دارم از تو مينويسم كه نگي دوستت ندارم ...
يه بار ديگه اومدي پيشم، يه بار ديگه دستات رو تو دستام گرفتم و يه بار ديگه براي چند ساعتي زندگي كردم. يه بار ديگه در گوش تو دوستت دارم رو نجوا كردم. يه بار ديگه سرت رو رو پاهاي من گذاشتي و خوابيدي. يه بار ديگه گفتيم و خنديديم و اين بار اشكم رو هم ديدي. چقدر لحظههاي بيتو بودن ديرگذره و چقدر دقايق كنارت بودن زود تموم ميشه. يه بار ديگه بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم و اين بار تو هم گفتي كه من رو دوست داري. يه بار ديگه ديدمت و نبوسيدمت. يه بار ديگه وجودم لبريز شد از عطر دلانگيز تنت و يه بار ديگه روح زنده بودن تو كالبد خسته تنم دميده شد. بهبه كه چقدر دوستداشتني بود اون دقايق و از اون بهتر وقتي بود كه فهميدم تونستهم سر قولم واستم و اوني باشم كه تو ميخواي. اونجوري كه تو دوست داري. و يه بار ديگه دقايق خداحافظي از راه رسيد و من، مثل انساني محتضر دستت رو فشردم و به دنياي تنهايي خودم برگشتم. يه بار ديگه تو لحظه وداع اشكم رو فرو خوردم تا تو ضعف وجودم رو نبيني. يه بار ديگه اونقدر رفتنت رو نگاه كردم تا به اندازه دل كوچيك من شدي و ديگه نديدمت. يه بار ديگه مست از كنارت بودن، به گوشه خرابه خودم خزيدم و به عشق ديداري دوباره شروع كردم به ثانيه شماري. و يه بار ديگه اونقدر دلتنگت شدم كه شروع به نوشتن كردم ...
نوشتم و مينويسم. تا بخوني. تا بدوني كه چقدر دلم برات تنگ ميشه. تا بدوني كه چقدر به حضورت احتياج دارم. مينويسم برات عزيزكم، تا بدوني كه چطور گرماي دستات، يخ دلم رو آب ميكنه. مينويسم تا بدوني كه چقدر از تنهايي ميترسم. تا بدوني كه دوريت چقدر سخته برام. دارم مينويسم تا بدوني كه دلم پيشت اسيره. تا بدوني كه اگه زندهم، به خاطر وجود توست. تا بدوني كه بي تو ميميرم ...