تبليغاتX
Lootimammad

Lootimammad

یادداشت های سپهر برتون

يادش به خير. اون وقتها كه بچه بوديم نه سرزمين عجايبي بود و نه كامپيوتر و موبايل و اين همه اسباب‌بازي‌هاي رنگارنگ تا بتونيم خودمون رو باهاش سرگرم كنيم. همه سرگرمي‌مون بازيهاي الك دولك و هفت سنگ بود و در كنارش تماشاي كارتونهاي تلوزيون. و چقدر اين كارتونها رو من دوست داشتم و به ديدنشون عادت كرده بودم. نه فقط من، بلكه همه بچه‌هاي محل عادتم كرده بودن. عادت كرده بوديم غصه هاچ رو بخوريم و براي شيرين كاري‌هاي نيك و چهاردست بخنديم. زرنگي‌هاي پسرشجاع و ساده‌لوحي‌هاي پينوكيو رو ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/5/18ساعت 17:3  توسط سپهر برتون  | 

يادمه تازه علاقه‌مند به كتاب و مطالعه شده بودم كه يه روز پدرم كتابي به من داد به اسم « حسنك كجايي؟ ». كتاب تو قالب شعر و متنش براي من (در اون سن و سال) يه كم سنگين بود. اما به هر ترتيبي بود خوندمش و انداختمش گوشه كتابخونه و ديگه ازش خبري ندارم! چند روز پيش داشتم نت‌گردي مي‌كردم كه يه جا متن كامل همون كتاب روديدم. و اين بار با خوندنش لذت زيادي بردم. تازه فهميدم شعرش، كاملا سياسيه و دم از ظلم و بيداد و شرايط كشور تو دهه 50 ميزنه. چقدر حسرت خوردم كه ديگه اون كتاب رو ندارم. اما به هر حال شعرش رو براي خودم ذخيره كردم. امروز گفتم شايد بد نباشه تو اين آخرين روزهايي كه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/5/11ساعت 11:2  توسط سپهر برتون  | 

خسته از كار روزانه به خونه ميام. كليد رو تو قفل در مي‌چرخونم و وارد تاريكي ميشم. خيلي وقته تاريكي خونه برام مأمني شده و شايد چراغهاي خونه هم به اين سياهي عادت كرده‌ن و تابش از يادشون رفته باشه. مي‌دونم چيزي از گلوم پائين نميره. دلم تنگ‌تر از اين حرفهاست كه بتونه غذايي رو تو خودش جا بده. پس زحمت زيادي به خودم نميدم. لباسم رو عوض مي‌كنم و يك راست به اتاق خواب ميرم. اينجا رو بيشتر از هر جاي ديگه‌اي دوست دارم. تنها نقطه از اين جهان پهناور كه توش احساس آرامش مي‌كنم. لب تخت مي‌شينم. قاب عكس چوبي رو از روي ميز برمي‌دارم و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/5/4ساعت 22:34  توسط سپهر برتون  | 

چند روز پيش يكي از دوستانم لطف كرد و من رو مثل ساير دوستانش به نوشتن آرزوهام دعوت كرد. امروز داشتم آرزوهايي كه بچه‌ها نوشته بودن رو مي‌خوندم. ديدم همه آرزوهايي كليشه‌اي كردن، مثل سلامتي و خوشبختي و خوشحالي و چاق سلامتي خودشون و خانواده‌شون و نوه عمه‌هاشون و رهبر انقلاب و ... . اما من مي‌خوام آرزوهامو دونه دونه بنويسم. پس خوب بخونيد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/29ساعت 22:46  توسط سپهر برتون  | 

يك سال ديگه گذشت و يك سال بزرگتر شدي. و اين وجود قشنگ توست كه زندگي اطرافيانت رو زيباتر كرده. يك سال ديگه رو سپري كردي و حالا مي‌توني نام اونهايي كه دوستشون داري رو صدا بزني. مي‌توني اون چيزهايي كه مي‌خواي رو درخواست كني. يه سال ديگه وجودت گرمابخش زندگي بابا و مامان شد. مي‌بيني چه زود مي‌گذره؟ يه روز چشم باز مي‌كني و مي‌بيني سر كلاس اول نشستي و بابا آب داد مي‌خوني!! شايد باورت نشه گلم، اما هر وقت نگاهي به داستان زندگي خانواده‌تون ميزنم و اونجا لبخند قشنگت رو ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/28ساعت 0:5  توسط سپهر برتون  |