از پلهها بالا ميرم و كنار تلفن ميشينم. درد تمام وجودم رو پرکرده و نفسم به سختی بالا میاد. چیزی اما به کسی نمیگم. دوست دارم درد بکشم و لب باز نکنم. چشمام سیاهی میره. سر گیجه امونم رو بریده و سمت چپ بدنم تیر میکشه. نفسهام به شماره افتاده. همچنان سکوت کردهم و جز اسمی زیبا چیز دیگهای رو لبام نیست. خیلی نمیگذره که حس میکنم دارم کشیده میشم. حس میکنم دارم از وجود خودم خارج میشم. و میشم. بالا میرم و بالاتر. و از فاصلهای دور خودم رو میبینم که ...
ادامه مطلب
