تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

به ندرت مي‌توانيم در تاريخمان پيدا كنيم مرداني را كه سختي‌ها را تحمل كردند و زجرها كشيدند، اما نه براي رسيدن به كرسي قدرت و زور، بلكه هدفشان رضاي خدا بود و آزادگي خلق خدا. مرداني همچون اميركبير، ميرزاكوچك خان جنگلي، مصدق، فاطمي و ... و مهدي بازرگان. بزرگ مردي كه تنها دغدغه‌اش آزادي و استقلال ايران بود و حاكميت مردم ايران‌زمين بر خود. روشنفكري كه زندان و تبعيد شاهنشاهي را تحمل كرد به اين اميد كه پرچم جمهوري اسلامي!!! برافراشته شده و حكومت عدل و قانون برقرار شود و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/1/19ساعت 14:33  توسط سپهر برتون  | 

زمستان. فصل سرما. موسم برف و بوران. طبيعت بي‌جان. سپيدي بر دنيا سايه افكنده بود. درختان، عريان و بي‌دفاع در برابر هجوم وحشيانه كولاك چاره‌اي جز فرو رفتن در خواب زمستاني به خود نمي‌ديدند. شامگاه يكي از نخستين روزهاي ماه دهم. شب دامان خود را بر سر جهان گسترانيده بود. داماني پر از گلهاي ستاره. ماه، گوشه‌اي از آسمان، به دور از هياهو و نورافشاني ستارگان، چشمان خود را بر هم نهاده و در انديشه خود غوطه‌ور بود ... چه شده؟ امشب از ابرهاي دژخيم تيره‌رنگ خبري نيست. به يقين ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 13:31  توسط سپهر برتون  | 

این روزها چند تا از بهترین دوستانم به من لطف کردن و من رو به بازی شب یلدا دعوت کردن. قبل از هرچیز از اینکه من رو قابل دونستن ازشون ممنونم. اما در مورد بازی (یا به عبارتی مصاحبه) باید بگم چیز خاصی به ذهنم نمی رسه که کسی ندونه و لازم باشه بدونه!!! برای همین شاید موضوعاتی که می نویسم زیاد جالب نباشه. پس عذرم رو بپذیرید.

 

" از اینکه سایه پدر بالای سرم نیست خیلی رنج می برم.

"" خیلی زود از حرف دوستانم می رنجم و این اخلاق بد خیلی عذابم میده.

""" هیچ کاری رو به اندازه آشپزی (مخصوصا اگه آبگوشت باشه) دوست ندارم.

"""" راحت پول درمیارم و خیلی هم راحت پولم رو خرج می کنم.

""""" عاشق مردنم.

 

پ . ن : این پست رو بعد از چند روز پاک می کنم

+ نوشته شده در  2006/12/27ساعت 18:27  توسط سپهر برتون  | 

اون وقتا که بچه بودم همیشه از معلم‌هامون می‌ترسیدم. ترس که نه، یه جورایی معلمها رو ماورایی فرض می‌کردم. اونها رو آدمهایی می‌دونستم که خیلی می‌دونن و به قول معروف همه چی تمومن. اما از وقتی پا به دوران دبیرستان گذاشتم، همه چیز فرق کرد. اصلا دیدگاهم نسبت به معلم جماعت (که حالا دیگه اسم دبیر رو یدک می‌کشیدن) عوض شد. حالا دیگه دبیر یه موجود بی‌سواد آسمون‌جل بود که باید مورد اذیت و آزار ما بچه باحال‌ها! قرار می‌گرفت، اذیت و آزار از هر نوع و به هر ترتیب ممکن. از شیشکی کشیدن و ادا درآوردن پشت سرشون بگیر تا ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 21:47  توسط سپهر برتون  |