<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Lootimammad</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های سپهر برتون</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 08 Oct 2007 16:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظی از سپهر</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>سلام. رفت. هم منو تنها گذاشت، هم بقیه دوستاشو. دیگه بینمون نیست. دلم گرفته. یه روزهایی من و سپهر و سیمین این وبلاگو می نوشتیم. اول من جا زدم، بعدش سیمین خانم هم دیگه ننوشت و سپهر تنهایی ادامه داد. امروز فقط خواستم بگم سپهر هم رفت. رفت اونجایی که دوست داشت. سخته گفتنش. اما سپهر از بین ما رفت. اگر حرفی براش دارید بنویسید. رفتم پیشش براش میگم. خاکش بوی غربت میده.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول خودش پ . ن: این مطلبشو یادتون میاد؟ &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;صبح زوده. هوا گرگ و میش و گرفته‌ست. باد سرد و خشکی با بی‌رحمی به صورتت سیلی میزنه و بهانه خوبی میشه برای اشک ریختن. وارد کوچه میشی. حوصله راه رفتن هم نداری، اما قدمهات رو تندتند برمی‌داری. می‌ترسی دیر بشه. از اون دورها صدایی میاد. صدایی که هرچی به انتهای کوچه نزدیکتر میشی بهتر و واضحتر شنیده میشه. قدمهات رو تندتر برمی‌داری. تقریبا داری می‌دوی. وقتی از دور در خونه رو می‌بینی وامیستی. جلوی خونه رو آب و جارو کردن. بالای در، پارچه سیاهی آویزون کردن و دو سه شاخه گلایل بی‌رنگ و پژمرده بهش چسبوندن. حالا دیگه صدا رو به وضوح می‌شنوی. حالا دیگه همه چیز رو می‌بینی. حالا دیگه مطمئن میشی که اشتباه بهت خبر ندادن. صدا تو سکوت کوچه می‌پیچه و به عمق چشمهات رخنه می‌کنه ... &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.::« الرَحمن * عَلَمَ القُرآن * خَلَقَ الاِنسان * عَلَمَهُ البَیان »::.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;جلوی در چند تا از بچه ها رو می‌بینی. دوستام. دوستایی که خیلی وقت بود بهم سر نزده بودن. حالا اینجان. به خاطر من اومدن. بیرون خونه، دست به سینه واستاده‌ن و دارن از فوتبال روز قبل با هم حرف میزنن. وارد خونه میشی. حیاط هم آب و جارو شده. بوی خاک خیس خورده باغچه تو مشامت می‌پیچه. نیم نگاهی به درخت انجیر می‌کنی. هیچ فرقی نکرده. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. حتی مازیار هم مثل همیشه سر جاش واستاده. چند تا از فامیلها گوشه حیاط نشسته‌ن. همون‌هایی که سالی دوازده ماه سراغی از من نمی‌گرفتن. همون‌هایی که سال به سال خونه‌مون نمیومدن. حالا اینجان. به خاطر من اومدن. دارن از گرفتاریها و مشکلات مالی‌شون و وضع مملکت با هم حرف میزنن. وارد اتاق میشی. اینجا حال و هوای دیگه‌ای داره. همه دور تا دور من نشسته‌ن و گریه می‌کنن. یکی دو نفری هم دارن قرآن می‌خونن. میری یه گوشه میشینی. نمی‌تونی من رو ببینی. چشمات پر از اشکه و صدای هق‌هق گریه‌ت تو صداهای دیگه گم میشه ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خیلی نمی‌گذره که موقع رفتن میرسه. صدای گریه زنها بیشتر میشه و مردها فریاد لااله الا الله سر میدن. دارن من رو از خونه‌م می‌برن. خونه‌ای که توش با من زندگی کردی. خونه‌ای که من رو توش دیدی. خونه‌ای که سالها توش زندگی کردم. دارن من رو از خونه‌م می‌برن. همسایه‌ها هم میان. همونهایی که شاید قیافه من رو هم ندیده باشن. من رو دارن می‌برن. دورم پر از آدمهاییه که دوستشون داشتم. آدمهایی که همیشه دوست داشتم ببینمشون و كنارشون باشم، ولی همه‌شون امروز رو برای دیدن من انتخاب کردن ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دو سه ساعت می‌گذره. همه دور گودالی واستادن. اینجا خونه جدید منه. من رو به خونه جدیدم