نگاهي به جعبه شيريني كه تو دستشه ميكنه و تمام گذشتههاي دور جلوي چشماش مياد. گذشتههايي تو جمع صميمي و گرم با لبهايي خندون. گذشتههايي خيلي دور و البته دست نيافتني. هيچكس رو نميبينه. اصلا انگاري جز خودش كسي تو خيابون نيست. آروم و با طمأنينه به سمت خونه ميره و تنها صداي دختر بچهاي رو ميشنوه كه داره شيرينزبوني ميكنه ... ماماني، امشب كه بابا اومد خونه من يه ماچ گندهش ميكنم و بهش ميگم كه خيلي دوستش دارم ... ياد خونه ميفته و يه جاي خالي. دوست نداره به خونه برسه، اما ...
ادامه مطلب