رو مرتب كرده بود تا يارش از راه برسه و بهش سلام كنه. تو دلش دعا مي‌كرد كه اين بار بتونه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/5/30ساعت 20:38  توسط سپهر برتون  | 

واستاده بوديم كنار خيابون. تو داشتي ماشين مي‌گرفتي تا بري خونه و من محو تماشاي تو بودم. مي‌دونستم ممكنه حالا حالاها به ديدنم نياي و همه سعيم رو مي‌كردم تا بيشتر و بيشتر ببينمت. اما تلاشم خيلي دوام نياورد. يه ماشين نگه داشت و تو بدون اينكه بخواي من رو خوب ببيني خداحافظي كردي و رفتي. و نديدي كه من اونقدر اونجا واستادم تا ماشين به اندازه يه نقطه كوچولو دراومد و ناپديد شد. تو رفتي و دلم گرفت. تو رفتي و من به دستاي خاليم نگاهي كردم و دلم برات تنگ شد. روزها و روزها گذشتن. روزهايي كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/5/26ساعت 14:38  توسط سپهر برتون  |