آوردن. همه اونایی که دوستشون داشتم دورم حلقه زدن تا بهم تبریک بگن. چند نفری ضجه می‌زنن و بقیه هم بی‌تفاوت نگاهم می‌کنن. من با لباس نو، تو خونه جدیدم خوابیدم و نزدیکانم سعی می‌کنن برای آخرین بار نگاهم کنن. سعی می‌کنی آخرین نگاه رو بهم بندازی. سعی می‌کنی برای بـار آخـر چشمهـای بسته‌م رو ببینـی. سعی می‌کنی برای بار آخر محمدت رو ببینی. اما نمی‌تونی. آخه چشمای خودت پر از اشکه. با دستمال کوچیکی که تو دستاته اشکت رو پاک می‌کنی. لبات داره تکون می‌خوره. شاید داری با من حرف میزنی. سنگها رو می‌چینن و خاک رو می‌ریزن. تموم شد. همه میرن. همه. حتی تو. و من بازم تنها می‌مونم. همونطور که قبل از این بودم. همه میرن و دیگه پیشم نمیان. همونطور که قبل از این نمیومدن. همه میرن و من رو با دنیای تنهاییام تنهاتر میذارن. بازم تنهایی و بازم تنهایی ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;... و تو ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;راحت میشی. دیگه کسی نیست تا اذیتت کنه. دیگه کسی نیست تا حرص و جوشش رو بخوری. دیگه کسی نیست تا شبها بیدار بمونی تا از سر کار برگرده. دیگه کسی نیست تا هر روز قبل از رفتن سر کار بیاد دیدنت. دیگه کسی نیست تا باهاش بری اداره. دیگه کسی نیست تا تو اتاق دنبالت کنه و نذاره درس بخونی. دیگه کسی نیست تا بهت زنگ بزنه. دیگه کسی نیست تا چشم‌انتظار دیدنت باشه. دیگه کسی نیست تا غصه ندیدنت رو بخوره. دیگه کسی نیست تا باهاش کل‌کل کنی. دیگه کسی نیست تا باهاش دعوا کنی. دیگه کسی نیست تا باهاش درددل کنی. دیگه کسی نیست تا مشکل سیستمت رو حل کنه. دیگه کسی نیست تا برات بنویسه. دیگه کسی نیست تا برات نوشته‌هاش رو بخونه. دیگه کسی نیست تا باهاش بری کوه. دیگه کسی نیست تا باهاش بری سالن. دیگه کسی نیست تا ازش بدت بیاد. دیگه کسی نیست تا مزاحم زندگی کردنت بشه. دیگه کسی نیست تا تولدت رو بهت تبریک بگه. دیگه کسی نیست تا باهاش قهر کنی. دیگه کسی نیست تا باهاش آشتی کنی. دیگه کسی نیست تا شبها باهاش تلفنی حرف بزنی. دیگه کسی نیست تا ببوستت. دیگه کسی نیست تا بهت بگه خوشگل خانوم. دیگه کسی نیست تا به وبلاگت سر بزنه و برات کامنت بذاره. دیگه کسی نیست تا وقتی سرت شلوغه بیاد کمکت. دیگه کسی نیست تا وقتی مهمونی می‌گیری بشه نمک مجلست. دیگه کسی نیست تا بهت تیکه بندازه. دیگه کسي نیست تا از دفتر برسونتت خونه. دیگه کسی نیست تا برات قالب وبلاگ بسازه. دیگه کسی نیست تا از نوشته‌هات ایراد بگیره. دیگه کسی نیست تا برات بدجنس بازی دربیاره. دیگه کسی نیست تا با بی‌شعوری باهات شوخی کنه. دیگه کسی نیست تا ... دیگه من نیستم. دیگه محمد نیست. محمد مرده. محمد مرده ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;... و تو ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پیش هرکسی می‌شینی از من، خاطراتت با من و روزهایی که با من بودی تعـریف می‌کنی و حسرت روزهای گذشتـه رو می‌خوری ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بدرود&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بهرام&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Oct 2007 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کنید</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>سپهر مریضه. براش دعا کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهرام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Sep 2007 17:48:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وايسا دنيا من مي‌خوام پياده شم ...</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;من ديگه خسته شدم. خسته از اين همه دلتنگي. خسته از اين همه دوري. خسته از اين همه غصه و بدبياري. خسته از اين همه ريا و دو رويي. خسته شدم من. از اين همه نارفيقي. خسته شدم من از دستت. تا كي مي‌خواي فريبم بدي؟ تا كي مي‌خواي گولم بزني؟ تا كي مي‌خواي اميدهام رو نااميد كني؟ تا كي مي‌خواي چشمام رو باروني ببيني؟ تا كي مي‌خواي دلم رو بلرزوني؟ تا كي مي‌خواي داغ به دلم بنشوني؟ تا كي مي‌خواي باهام راه نياي؟ تا كي؟ خسته شدم من از دستت ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;تا كي من عاشق بشم و يارم بره؟ تا كي بايد شاهد رفتن‌ها باشم؟ تا كي بايد درد هجران بكشم؟ تا كي مي‌خواي عاشقم كني و بعدش ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 15:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو کاج</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نمي‌دونم شما اين شعر قشنگ رو يادتونه يا نه؟ شعري كه خيلي ساده و روون، يه دوستي يك طرفه رو نشون ميده. شعري كه در عين سادگي، خيلي معنا داره. يا حداقل براي من كه خيلي معني داره. چند روز پيش داشتم وب‌گردي مي‌كردم، يه جا اين شعر رو ديدم. امروز هم گذاشتمش تو وبلاگم تا همه بخونن. آخه اين روزها اين شعر تو جامعه ما خيلي مصداق داره. هر طرفش رو نگاه مي‌كني نامرديه و نارفيقي. هر طرف رو نگاه مي‌كني دوز و كلكه و نيرنگ و فريبكاري. آخ كه خسته شدم از اين همه دورنگي. يكي نيست من رو نجات بده؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: teal&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در كنار خطوط سيم پيام خارج از ده دو كاج روئيدند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: teal&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ساليان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست مي‌ديدند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jul 2007 13:05:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میم مثل مهربونی</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;هر دو خوابيده‌بودن. يا شايد اون اينطور فكر مي‌كرد. اما مهم اين بود كه مي‌ترسيد و احتياج به جايي براي آرامش داشت. به دو طرفش نگاهي كرد. صورتهاي هر دو مملو از محبت بود. اما بازم از ترسش كم نمي‌شد. دنيايي از تاريكي‌ها و لولوها رو جلوي خودش مي‌ديد و مطمئن بود گداعلي پشت در واستاده و كيسه‌ش رو آماده كرده تا اون رو بندازه توش و با خودش ببره. كم‌كم اضطرابش بيشتر مي‌شد. نمي‌دونست چيكار كنه. از دورها صداي زوزه گرگه ميومد. حتي صداي نفسهاي شيطون رو هم مي‌شنيد. زمين مي‌لرزيد. زير پاي غوله، آره، اونم داشت از راه مي‌رسيد. قلبش داشت تند تند ميزد. صداي هوهويي شنيد و ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jul 2007 07:56:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتن و رفتن و رفتن ...</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;شب با همه سكوت و سياهيش، چادر به سر شهر كشيده و تمام موجودات رو به دنياي روياها و كابوسهاشون رهسپار كرده. آسمون صاف و بي‌ستاره‌ست. درست مثل آسمون اين روزهاي دل من. ماه، گوشه‌اي از آسمون لم داده و با نگاه خيره‌ش، بي هيچ نوري پائين رو نگاه مي‌كنه. و شايد هم من رو. و من به دور از حال و هواي هميشگي، خالي از هر احساس و حالي، اين بالا نشسته‌م و چشم به چادر مشكي آسمون دوختم تا شايد بتونم درخشش ستاره‌اي رو توش ببينم. انگاري سالهاست نسل ستاره از دل آرام آسمون منقرض شده. هيچ نوري نيست. فقط سياهيه و سياهي. اي كاش ميشد ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Jun 2007 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید ... برای آخرین بار</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;ديدي بعضي وقتها يه آهنگي رو گوش مي‌كني و&amp;nbsp;تا ته دلت رخنه مي‌كنه؟ ديدي بعضي وقتها تودلت هزار تا غم و غصه‌ست و با گوش دادن به هر ترانه‌اي، هزار و يكي مصداق تو وجود خودت پيدا ميشه؟ ديدي بعضي وقتها كه يكي از داشته‌هاتو از دست ميدي، با ديدن مثلش، چه حالي پيدا مي‌كني و چقدر دلت جا مي‌مونه؟ ديدي بعضي وقتها با ديدن يادگاري‌ها، ياد قديمها و گذشته‌ها و رفته‌ها ميفتي و دلتنگ ميشي؟ ديدي بعضي وقتها خودت مي‌دوني مي‌خواد چه اتفاقي برات بيفته و دلشوره‌ت مي‌گيره، اما بقيه از كنارت راحت عبور مي‌كنن؟ ديدي بعضي وقتها خودت رو جدا از بقيه مي‌بيني؟ ديدي بعضي وقتها آرومي، اما ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Jun 2007 17:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>30 خرداد 60؛ حمله روباه‌ها به گرگها</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;اين روزا شبكه يك سيما برنامه‌اي رو آماده پخش كرده به اسم گرگها كه به بررسي عملكرد سازمان مجاهدين خلق پس از 30 خرداد 1360 مي‌پردازه. سازماني كه در ابتدا با انديشه‌هاي اسلامي و بر اساس مكتب اسلام تأسيس شد، به مبارزه مسلحانه گسترده با حكومت شاه پرداخت، شهيد داد و كم‌كم با انحراف عده‌اي از سرانش به سمت مكتب ماركسيسم، منحرف شد و بعد از اون در جريان انقلاب به چندين شاخه منشعب شد. با اين حال، سازمان مجاهدين خلق پس از پيروزي انقلاب به عنوان محبوبترين تشكل سياسي - نظامي در بين جوونا شناخته شده بود.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;در همين حال رهبران سازمان به دليل ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Jun 2007 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شریعتی، معلم عشق و شهادت</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;دهه 40 براي ايران، دهه خفقان و سكوت بود. دهه‌اي كه همراه بود با دستگيري و تبعيد مليون و مذهبيون. دهه‌اي كه جو وحشت و سياهي به سر ملت سايه انداخته بود و كسي نمي‌تونست اعتراضي بكنه. و در همين سالها بود كه مردي فرياد آزادي و عدالت و شهادت سر داد و مردم رو از خواب ترس بيدار كرد. دكتر علي شريعتي، بدون شك عامل اصلي ايجاد شور انقلابي بين جووناي ما بود. مردي كه با سخنراني‌ها و خطابه‌هاي خودش، جوونا رو تشنه شهادت كرد تا از بينشون خسروها، محمدها، سعيد و اصغر و بهروز و ناصرها بيرون بيان. امروز 29 خرداد، سي‌امين سالروز درگذشت معلم انقلابي ايرانه. گوشه‌هايي از ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Jun 2007 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رؤياي به حقيقت پيوسته</title>
<link>http://lootimammad.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #094c89; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 55.3pt 0pt 0cm; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #094c89; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;« هر وقت كه نگاهش مي‌كنم دوست دارم ببوسمش. آخه خيلي مهربونه. خيلي با‌گذشته. قدش كوتاهه. يه كم چاق و يه صورت مهربون و دوست داشتني. از وقتي يادم مياد، هميشه خودش رو فداي ما كرده. هميشه از خودش گذشته به خاطر ما ... رابطه‌ش با خدا حرف نداره. حرف همديگه رو خوب مي‌فهمن. من 2 بار به چشمم ديدم كه دعاش ردخور نداره. يكي موقع خدمت رفتن خودم، يكي هم موقعي كه براي دوستم مشكلي پيش اومده بود و با يه دعا كارش راه افتاد. اون روز بود كه به مستجاب‌الدعوه بودنش ايمان آوردم ... دوست دارم دنيايي رو ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jun 2007 13:45:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lootimammad&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>lootimammad</dc:creator>
<guid>http://lootimammad.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
