میم مثل مهربونی
هر دو خوابيدهبودن. يا شايد اون اينطور فكر ميكرد. اما مهم اين بود كه ميترسيد و احتياج به جايي براي آرامش داشت. به دو طرفش نگاهي كرد. صورتهاي هر دو مملو از محبت بود. اما بازم از ترسش كم نميشد. دنيايي از تاريكيها و لولوها رو جلوي خودش ميديد و مطمئن بود گداعلي پشت در واستاده و كيسهش رو آماده كرده تا اون رو بندازه توش و با خودش ببره. كمكم اضطرابش بيشتر ميشد. نميدونست چيكار كنه. از دورها صداي زوزه گرگه ميومد. حتي صداي نفسهاي شيطون رو هم ميشنيد. زمين ميلرزيد. زير پاي غوله، آره، اونم داشت از راه ميرسيد. قلبش داشت تند تند ميزد. صداي هوهويي شنيد و باد وحشي از پنجره وارد شد. ديگه طاقت نياورد و از ته دل فرياد زد. به دو طرفش نگاهي كرد و تو يه لحظه به دور از همه سياهيها، آروم شد. اونجا كه يكيشون، چشماش باز شد و بهش لبخند زد. اونجا كه بوي عشق به مشامش رسيد. اونجا كه مهربوني رو نزديكتر از سايه خودش ديد. اونجا كه مادر در آغوشش كشيد.
پ . ن 1: دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شيوه راه رفتن آموخت.
پ . ن 2: روز مادر بر همه مادرها مبارك.
